دست نوشته های شیدا جاوید

کسی میدونه حکمت این چیه؟!

هیچ وقت فکر نمیکردم یه چیزی ک خدا تو نهاد ما گذاشته و ما همچنان حکمتشو نفهمیدیم

تا این حد حال آدمو دگرگون کنه

تا این حد روح آدمو به چنگ بگیره و به در و دیوار بکوبه

تا این حد آدمو به مرز جنون برسونه و به جنگ و خونریزی وادار کنه

تا این حد حسِ فریاد کشیدن از ته حلقوم رو به ادم القا کنه

تا این حد ادمو به حضیض ترین درجه ی افسردگی و غم و ذلت برسونه

تو این حال اگه چیزی هم نباشه ک حال ادمو خوب کنه یا به آدم دلخوشی بده

و آدم جای خالیشو حس کنه وضعیت خیلی وخیم تر میشه

و درد کشیدن روحی و جسمی با هم آوار میشه رو سرت و

یه جنگ تمام عیار درونت خودت علیه خودت راه میندازه

جنگی ک تو توش فقط ضربه میخوری و بی صدا باید درد بکشی بدون اینکه هیچ سلاحی برای مقابله داشته باشی

جز اینکه یه مسکن بخوری و به همه این غائله ها خاتمه بدی ک من نخواستم خودم رو به خوردن قرص عادت بدم

امروز پیش همکارا گفتم یه قرص خواب آور بدون عوارض سراغ ندارید؟!

گفتند همه ش عوارض داره...

گفتم آدم گاهی اوقات واقعا تو بیداری عذاب میکشه و میخواد با خوابیدن یه کم خودشو آروم کنه

یکی از بچه ها ماست و شکر پیشنهاد داد...

مشکل اینجاست ک خواب منم خیلی حساسه با کوچکترین صدایی از خواب می پرم! از این لحاظ خیلی وقتا خوابم کوفتم شده

کاش یه چیزی اختراع میشد ک بدون هیچ گونه عوارضی آدم رو به خواب خوش فرو می برد!

امروز همکارم منو تو آسانسور دیده میگه پیر شدی! میگم از بس درد دارم...

تو این حال، منو کشونده برده رستوران... میگه کلاغِ من امروز مریضه قار قار نمیکنه!

ولی من فکر میکنم با این چیزی ک خدا درون ما گذاشته، بخش اعظمی از گناه های ما پاک میشه

حالا فکر کنید من هر ماه به خاطر این موقعیت، از گناه پاک بشم بعد ب خاطر مخلصانه کار کردنمم اجرم پیش خدا محفوظه...

اینجا هم یه وقتایی فحش میخورم و قضاوت میشم گناهم شسته میشه...

کار دیگه ای هم نمیکنم ک بگم احساس گناه میکنم...

اینجوری ما تو دنیا داریم عین یه معصوم زندگی میکنیم... بدون اینکه دنیا کشش یه همچین چیزیو داشته باشه

تکلیف ما چیه این وسط؟! یه مشت وحشی تو سر و کله همدیگه بزنند واسه تصاحب موقعیت های بهتر و خوردن هر چ بیشتر حق ما

ما هم باید مظلومانه و معصومانه به اروم زندگی کردن و تحمل این وحشی گری ها ادامه بدیم

آیا اینه فلسفه زندگی؟!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۵ساعت 18:11  توسط شیدا جاوید  | 

یار مهربان من کجاست

من یه آدم کتاب خوان بودم

تا وقتی محصل بودم همه جا کتاب دستم بود

ینی هیچ وقت نتونستم لذت مهمونی  ها و دور همی ها رو بچشم چون موفقیت تو درسام و اوردن نمرات خوب واسه امتحانام، تنها دغدغه زندگیم بود

همیشه با هدف و برنامه ریزی درس میخوندم

بعدشم هر جا کتابی می دیدم متفرقه ک فکر میکردم از موضوعش خوشم میاد، میخوندمش

اما... از یه جایی به بعد با کتاب خوندن قهر کردم

دقیقا از وقتی ک فهمیدم کتاب هیچ اثری تو زندگی اجتماعی نداره

و مردم با فرهنگِ ترویج شده تو کتاب ها کاملا متفاوتند

و نمیشه از اون ها طبق چیزهایی ک تو کتاب میخونی انتظار داشته باشی

و هر چی ک تو کتاب ها میخونی یه مشت شعاره ک فقط انتظارات تو رو بیشتر میکنه و تو رو از بقیه متفاوت تر  وتنها تر میکنه

و تو رو نسبت به یه زندگی ایده ال و شرافتمندانه حساس تر میکنه و بدتر روحتو عذاب میده

وقتی می بینی هیچکس به اون چیزایی ک توی کتاب ها میخونی عمل نمیکنه و خیلی وقتا کنار اومدن با یه سری چیزا تو زندگی مساوی هست با زیر پا گذاشتن تمام چیزایی ک از تو کتاب یاد گرفتی، سرخورده میشی

حتی یه مورد بود طرف یه کتابی برای من آورد اما وقتی تو یه موقعیتی گیر کردیم ک انتظار داشتم با عمل کردن به آموزه های اون کتاب، مشکلاتو حل کنه ولی کاملا برعکس عمل کرد، بدم اومد از هر چی کتابه

حالا نگید شما به خاطر خودت بخون... به خاطر ارتقای فرهنگ و اندیشه خودت!

ب هرحال جامعه ای ک کشش افکار بلند رو نداره، توش فرهنگ کتابخوانی پایین میاد

جامعه ای ک توش دروغگویان و متظاهران و متملقان و چاپلوسان جایگاهشون بهتر از فرهیختگان هست، نمیتونه فرهنگ کتابخوانی رو ترویج بده

چون اصولا همچین جامعه ای، حرف های اهل مطالعه براشون قابل درک نیست و حرف های عامه پسندِ کوچه بازاری و کاملا سطحی توش بیشتر از نوشته های کتاب مقبولیت داره و شنیده میشه

الانم ک دیگه با اومدن مسنجرهای موبایل و حجم انبوهی از مطالب هجوی ک به اسم جوک تولید و منتشر میشه، و همچنین احادیثِ خود ساخته ی ملت در قالب جملات قصار!

دیگه انتظار کتاب خوان شدن مردم، انتظاری دور و بعید است...

این شد ک دیگه ما از اون یار مهربان و دانا و خوش زبان جدا شدیم و گرفتار یارنماهای بد و نامهربون شدیم

الان چند وقته دوست دارم برم یه کتابخونه ثبت نام کنم و وقتای خالیمو اونجا بگذرونم بین قفسه های مختلف پرسه بزنم و بشینم بخونم تا خوابم ببره...

یار من اینجاست انگار...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۵ساعت 19:8  توسط شیدا جاوید  | 

خوب بود

بعد از اینکه رفتم حمام و ب خاطر یخ شدن آب، یه آب بازی حسابی کردم

کلی خوابم گرفته بود و دیگه واسه م مهم نبود برم بیرون یا نه

آبجیم واسه ساعت سه با جمعی متشکل از وکلا، قضات بالقوه، کارمند دستگاه های مختلف اداری و ... ک همگی دانشجوی مقطع ارشد و همکلاسی بودند، قرار داشتن برن بوستان غدیر

ولی من ترجیح دادم بخوابم... چون اون موقعی ک اعصابم خورد بود کسی به دادم نرسیده بود

دیگه بعدش چ فایده داشت رفتنم بعد از اینکه تا سر حد جنون حرص خوردم؟

خوابیده بودم ک یکی از اون جمعِ فرهیخته ب خواهرم زنگ زد و گفت شما کجایی؟

بعد شنیدم ک داره میگه شیدا نمیاد؟

آبجیمم گفت نه نمیاد...

-بهش بگو بیاد

- نه میخواد بخوابه

- اه بیدارش کن بگو بیاد

خلاصه منم خراااااااااااااب مرااااااااااااام، از جا کندم و گفتم میاااااااااااام

چون دیر شده بود خیلی هول هلکی حاضر شدم و حتی نشد لباس گرم بپوشم ولی اونجا بچه ها پتو و لباس گرم اورده بودن و

آقایون هم با جمع کردن هیزم، آتیش درست کردن و من پای آتیش گرم شدم و اصلا احساس سرما نکردم

بگو بخندهاشون واقعا بهم روحیه داد... با اینکه اولش احساس غریبی می کردم

اونجا بود ک بیشتر حس کردم چقدر از زندگی واقعی عقب هستم...

من دوست دارم تو جمع باشم... اونم یه جمع خوب و صمیمی... ک همه با هم دوست هستند و کسی بدِ کسی رو نمیخواد...

ولی خیلی کم این جمع ها شکل میگیره حداقل بین دوستان من ک از این خبرا نیست... و همین اعصاب منو ب هم میریزه

امروزم به خاطر همین خیلی ناراحت و عصبانی بودم و خون خونمو میخورد از اینکه چرا دو روز تعطیلی هیچ جا نتونستم برم...

چون فردا باید یه جمعی رو تحمل کنم ک اصلا باهاشون حال نمیکنم...  و این واسه م خییییییییییلی زور داره ک تعطیلیامو بدون تعویض روحیه بگذرونم و دوباره به روز های طاقت فرسای کاری برگردم

هیچی بدتر از این نیست ک آدم نتونه لحظات زندگیشو به شادی بگذرونه... چون به اندازه کافی شادی تو دنیا هست ک هر کسی بتونه ازش سهمی داشته باشه اما متاسفانه با یه مشت تعصبات جاهلی و به اسم اسلام دروغین ما رو از همه ش محروم کردند

هیچ خسرانی بالاتر از این نیست ک این لحظات خوش ناچیز از آدم گرفته بشه... هیچ محرومیتی بالاتر از این نیست ک آدم از داشتن دوستان خوب و باحال و صمیمی و بودن تو یه جمع خوب محروم باشه

امشب پای آتیش، آشی ک یکی از بچه ها درست کرده بود رو خوردیم... پفیلاهایی ک بچه ها روی آتیش درست کرده بودند رو خوردیم... سیب زمینی هایی ک تو آتیش انداخته بودند رو خوردیم... رانی... پفک... تخمه... نارنگی... شیرینی... چای

و آخر سرم با یه موزیک کردی جلوی آتیش یه کم رقصیدیم

خلاصه شب خوبی بود و به من خوش گذشت... خدا رو شکر

عکسِ پروفایل: همین امشب... بوستان غدیر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۵ساعت 20:48  توسط شیدا جاوید  | 

اسلام به دادم برس

خیلی بده ک نتونی از نزدیک با کسی باشی

از دور به کسی علاقه مند بشی

از دور به کسی دلبسته بشی

بدونی ک هیچی در کار نیست ک بشه روش حساب کرد

و همین بهت فشار بیاره ک بری از نزدیک با یکی دوست شی ولی بازم مطمئن نباشی ک میتونی این کارو بکنی یا نه

دلت بترسه از اینکه پشیمون شی و نتونی خودتو ببخشی

دلت بترسه از اینکه شاید اشتباه کنی و خیلی چیزای دیگه

نه از ازدواج کردن تو این شرائط خوشت بیاد نه بتونی تو این شرائط با خیال راحت با کسی دوست شی

نمیشه... نمیشه... فقط باید انقدر با خودت بجنگی و درگیر شی ک ته ش با سرازیر شدن اشک از چشات

یه کم آروم بگیری

چرا ما هنوز باید درگیر پیش پا افتاده ترین نیازهامون باشیم

به نظرتون باید چیکار کنم تورو خدا بگید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۵ساعت 11:7  توسط شیدا جاوید  | 

من و دوستانِ بدرد نخورم!

امروز تو کلاس، غنچه تنها نشسته بود کنار یه خانمی ک اونم همیشه تنها میشینه ولی این تنها کجا و اون تنها کجا...

من ولی در کنارم، لیلا و فاطمه و مهدیه و مهربان رو داشتم

با اینکه به سختی اسم کسی رو دوست میذارم اما همین ک دور و برم باشند، دلم گرمه بهشون...

با اینحال من بزرگی کردم و ب غنچه سلام کردم

نمیتونم تو دلم نفرت داشته باشم...

و چقدر سخته کسی نتونه جز نفرت تو دلت چیزی بکاره...

و تو برای آرامش خودت، به همون لحظات خوش ناچیزی ک باهاش داشتی فکر کنی و بقیه رو نادیده بگیری

فقط امروز حس کردم لیلا خیلی ناراحت بود به فاطمه سپرده بودم یه ردیفو کلاً جا بگیره ک همه مون پیش هم بشینیم اما یه نفر اومد نشست و جای لیلا رو گرفت

باید یه کاری کنم از دلش در بیاااااااااد

واسه شاخه گل هایی ک تو کافی شاپ سیرنگ اشانتیون دادند برنامه دارم اونا رو به دو تا از دخترای فامیل ک همیشه باهم میشینیم میخوام بدم

باید یه جوری از دل لیلا در بیارم چون امروز با دو تا حرکت ناخواسته مطمئنم ازم ناراحت شد... نمیگه ولی من می فهمم

نمیدونم چرا دوستام با کوچکترین حرکتِ ناخوشایندی ک از من ببیند خیلی از دستم ناراحت میشن!

امشب آزاده دوست جونم برام کارت عروسیشو آورد... انقدر این کارت عروسیش قشنگ بود و متن کارتش باحال، ک یه لحظه حسودیم شد بهش... با اینکه از تو نت با شوهرش اشنا شد اما شانس اورد شوهرش واقعا خوبه... مادر شوهرش واقعا خوبه... خانواده شوهرش واقعا خوبن...

امیدوارم تا اخر عمر به همدیگه وفادار و متعهد بمونند...

تصویری از کارت عروسیه دوستمو ببینید اینجا و اینجا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۵ساعت 21:32  توسط شیدا جاوید  | 

حس خوبِ یک شعر

مادر برام قصه بوگو... مادر برام قصه بوگو... دل تنگه تنگه... دل تنگه تنگه... قصه بابا رو بوگو... قصه بابا رو بوگو... دل تنگه تنگه... دل تنگه تنگه...

این شعرو ک یادتونه؟ زمان جنگ خونده شده توسط چند تا نوجوون. برا من خیلی حس قوی ای داره...

این چند روز، هی دارم می خونمش

دیشب ک خونه مادر(ِپدرم) رفته بودیم

همینجور ک داشتم کاراشو انجام می دادم

این شعرو می خوندم

خیلی حس خوبی بود... با اینکه کامل حفظ نیستم همین چند جملشو میخوندم و تکرار میکردم موقع شستن استکان ها

دیروز با رئیس اعظم تو آسانسور بودم...

بهم گفت راجع به اون موضوع، پیامک هایی ک به خانمِ ف داده بود، بودار بود ما پیگیرش هستیم اما داریم فکر میکنیم چه جوری قضیه رو مطرح کنیم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۵ساعت 22:53  توسط شیدا جاوید  | 

سهم من از مظاهر مدرنیته+اضافه نوشت

خوب من از اون موقعی ک گوشیمو زدن دیگه گوشی اندروید نخریدم و قصد خرید اندروید هم نداشتم

چون دلیلی واسه خرید گوشی هوشمند نداشتم

بنابراین گوشیه ده سال پیشم ک یه نوکیای 6300 بود رو برداشتم

ب خاطر ضربه ی سختی ک بهش وارد شده بود، کیفیت اولشو نداشت اما میشد ازش استفاده کرد

کارمو راه مینداخت و موزیکم میشد باهاش گوش داد و همین برام کافی بود

ولی به خاطر همون ضربه ای ک خورده بود سیم کارتش درست جا نمیرفت و گاهی عدم شناسایی سیم کارت میداد و خلاصه خیلی رو مخ بود ولی تا جایی ک بود باهاش ساختم

من همیشه نسبت به چیزهایی ک دارم، اعم از جاندار و بی جان، وفادار هستم و هر چقدر هم روی مخ و عذاب آور باشند تحمل میکنم گرچه اگه قدرتشو داشتم از خیلیاش فرار میکردم

اما خوب نداشتم پس کنار اومدم و عادت کردم به کنار اومدند و سازش کردن

این گوشیمم دیگه این اخریا واقعا قابل استفاده نبود هی تند و تند عدم شناسایی سیم کارت میداد

امروز رفتم ک گوشی بگیرم

یه گوشیه نوکیا، ک ب جز تماس و پیامک، قابلیت پخش موزیک داشته باشه

وقتی با راننده تاکسی صحبت میکردم در مورد اینکه از این گوشی های جدید نمیخوام و دنبال یه همچین گوشی ای هستم

تعجب کرد

گفتم اینو واقعا میگم خیلی تعجب کردم شما اولین نفری هستید ک دنبال یه همچین گوشی ای هستید

همه الان دنبال گوشی های پیشرفته هستند

گفتم اره... من برام مهم نیست ک گوشی تلگرام و اینستاگرام و این چیزا داشته باشه

من تلگرام روی کامپیوترم دارم برام بسه

دوست ندارم همیشه سرم تو گوشی باشه

وقتی گوشی از این چیزا داشته باشه ادم هی دوست داره نتشو فعال کنه بعد گوشی زود شارژ تموم میکنه حالا بگرد دنبال شارژر... اعصاب خوردیه

بعدشم من ک قرار نیست تو این فضاها با کسی دوست بشم یا اگرم بشم این دوستی ها بدردم نمیخوره... دوستای دنیای واقعی به دردم نخوردن اینجا بخواد ب دردم بخوره... پس واسه چی الکی بخوام هزینه کنم از این گوشیا بخرم ...

بعد گفت فکر کنم اگه میتونستید، با شتر اینور اونور میرفتید!

گفتم نه شتر نه... اسب... اگه میتونستم با اسب بیام تو خیابون، حتما با اسب رفت و آمد میکردم

راننده خیلی ذوق زده شده بود... انگار داشت با یه عتیقه ای ک متعلق به زمان خودش نیست، صحبت میکرد...

این ذوق زدگی راننده به من خیلی انرژی داد...

امشب بالاخره تونستم دستِ یکی از بزرگترامو ببوسم... اما نه پدر و مادرم چون هنوز با اونا رو در بایسی دارم... دست مادر پدرمو بوسیدم... بنده خدا هول کرده بود معذب شده بود و تعجب کرده بود از حرکت من... گفتم این دستای زحمت کشی بوسیدن داره...

ولی نمیدونم چرا حس کردم این حرکت خیلی حرکت لوسیه... ب نظرتون چرا یه همچین حسی بهم دست داد؟! فکر میکنم چون هیچ وقت روحیه پاچه خواری نداشتم این حس بهم دست داد

دو خط به متن اضافه شد ک تو گفگتوی بین من و راننده بود ولی دیشب تو ذهنم نبود بنویسمش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۵ساعت 17:41  توسط شیدا جاوید  | 

رأفت اسلامی

امروز معاون رئیس اومد اتاق و گفت بیا اتاقم کارت دارم

رفتم گفت دیگه اون مورد پیام نداد گفتم نه

گفت بریم پیش رئیس، موضوع رو براش بگو

گفتم حالا چیز خاصی نبود ک

گفت نترس بیا

گفتم خوب میذاشتید خانم... میومد با هم میرفتیم (همون دوستم ک با هم رفته بودیم زیر اب این آقاهه رو زدیم)

گفت نه اشکال نداره شما بیا فعلا

یه لحظه نگران شدم از اینکه کار به ریاست کشیده نکنه طرفو اخراجش کنند

از بس ادم با وجدانی هستم نمیخواستم نونش آجر بشه (چقدرم ک کارش نون و آبداره!)

خلاصه رفتم پیش رئیس و ازم خواست تا ماجرا رو شرح بدم

همون چیزایی ک واسه معاونِ منفورش تعریف کرده بودمو گفتم

گفت خوب چیز خاصی نبوده... شما مبنا رو بذار بر این ک ایشون نیتش خیر بوده و میخواسته واسطه خیر بشه و خواستگار براتون بفرسته

گفتم باشه !

اصن دوست نداشتم سر یه همچین موضوعی ک هیچ آتوی خاصی هم نداشتم کار کش پیدا کنه

و از اون معاونِ منفور انتظار داشتم سرنخ رو بگیره و اون لشی ک شماره های ما رو به این اقاهه داده، پیدا کنه

تمام تاکید رئیس  ومعاونش این بود ک موضوع رو جایی مطرح نکنیم

منم گفتم نه چیز خاصی نبوده ک بخوام جایی مطرح کنم

بعد از اینکه از اتاق ریاست اومدم بیرون، سریع به دوستم اس دادم...

هنوز نرسیده بود اداره

وقتی رسید رفتم پیشش و قضیه رو گفتم

گفت اتفاقا معاون به منم زنگ زد گفت بیاکارت دارم

گفتم پس در جریان باش این حرفا رو به من گفته تو جواب دندون شکن بهش بده

چون نوع پیام هایی ک ب دوست من داده بود با مال من فرق داشت

دوست من زیر بار حرف رئیس نرفته بود و

وقتی رئیس گفت ک شما مبنا رو بذارید رو اینکه طرف نیتش خیر بوده

گفت ایشون چون از من و خانم جاوید روی خوش ندیده دیگه اس نداده

دوستم بهم گفت هی اومد پشت زبونم ک بگم غنچه شماره های ما رو داده ولی باز چیزی نگفتم

ب دوستم گفتم این چون چیز خاصی نگفته و ادامه نداده مشمول رأفت اسلامی شده اما ای کاش من اون موقعی ک شوهر غنچه بهم اس میداد میرفتم گزارش می دادم... اون زمانم مبنا رو گذاشته بودم رو حسن نیت و گفتم بدبینانه قضاوت نکنم ک کار به اینجاها کشیده شد

چ میدونستم ک زن و شوهر فاسق و فاجر تشریف دارند

این غنچه با تمام فقر فرهنگی و بدکاره بودنش، یه اداره رو گذاشته سر کار

تیزترین و مدعی ترین افراد هم ازش رکب خوردن...

برا اینکه از زیر کارِ اصلیش ک سخت و سنگین بود در بره، رفته ب معاون رئیس ک خیلی ادعای تیزیش میشه گفته من حامله م

درحالیکه اصلا حامله نیست

یه ساختمونو گذاشته سرکار و همه هر وقت می بیننش میگن کوچولوت چطوره

اینم میگه دست بوسه

نمیدونن ک بدبختا از یه چاقالوی بی فرهنگ دارن رکب میخورن واسه اینکه ازش انتظار کار کردن نداشته باشن

شوهرش ک اومده بود تو اداره، معاون رئیس ازش شیرینی خواست... اونم خیلی ریلکس گفت باشه

ینی خوشم میاد یه همچین ادمی ک به هیچ چیزی پایبند نیست و حتی به شوهر و خواهر خودشم رحم نکرده

چه جوری داره میکنه تو پاچه ی اینا

با دروغاش و خالی بندی هاش

آخرشم میاد سناریو سازی میکنه میگه بچه م سقط شد بقیه م واسه ش دل می سوزونند

این وسط فقط من از اصل ماجرا باخبرم و یکی دیگه از دوستام ک غنچه بهش تهمت دزدی زده بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۵ساعت 19:48  توسط شیدا جاوید  | 

انرژی مثبتم آرزوستــــــــــــــ

شب برگشتم خونه

چقدر حال میده شب بیرون رفتن

برخلاف دور و بری هام ک عادت به اتوبوس ندارند

من مثل همیشه ترجیح دادم با اتوبوس تا خونه برم

اینم از خاصیت مخلص بودن ذاتیمه ک نمیذاره از آحاد ملتِ مستضعف دور باشم

وسط راه پنجره اتوبوس رو با یه حرکت انقلابی باز کردم ک هوا عوض شه

صدای بدی داد قیژژژژژژژ

خیلیا از جا پریدن و سمت من نگاه کردن

خانمی ک بغل دست من نشسته بود گفت شما کلاه سر کردی سردت نیست ما سردمونه

گفتم اگه مشکلت کلاه منه بیا درش میارم...

کلاهمو خیلی ریلکس در اوردم و شروع کردم با گوشیه ده سال پیشم موزیک گوش دادن

انقدر خودمو با موزیکا تکون دادم ک خانمه گذاشت از پیشم رفت

نمیدونم شایدم سردش بود جاشو عوض کرد

ولی فاز میداد اهنگا... جونی جونوم بیا دردت به جونوم... با اینکه اهنگای قدیمی و تکراری ای هستند ولی وقتی حالم خوبه تنها چیزیه ک میتونه منو لبریز از عشق و احساسات کنه...

عشقی ک من به ادم ها و حیوانات دارم... اما به حیوانات، بی پرواتر

مثلا همین دیشب بود ک بدجوری هوس مرغ و خروس و مرغابی و اردک کردم

دوست داشتم شرائطشو داشتم تا با خیال راحت مرغ و خروس می خریدم و ازشون نگهداری میکردم و بهشون عشق می ورزیدم

تا هر روز ک از خواب بیدار میشم با دیدن اینا انرژی بگیرم و قربون صدقشون برم

اینا برخلاف ادم ها زهر ندارند نمیتونند واسه ادم شاخ بشن یا به ادم خیانت کنند یا جواب خوبی رو با بدی بدن

خلاصه امروز، روز خوبی بود... انرژی گرفتم... ازاینکه تونستم کار خواهرمو راه بندازم خیلی خوشحال بودم

احساس قدرت بهم دست میده وقتی مشکلی رو میتونم حل کنم چون حس زنده بودن میکنم

حس خاصیت داشتن... حس مفید بودن... حس بدرد بخور بودن...

انقدر انرزی داشتم ک سرما رو حس نمیکردم و وجودم آکنده از گرما شده بود

روی نیمکت اتوبوس ک نشسته بودم به دوستم ک صبحی باهم رفته بودیم کله پاچه ای، پیام دادم ک پیش ابجیم پیتزا خوردم و گز و نسکافه... دیدم نوشت: کارد بخوره به سیرابت... یهو ترکیدم از خنده رو همون نیمکت... ینی همینجور با صدای بلند می خندیدم... و چقدر حال میده تو سرما... وقتی وجودت گرمه از عشق... بی توجه به هیچکس و هیچ چیز... بخندی از ته دل

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر ۱۳۹۵ساعت 19:36  توسط شیدا جاوید  | 

ترکییییییییییییدم

امروز صبح به پیشنهاد دوست جون جون جونم رفتیم کله پاچه ای

یه کله پاچه زدیم تو رگ

ولی موقع حساب کردنش، فکر نمیکردیم انقدر گرون شده باشه

چهل تومنننننننننننننننننننننننن

خیلیه ها... ولی خوب دوست جونم ک ایشالله خدا به مالش برکت بده، حساب کرد

دوباره ظهر با دوست جونم رفتیم چیپس و پنیر خوردیم ولی خوب نبود همه ش چیپس بود

بعد آبجیم زنگ زد واسه تنظیم پایان نامه ش مشکل داشت گفت بیا

رفتم اینجا هم پیتزا سفارش داد خوردم

الان آخرین برش پیتزا رو ب زور نوشابه و در حال راه رفتن خوردم

دارم میترکمممممممممممممم

من با این معده کوچیک خوب تا نمیکنم بعضی وقتا... ازش معذرت میخوااااااااام

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر ۱۳۹۵ساعت 17:0  توسط شیدا جاوید  | 

چی میخواید از جونموووووووووووووووووون

مامان من اومده میگه شیدا این فضای مجازی چیه نرید توروخدا تو این فضاها... تو تلویزیون نشون میداد ک تو فضای مجازی شیطون پرستا برا تبلیغ خودشون میگن ک خون گاز دار بخورید...  بعضی دخترام خودزنی کردن و ...

و ادامه داد: من راضی نیستم تو اینجور جاها برید

عصبانی شدم بدجوووووووور... گفتم ما اگه میخواستیم این کاره بشیم تا حالا شده بودیم ما خودمون این چیزا رو خوب می دونیم لازم نیست شما به ما بگید... کسی هم اگه بخوادکاری بکنه میکنه به این چیزا کاری نداره

میگه اصن این فضای مجازی چی هست؟

گفتم چ میدونم از مسئولین امر بپرس ما ک تو این مملکت نه سر پیازیم نه ته پیاز... و کسی هم حسابمون نکرد و حق و حقوقمونم انقدر خوردن ک عِرق ملی نداریم پس به من ربطی نداره کی چیکار کرد کی چی کار نکرد

اینا رو از روی عصبانیت گفتم وگرنه متاسفانه یه چیزی به نام غیرت و تعصب در من هست ک ... بی خیال

یه مدت قبل از اینکه اینترنت به این شکل فراگیر بشه، انقدر از اینترنت بد گفتن بد گفتن ک من یادمه وقتی بابام کامپیوتر برام خرید - اونم ب خاطر درسم- گفت اینترنت لازم نیست

بعد کم کم اینترنت جا افتاد طوری ک اصلی ترین و کلیدی ترین مشکلات و کارها و ثبت نام ها فقط اینترنتی انجام میشد

هر دفعه هم یه چیزی از فضای مجازی نشون میدن ک استفاده مثبت ما رو هم زیر سوال ببرن و برای بزرگترامون ایجاد نگرانی کنند

آدم حالش به هم میخوره از این رویکردِ روباه صفتانه

خوب یا رومیه روم یا زنگیه زنگ

اگه غرب بده اگه فرهنگ غرب بده چرا از اینترنت وارداتی دارید استفاده میکنید

چرا کاراتونو سیستماتیک میکنید اینا همه ساخته ی غرب و در راستای فرهنگ غربه

چرا دم از دولت الکترونیک میزنید و ملت رو وادار به داشتن کامپیوتر و یادگیری اینترنت و استفاده از فضای مجازی میکنید

اگه بد نیست واسه چی یه جوری از آسیب های فضای مجازی میگید ک از فضای مجازی یه ذهنیت یکسره منفی در اذهانِ افراد بی اطلاع و ناآگاه ایجاد کنید

اه... ما اگه سرگرمیه درست حسابی داشتیم در همین حدم سراغ فضای مجازی نمیرفتیم...

دیگه چی از جون ما میخواید... شغلمون رو هوا ازدواجمون رو هوا سرگرمی مون رو هوا... عملا زندگیمون به فنا... چی میخواید از جونمون.؟!؟؟ هااااااااااااااااااااان؟!

برنامه مهران مدیری امشب در مورد طلاق بود... برنامه ی باحالیه... میتونه منو پای تلویزیون نگه داره...

به دوستم میگم دیوونه برا چی میخوای ازدواج کنی... خودم بهت وفادار می مونم مردا بی صفتن... اگه یه طوریت بشه نگاتم نمیکنند... ولی اگه ما دو تا با همدیگه تو یه خونه باشیم هوای همدیگه رو داریم و من بهت وفادار می مونم... این حرفا رو قبلا ب یکی دیگه از دوستامم زدم گرچه میدونم بی نتیجه س ولی حداقل بعدش اگه پشیمون شد و خواست برگرده میتونه ب این گزینه فکر کنه!

خدا سایه پر مهر و محبت پدر و مادر رو از سرم کم نکنه...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 1:14  توسط شیدا جاوید  | 

گِلِ مرا از خلوص سرشته اند

کلا رو پیشونی من نوشتن: "مخلصانه باید کار کنی" (احتمالا اسم جدید وبلاگم رو همین محور تغییر خواهد کرد)

این مخلصانه کار کردن از بیست سالگی تا به الان ادامه داشته پس من حق دارم از بقیه مدعی تر باشم و طلبکارتر و شاکی تر!

دیروز یه ارباب رجوع تو آسانسور شروع کرد با یه لحن حاکی از بُهت و شگفتی با من حرف زدن...

گفت اینجا اولین اداره ای بود ک ...

پیش خودم گفتم باز کیو شاکی کردن...

گفت اینجا اولین اداره ای بود ک رئیسش آدمه... من اولین باره میام جایی ک رئیسش اینجوری آدمه... و انگار براش باور پذیر نبود ک همچین چیزی رو تو عمرش دیده...

بنده خدا انگار بهش دنیا رو دادن... یه همچین چیزی میشد درک کرد...

احساس خوبی بهم دست داد... احساس افتخار... بهش گفتم بله ایشون مرد متدینی هستند... و بعد ک از اسانسور بیرون میومدم بهش گفتم خدا رو شکر ک شما راضی هستید به عنوان ارباب رجوع

اینم اضافه کنم اداره ما تنها جایی هست ک فحش ارباب رجوع رو هم میخوره و جوابی نمیده و رئیسش بیشتر از اینکه از کارمنداش دفاع کنه حق رو به ارباب رجوع میده

ما مثل اون معاونِ بی شرف بانک نیستیم ک با کلی حقوق و مزایا میشینه کار میکنه و لجن پراکنی به ارباب رجوع رو میذاره پای استرس کاری!

چند شب پیش اون کارمندِ متاهلی ک قبلا تو یکی از پست های وبلاگ گفتم بهم اس داده بود، دوباره اس داد...

من رو حساب این حدیث از معصوم ک گفته: "اگر کسی را در حال گناه دیدی فردا او را به همان چشم نگاه نکن شاید اصلاح شده باشد،" هر وقت این آقا رو میدیدم سلام علیک میکردم ولی انگار ک هوا برش داشت و فکر کرد ک خبریه دوباره چند شب پیش اس داد...

نوشت سلام خوبی خانم جاوید... نوشتم: شما... خودشو معرفی کرد... بعد نوشت میتونم یه سوال ازتون بپرسم شناختی... براش نوشتم مزاحم نشو لطفا

امروز ب دوستم گفتم فلانی بهم باز اس داد... اونم گفت یک ماه پیش به منم اس داد بیا بریم به آقای ... بگیم (معاون ریاست)

گفتم حالا چیز خاصی ک نگفته...

گفت همینکه به خودش اجازه داده شماره ما رو گیر بیاره اس بده باید گوشمالی بشه

گفتم حالا شماره تو رو از کجا گیر اورده

با خنده ای تعجب امیز گفت  نمیدونم همین برام سواله

گفتم من ک میدونم شمارمو غنچه داده و مطمئنم شما تو رو هم غنچه بهش داده

ولی قرار شد چیزی از  غنچه نگیم

رفتیم پیش معاون رییس... دوستم شروع کرد به شرح ماجرا

رییس وقتی شروع صحبت رو شنید گفت قضیه حساس شد... درو ببندید

و ادامه ماجرا...

منم نیشم همینجور باز بود حس کردم داریم یه کار خیلی بچگانه انجام میدیم نمیدونم شایدم درست بود

وقتی دوستم گفت یک ماه پیش این اقا به من اس  داد رئیس گفت پس چرا انقدر دیر اومدی

بعد ب این فکر کردم ک اگه بعدها کارم با غنچه به جایی برسه ک مجبور بشم لب باز کنم خودم اول میرم زیر سوال ک چرا تا الان هیچی نگفته بودم...

دوستم گفت وقتی دیدم به خانم جاوید هم پیام داده گفتم این رویه داره تکرار میشه لازم دوسنیتم با شما در میون بذاریم

رئیس گفت پیاماشو داری؟

دوستم گفت نه من پاک کردم

من پیاماشو نشون دادم... شمارشو یادداشت کرد

بعد گفت شمارتونو از کجا گیر اورده

گفتیم نمی دونیم

گفت پس معلومه با یکی در ارتباطه

هی میخواستم بگم غنچه... ولی باز چیزی نگفتم

چون گفتن این مورد همانا و باز شدن تمام پرونده ها و زیر سوال رفتن خودم به خاطر سکوت چند ماهه م یه طرف

رئیس بعد از شنیدن این حرفا یه کم خودشو جمع و جور کرد وگفت: فشارم افتاد

مردک مثلا میخواست بگه من ب غیرتم برخورد!

آخه مردک تو اون موقعی ک جلوی ارباب رجوع از تحقیر نیروی زیر دستت احساس قدرت میکردی غیرتتو ثابت کردی

این هفته خیلی خوب گذشت... چون اون نیرویی ک نقش دستمالِ رئیس رو ایفا میکرد حضور نداشت و اتاق ارامش خاصی گرفته بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 19:52  توسط شیدا جاوید  | 

کجایید پای کوبانِ خوشحال از لغو تحریم ها

اون دسته از احمق هایی ک بعد از تنظیم برجام یقه جر دادند ک تحریم ها لغو شد و ظریف قهرمان شد و ریختند تو خیابونا و شادی و پایکوبی کردند کجان الان؟

کجایید احمق های فندق مغز تا بفهمید شادی تون الکی بود و هیچ لغو تحریمی رخ نداده بود

فقط یه توافقنامه ای تنظیم شد ک حکم کاغذ پاره داشت و ترامپ قبل از اومدنش به پاره کردن اون وعده داد

که نذاشتن به اومدن ترامپ برسه مجلس سنا و کنگره امریکا با اتحادی مثال زدنی تحریم های ایران رو تا ده سال اینده تمدید کرد

آخه این فندق مغزهایی ک با دو تا خبر و هوی رسانه ای جوگیر میشن و میریزن تو خیابون و شعار سر میدن: "نبین ک این ظریفه، شیش قدرتو حریفه" و شعار های مسخره مثل "ظریف مصدق زمان ماست"

من موندم این مغز فندقی ها واسه چی انقدر جوگیر بازی در میارن آخه؟

چرا انقدر بت میکنند یکیو؟ ظریف زحمت کشید دستش درد نکنه دمش گرم رفت تو دل شیطان بزرگ و به خاطر ما ساده زیستیشو زیر پا گذاشت و بهترین هتل ها و بهترین غذاها و بهترین پذیرایی ها رو به خاطر ما تحمل کرد تا برجام تصویب بشه... خب برجام چی بود اصلا؟

من به عنوان یک فرد تحلیلگر هیچ اثر مثبت و سازنده ای از این برجام ندیدم و خود امضا کنندگان هم به لغو چند مرحله ای تحریم ها اذعان کرده بودند. همون موقع رهبری تذکر داد ک لغو تحریم ها یا باید آنی صورت بگیره یا اگه قراره منوط به لغو چند مرحله ای باشه فایده نداره...

خوب اصلا شما درست کار کردید... چرا ما هیچ اثری از برجام رو وضع زندگیمون مشاهده نکردیم؟!

هر کیو این مدت دیدیم از حقوق نگرفتنش و به تعویف افتادن حقوقش می نالید

خودمون ک هیچی حقوقمون رو هواست... یه حرفم ک بزنیم به خیل عظیم ضد انقلابیون می پیوندیم مجبوریم دهنمونو ببندیم و اعتراضی نکنیم

خوب این چ برجامی بود ک بودجه تون کم شد محدود شد؟

این همه برجام برجام کردید چرا اثر عینی و ملموس از این شاهکارتوون واسه مردم نمودار نکردید

ما ک از خدامون بود بیان بکشن زیر بساط این توافق کذایی ک منتش الکی سر ما نباشه و عشق و حالش واسه شما

ینی من جای شما خجالت میکشم تو تلویزیون بیام بگم این کارِ آمریکا نقض آشکار برجام بود... آقا جون ما مردم خودمونم برجام رو قبول نداشتیم اصلا یه سری از مردم ک مثل همین احمقایی ک سر تنظیم برجام ریختن تو خیابون فکر میکردند برجام ینی لغو تحریم ها و خوشبختی ایران و باز شدن درهای اقتصاد جهان به روی ما و آشتی جهان با ما... اینا ک تصور درستی از برجام نداشتند... ما هم ک یه چیزی از برجام حالیمون میشد قبولش نداشتیم... چون میدونستیم ضمانت تعهد آوری نداره و هیچ تاثیری روی بهبود اوضاعمون احساس نکردیم... خوب پس چی دارید میگید نقض برجام نقض برجام؟

خودتونو ببو فرض کردید یا ملتو؟

من جای ظریف و بقیه تیم هسته ای بودم استعفا میدادم... یا میگفتم صورتمو شطرنجی کنند وقتی دارم در مورد برجام حرف میزنم:)

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 14:59  توسط شیدا جاوید  | 

هیهات من الذله

تنها اسمی ک از نمایندگان دور جدید مجلس این روزها به خاطر خبرساز شدنش شنیدم، محمود صادقی نماینده مردم تهران بوده

و این نشون میده تو این مدت بقیه نماینده ها اقدام خاصی که فراتراز فعالیت های معمول مجلس باشه، انجام ندادند ک بخواد مراکز قدرت رو نشونه بگیره و توجه مردم رو جلب کنه

و حالا بر سر علت تلاش ماموران برای بازداشت محمود صادقی مناقشه هست

بعضی ها معتقدند به خاطر اظهاراتی ک متوجه رئیس قوه قضائیه و افشای حساب های منتسب به ایشون بوده، قصد جلبشو دارند

اما رسانه ها سعی  دارند تا نشون بدن جلب صادقی به خاطر اظهاراتی هست که در انتقاد به بازداشت غیر قانونی یاشار سلطانی داشته

یاشار سلطانی خبرنگار و مدیر مسئول سایت م ع ماری نیوز بود ک به خاطر افشای فساد در شهرداری تهران بازداشت شد و محمود صادقی گویا به خاطر انتقادش از دادستانی مبنی بر اینکه چرا "به جای پیگیری پرونده فساد در شهرداری به دنبال منابع افشا کننده و بازداشت آنها هستید"، مورد تعقیب دادستانی قرار گرفت

نتیجه می گیریم علت بازداشت محمود صادقی، موضع گیری نسبت به پرونده های فساد است چه متعلق به شهرداری باشد چ قوه قضائیه یا هر شخص حقیق و حقوقی دیگر.

و این مایه ننگ و شرمساری است ک وقتی یکی از وکلای ملت، به دادخواهی صدای خود را بلند میکند، اقدام به بستن دهان او می کنند.

جمعی از نمایندگان از جمله علی مطهری در کنار مردم و فعالین سیاسی برای جلوگیری از بازداشت محمود صادقی به سمت منزل او حرکت کردند. این حریت علی مطهری و نمایندگان همراه او ستودنی است.

باشد که نمایندگان مردم با چنین روحیه ای برای مطالبه حق و رسیدگی به فسادِ نهادهای حساس کشور و جلوگیری از رشد افسارگسیخته فساد اداری، جسورانه پیش روند و مردم هم به حمایت قاطع از آن ها همصدا شوند تا نمایندگان خود را در این راه تنها نبینند و مایوس از پیگیری حق نشوند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر ۱۳۹۵ساعت 13:33  توسط شیدا جاوید  | 

خدایا شکرت

وقتی خبر برخورد دو قطار مسافربری در سمنان و سوختن و کشته شدن چند نفر رو خوندم

دلم لرزید

زنگ زدم آقای "ف" ببینم زندس یا نه

گفتم تا برداره قطع میکنم فقط میخوام خیالم راحت شه ک زندس

تا برداشت گفت "قربونت برم من سالمم"

دیگه نشد قطع کنم یه کمی صحبت کردیم

گفت قطارهای ما نبوده

گفتم مال شرکت رجا بوده؟

گفت اره

گفتم "خاک بر سرشون با این کتنرل خطشون"

آدم های با معرفت تو زندگی من کم هستند

ولی خیلی برام عزیزند خیلی

همین الان ک دارم این خطوط رو مینویسم اشک تو چشام جمع شده

خوشحالم ک طوریش نشده

با اینکه سر مسائل سیاسی خیلی با هم دعوا کردیم و برای من ناراحتی ایجاد کرده بود و یه دوره غبار کدورت به دوستیمون نشسته بود

اما رفاقتمون باز احیا شد...

بدترین چیزی ک میتونه تو این بحثا اتفاق بیفته به هم خوردن رفاقت هاست واسه همین ترجیح میدم اصلا بحث نکنم با کسی... ولی اون باعث شد ک من علیرغم میل باطنیم عمل کنم

اما تونست جبران کنه وقتی معرفتشو بهم ثابت کرد و هر بار ک بفهمه من مسافرِ قطار هستم... سفارش ما رو میکنه... گرچه من هیچ وقت انتظار خاصی از کسی ندارم اما تو این دنیایی ک هر کسی به فکر خودشه... و تا بهش حال ندی بهت حال نمیده... این ته معرفته ک هوای کسی ک نخواسته خودشو آلوده به دنیا و کثافت کاریاش بکنه، داشته باشی

امیدوارم اینجور افراد زیاد شن

خیلی وحشتناک و غم انگیزه تو آتیش سوختن... امیدوارم برای هیچکس و عزیزان کسی همچین اتفاقی نیفته... کاش دقت مامورای خط کنترل بیشتر بود تا همچین اتفاقی نمیفتاد... دیگه حتی نمیشه به قطار هم اعتماد کرد...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر ۱۳۹۵ساعت 13:7  توسط شیدا جاوید  |