دست نوشته های شیدا جاوید

فشاری ک وارد شد

آقا انگاری ک واقعا بعضیا منو بچه فرض کردند

آخه من هنوز اون شور و نشاط و معصومیت کودکانمو حفظ کردم

از طرفی هم خودمو هیچ وقت وارد دنیای آدم بزرگا نکردم

همیشه احترام آدما رو نگه داشتم و سعی کردم همیشه تو دعواها کوتاه بیام (به جز موردِ اون گرگانیه)

شاید به خاطر همین، رئیسمون دیروز اون حرفِ مسخره رو بهم زد: ک حالا من این وضعیتو به کی گزارش کنم؟

وقتی امروز به غنچه گفتم که رئیس یه همچین حرفی زده... با اون صدای گرفته ش زد زیر خنده...قه قه خندید

وای صداش در نمیومد وقتی داشت می خندید... از اون طرز خندیدنش خندم گرفت

گفت اینا خودشونم فهمیدن اینجا چقدر مسخرس ک اینجوری حرف زده

گفتم انگاری ک من بچه مدرسه ای هستم ک بخواد منو از مدیر و معاون بترسونه

اون زمان بچه بودیم چیزی حالیمون نبود می ترسیدیم

ولی الان دیگه فرق کرده

امروز با غنچه خیلی خندیدیم... من حالم خوب بود و سعی کردم راحت بخندم و کاری نداشته باشم به اینکه کی خوشش میاد کی بدش میاد...

دیگه مهم نیست خودمو واسه خوشایند دیگران تحت فشار بذارم

غنچه هم امروز تا تونست قربون صدقه من رفت

همه ش میگفت دور سرت بچرخم... قربونت برم... فدات بشم...

 نون و پنیر و خیار و گوجه بردم ک با هم صبحانه بخوریم

بهش گفتم بابام صبح رفته برا من یه نون سنگک داغ خریده

غنچه گفت: الهی قربون بابات برم من

میتونستم حس کنم تو دل حسودای اتاق چی میگذره

آخیش چقدر حال داد...

اون فاحشه ای که رفته بود زیر اب منو زده بود امروز خیلی سرفه ش گرفت پاشد رفت سرویس

بعد یکی از همکارا اومده به من میگه میخوای بریم اب جوش براش ببریم؟

گفتم ببین دیروز سرفه ش گرفت من براش یه لیوان اب بردم رفت زیر ابمو پیش رئیس زد.. خوبی کردن لیاقت میخواد

بعد غنچه در اومد گفت با هر کی باید مثل خودش رفتار کرد

به غنچه گفتم اینجا تنها کسی که با هر کی مثل خودش رفتار نکرده من بودم... این خانم ف یه زمانی اشک منو در اورد اما وقتی اینجا با بچه ها دعواش شد هیشکی محلش نمیذاشت، وسط اتاق خورد زمین من رفتم براش اب قند درست کردم یا همین دختره ک خیلی سرفه میکرد رفتم واسه ش اب اوردم اما اینا نشون دادن لیاقت ندارن

پرینتر این دختره ک زیر اب منو زده بود... امروز خراب شده بود

بعد اومدند گفتن کارتریجش ترکیده... منم گفتم از بس انرژی منفی جذب میکنه کارتریجش ترکیده (البته جلوی خود این فاحشه نگفتم)

یه سری از کارهامم دادم غنچه برد گذاشت قاطی کارهای انجام نشده... و باز هر هر خندیدم

امروز خوب بود شاد بودم خندیدم اما انگار باید همیشه اخرش یه حرومی پیدا بشه که حال ادمو بگیره

این آدم، امروز یکی از کارمندایِ پیرکی بانک ملی بود! ک گفتنش از حوصله پست خارجه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۵ساعت 16:6  توسط شیدا جاوید  | 

لایی میکشیم

من زیادی مثبت بودم هیچ وقت خلاف چیزی ک بهم دیکته شد عمل نکردم همیشه خوب انجام وظیفه کردم

اما همیشه از قرار گرفتن تو چارچوب بیزار بودم ولی مجبور بودم و باید تحمل میکردم

به خاطر همینم از کسایی ک خلاف نظم رایج عمل کنند خوشم میاد... شاید یکی از دلایل علاقه مندیم به احمدی نژاد همین بود...

مبثت بودن تو یه سیستم فاسد آدم رو تو موقعیت ظلم مضاعف قرار میده

یه جاهایی باید لایی کشید

بنابراین یکی مثل غنچه به درد یه همچین سیستمی میخوره و منم باید از وجودش استفاده کنم

یه وقتایی کارهای موندمو غنچه برمیداره میذاره تو کارهای انجام نشده و من به عنوان آمارِ کارهای انجام شده رد میکنم

خیلی وقتا ترسیدم ک یه وقت داستان لو بره اما غنچه ک تو دروغ گفتن استاده، بهم اطمینان خاطر داده

این یکی دیگه اگه سه بشه کلاهمون پس معرکه س.

مردم عزیز که ارباب رجوع های ما هستند بدونند ک اگه کارشون دیر پیش میره فقط به خاطر مفت خوری بالا دستی هاس ک حق و حقوق ما رو میخورن و میخوان از ما مفت کار بکشن...

البته این وسط یه فاحشه ک چیزی گیرش نمیاد با خوش رقصی به این چرخه فساد آمیز کمک میکنه (منظورم همون دختره س ک به خاطر خرحمالی هاش مدال ارشد بردگی به گردنش اویخته و بقیه رو به بردگی هر چه بیشتر وادار میکنه)

حالا که ساعت ورود و خروجم رفتم زیر ذره بین... امیدوارم بتونم تو لایی کشیدن موفق عمل کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۵ساعت 0:27  توسط شیدا جاوید  | 

احضار شدم

امروز روز خوبی بود

می خندیدم شاد بودم

خبری از انرژی منفی نبود

این دختره که به خاطر خرحمالیاش مسئولیت اتاقو برعهده داره خیلی داشت سرفه میکرد

فردین بازیم گل کرد پاشدم رفتم یه لیوان اب براش اوردم

من طبق معمول تا ساعت دوازده یکسره کار میکنم و بعد برا استراحت از اتاق میزنم بیرون میرم اتاق دو تا از بچه ها ک هم روحیه ارومی دارند هم خبرچین نیستند هم باهاشون خیلی راحتم هم کلی میتونم حرف بزنم بدون اینکه نگران چیزی باشم

چند دقیقه ای گذشت تا اینکه دیدم گوشیم داره زنگ میخوره

دیدم همون دخترس که براش لیوان اب برده بودم

گفت کجایی

گفتم اینجا

گفت بیا بالا

گفتم کاری داری

گفت اره بیا بالا

میدونستم یه اتفاقی افتاده ک بهم زنگ زده میگه بیا بالا

وقتی رفتم گفت رئیس اینجا بود دید نیستی گفت بهش بگو بیاد بالا

تلفن اتاق زنگ خورد

مثلا غیر برنامه ریزی شده بود

گفت رئیس کارت داره

رفتم اتاق رئیس

جلوی یه ارباب رجوع پرینت ساعت ورود و خروجمو نشونم داده میگه ببین وضعیت حضورتو! این چه وضع سرکار اومدنه؟!

مردکِ بی شعور حداقل نذاشت ارباب رجوع بره بعد بیاد به زیر آب زنی اون فاحشه ترتیب اثر بده

جلوی ارباب رجوع باید توضیح می دادم ک چرا اینجوری اومدم! درحالیکه هنوز نمیدونستم چه اتفاقی افتاده و مشکل چیه!

بعد جلوی همون ارباب رجوع گفت حالا یه چیزایی هست بعدا میگم الان ممکنه از کوره در برم

فکرم درگیر این شده بود ک نکنه واسه گندکاریای غنچه رفتن زیر اب منو پیش رئیس زدن!

چون تنها چیزی که میتونست باعث از کوره در رفتن رئیس بشه همین چیزا بود

فقط دوست داشتم بدونم چی به گوشش رسوندن چون از بابت خودم مطمئن بودم

غنچه گفت بابا ولش کن به منم گفته بود بیا کارت دارم نرفتم

گفتم نه برای من مهمه چی رفتن پشت سرم گفتن... وقتی کاری نکردم

آخر وقت ک اون فاحشه رفته بود اتاق رئیس آمار بده... یه کم طولش داد فهمیدم باز داره رو مخ رئیس کار میکنه... وقتی برگشت پشت سرش رئیس اومد دم اتاق و گفت خانم جاوید بیاید اتاقم

ینی دیگه از این تابلو تر نمیشد که این فاحشه به محض رفتن به اتاق رئیس اونو دنبال خودش راه انداخته

منم پاشدم رفتم کاملا خندون رفتم

به غنچه گفتم میرم با رئیس دعوا کنم

ک یه وقت اون فاحشه فکر نکنه من الان ترسیدم

رفتم اتاق رئیس... از نامنظم اومدن هام شاکی بود و تعداد غیبتام و مرخصی نگرفتنام و ...

منم واسه هر کدوم یه توضیحی دادم... اما واقعیتش اینه که چون حق و حقوق درست حسابی نمیدن زورم میاد منظم برم

بهش گفتم من کارمو انجام میدم هر روزی هم ک نیام روز بعد جبران میکنم... گفت واسه من هم آمار مهمه هم ساعت کار

گفت شما اینجور نبودی... شما خیلی منظم بودی...

شاید میخواست به من تلقین کنه که کسی روم اثر گذاشته

یا هندونه بذاره که دیگه مثل یه بچه خوب سر موقع حاضر بشم

بهش گفتم میدونید مشکل کجاست؟ اینکه فقط نبودن من تو چشمه! وگرنه خیلیا از این بی نظمیا دارند ولی گزارش نمیشه!

گفت شما اسم بیار ببینم کی بیشتر از شما غیبت داشته!

گفتم من اسم نمیارم!

گفت این دو ماهه خیلی نامنظم اومدی... من نخواستم جلوی بچه ها چیزی بگم گفتم شاید مشکلی داری ... ولی دیدم نه ادامه پیدا کرد... حالا من اینا رو کجا گزارش بدم؟

مردک اینجا رو با مدرسه اشتباه گرفته انگار من بچه م اینجوری با من حرف میزنه ک مثلا منو بترسونه

گفت من همیشه از شما تعریف کردم شما رو قبول دارم اخلاق شما رو قبول دارم کار شما رو قبول دارم شما یه آرامش خاصی داری به کار کسی کار نداری

گفتم تعریف شما به درد من نخورده... شما از همه تعریف میکنید

گفت نه من از همه تعریف نمیکنم

تو دلم گفتم مرتیکه تو واسه اینکه از من کار بکشی از من تعریف میکنی دیگه انقدر بزرگ شدم این چیزا رو بفهمم

تو اگه واقعا خوب بودن من برات ارزش داشت جلوی ارباب رجوع مشکلات کاریو مطرح نمیکردی

یه زمانی برام خیلی مهم بود مورد تایید دیگران باشم... بهم بگن چه دختر خوبی... ازم تعریف کنند

ولی فهمیدم این خوب بودن در جهت پیشبرد اهداف صاحبان قدرت و بیشتر دوشیده شدن خودم عمل میکنه

من خوبیمو حفظ کردم ولی دیگه میدونم این تعریف کردنا هیچ به دردم نمیخوره... میدونم ک این تعریف کردنا فقط واسه اینه که بهتر کار بکنم بیشتر کار بکنم نیروی حمال خوبی باشم و صدام در نیاد

نمیدونم کجای حرفاش بود ک گریه م گرفت

ن به خاطر حرفاش... ب خاطر اینکه حق من نیست تو این وضعیت کار کنم... من به حق خودم نرسیدم... به خاطر پرپر شدن استعدادهام...

رئیس بهم گفت چیزی شده ک گریه میکنید

هیچی نگفتم...

بعدم یکی از همکارا وارد اتاق رئیس شد با رئیس کار داشت نمیخواستم بفهمه من گریه کردم

این مردم فقط واسه حرف در اوردن افریده شدن

ببینه من دارم گریه میکنم فکر میکنه الان چکار کردم ک اشکم در اومده!

سرمو انداختم پایین و اشکامو پاک کردم

بعدش ک رفت... رئیس گفت خوب گریه کردنت تموم شد؟ هیچی نگفتم... میخواستم بگم گریه های من تموم شدنی نیست

بهش گفتم حرف دیگه ای نمونده؟ همین؟

گفت بله...

گفتم مرسی... و رفتم

وقتی با چشمای خیس از اتاق رئیس اومدم بیرون و رفتم اتاق خودمون

بچه ها همه رفته بودند... دیدم غنچه مشغول شماره دادن و شماره گرفتن با یکی از پسرای خوش تیپ اداره س

هه! نمیدونستم بخندم یا گریه کنم به این وضع...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۵ساعت 19:52  توسط شیدا جاوید  | 

بر خرمگس معرکه لعنت!

این چیزی ک میخوام بگم مال روز قبل از عید قربانه...

این چند روز فقط داشتم رو خودم کار میکردم انرژی منفیِ اون اتفاق از درونم بره بیرون

تو زندگی از هر چیزی که بهم انرژی منفی بده بیزارم و وقتی انرژی منفی بهم منتقل میشه بغضی تو گلوم به سختی استخوون شکل میگیره و تصور کنید چه جوری میتونید تو گلوتون این استخوون رو تحمل کنید

و من این استخوون رو شاید هر روز تقریبا تحمل میکنم ب دلایل مختلف

یه خانمی سه ماهه همکار ما شده

قمی نیست گرگانیه

این از همون اول تو قیافه بود بعد از یه مدت، دیگه سلام هم نمیکرد

خوب واسه من ک مهم نیست این چیزا... شاید از غنچه بدش میاد چون میبینه منم با غنچه همصحبتم از منم بدش میاد...

به قیافه ش میخورد آدم آرومی باشه اما کم کم فهمیدم ک از همرنگ جماعت شدن آرامش میگیره

دعوایی که سر پنکه داشتیم با همین خانم بود!

من  وقتی وارد این کار شدم... برای کسایی که سابقه کارشون از من بیشتر بود خیلی احترام قائل بودم

حتی اگه رفتار نامناسبی می دیدم چیزی نمیگفتم

واسه همین خیلی برام زور داشت این خانم سه ماه اومده و احترام نمیگیره

اون روز خیلی تو اتاق حرف میزدن و من نیاز به تمرکز داشتم اما چیزی نگفتم

واقعا بیزارم از اینکه وسط کار کسی بخواد با حرفاش بره رو مُخم

اما تحمل میکنم و چیزی نمیگم!

به هرحال میدونم بعضیا مثل من کم حرف نیستند و تذکر من جز ایجاد کدورت نتیجه ای نداره

شب قبلشم ک آقای ف برام پیامک داده بود و از غنچه خیلی شاکی بودم

حس کنید چه حجمی از استخوون تو گلوم احساس میکردم

غنچه بهم آدامس تعارف کرد

یکی برداشتم و شروع کردم محکم جویدن

خواستم تمام حررصمو با آدامس خوردن خالی کنم

به خاطر فاصله ای که بین دندون های آسیابم هست جویدن آدامس خود به خود یه صدای ظریفی تولید میکنه

بعد غنچه اومد درِ گوشم گفت فهمیدی این سلیته چی گفت؟

گفتم نه؟

گفت: انگار اینجا خیابونه ک اینجوری آدامس میخوره!

منم ک شاکی! اصلا نمیتونستم تحمل کنم یکی مثل این، واسه من شاخ بشه!

بلند گفتم به تو ربطی نداره

چند دقیقه بعدش این خانم، برگشت به اون خانمی که مسئول اتاق بود گفت: یه فکری به حال این صدا کن من نمیتونم با این صدا کار کنم

من که تا حالا تو بدترین موقعیت ها و شرائط ها تو محل کار با کسی دهن به دهن نشدم و کوتاه اومدم

دیگه نتونستم تو این مورد کوتاه بیام

گفتم به شما ربطی نداره

- چرا به من ربط داره چون دارم کار میکنم تمرکزم به هم میخوره

-خوب تو هم وقتی حرف میزنی تمرکز من به هم میخوره

- نه حرف زدن با آدامس ترکوندن فرق داره

- هیچ فرقی نداره من انرژی های منفیمو اینجوری خالی میکنم تو هم با حرف زدن

-این کار، خودخواهیه وقتی کسیو ناراحت میکنی

- گفتم منم از خیلی چیزا ناراحت میشم ولی چیزی نمیگم تو هم یاد بگیر چیزی نگو... خودخواهی شما سر اون پنکه مشخص شد خدا رو شکر پنکه رو سمت شما چرخوندم که انگ خودخوااهی به من نخوره (اون روز ک دعوا کردیم به سمت خودم چرخوندم روزهای بعد چون هوا خنک شد چرخوندم سمت اونا)

... حالام مشکل داری به سلامت... سه ماهه اومدی اینجا واسه من شاخ شدی!

و ب این ترتیب پوزِ یه بچه پرو رو واسه اولین بار زدم

بچه های  اتاق شعور به خرج دادن و هیچکدوم وارد دعوای ما نشدن

ولی از همین اتفاق ناچیز کلی انرژی منفی بهم منتقل شد... خدا لعنتش کنه... چقدر تلاش کردم تا این انرژی های منفی رو از خودم دور کنم

چند روز بعد یکی از بچه ها نون محلی اورده بود داد ب من ک تعارف کنم بین بچه ها

نتونستم به این دختره تعارف نکنم

اتفاقا رفتم تعارف کردم طوری ک انگار اتفاقی بین مون نیافتاده

من از کینه و کدورت بیزارم

از تخاصم و دشمنی بیزارم

از هر چیزی که بهم انرژی منفی بده بیزارم

و به خاطر خودم، و آرامش خودم... رفتم بهش نون تعارف کردم

اولش خودشو لوس کرد برنداشت اما من حالم خوب بود و میخواستم حالم بهتر بشه باز بهش تعارف کردم

از این کارم انرژی مثبت گرفتم و مثل بچه ای که از کار خوبش ذوق میکنه، خوشحال شدم

تو فکرم بود ک به غنچه بگم آدامس بترکونه بعد من با یه عشوه خرکی بگم اه نکن تمرکزم به هم میخوره! بعد با هم بزنیم زیر خنده ولی نشد این کارو بکنم! نخواستم این کارو بکنم... ینی راضی نشدم... وقتی روابط حسنه شده نمیتونم به خودم اجازه بدم دوباره کدورت جاشو بگیره...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۵ساعت 22:30  توسط شیدا جاوید  | 

مراسم وحیدِ عزیز

دیشب تالار امیران -یکی از بهترین تالارهای قم-

با شکوه ترین مراسم عمرم رو شاهد بودم

وحید پسر دوست داشتنی ای  بود

حقش بود یه همچین مراسمی

میگم دوست داشتنی به خاطر شوخ و مردم دار بودن و خاکی بودنش

هیچ وقت یادم نمیره اخمو دیده باشمش

دیدنش به ادم انرژی مثبت می داد

کوچیکم بود قاری قرآن بود

با اینکه خانواده ش زیاد اهل این چیزا نبودن

انگار براشون قابل هضم نبود ک وحید به قرآن علاقمنده

تو این مراسم بیشترین انرژی مثبت رو گرفتم

و نمیتونستم بی تفاوت بشینم و نگاه کنم

وایسادم و به پاس این همه شور و شادی

دست میزدم

عروس، خیلی پر انرژی و شاد بود

خیلی خیلی... عروسِ سن پایینی نبود ک بگیم اقتضای سنشه

اولش مقابل چشم وحید رقص باله رفت

و رقصیدنش هم لوس نبود

و به نظر نمیرسید واسه خودنمایی هم باشه

وحید هم اون جلو نشسته بود میگفت: ای جان

بعدم که دست وحیدو گرفت با هم رقصیدند

و دوستای عروس هم با هورا کشیدناشون خیلی خوب خیلی قشنگ همراهی می کردند با عروس

وقتی هم وحید رفت

دوستای عروس ریختن وسط با عروس رقصیدن

دستاشونو تو هوا می چرخوندن و واقعا حق رفاقتو به بهترین نحو به جا آوردند

(رفیقای من ک یکی از یکی ماست تر!)

دیگه نشد من بشینم واقعا سخت بود با این همه انرژی بتونم بشینم

ما هم رفتیم وسط

موندم با اون کفشای پاشنه بلندی ک من پا کرده بودم چطوری تونستم اونجوری حرکات تند و بی وقفه برم

خدا رو شکر منو ننداخت ضایع بشم

حال داد حــــــــــــــــــــال

ما رو از اون وسط نمیشد جمع کرد

دیگه گفتن داماد میخواد بیاد ما رفتیم سر میزامون نشستیم عین بچه های خوب!

دوستای عروس (شایدم فامیلاشون) مابین دو تا میز به ردیف وایسادن تا دوماد وقتی وارد تالار میشه از این صف عبور کنه

فشفشه ها رو دادن دستشون

لامپای تالار خاموش شد

آهنگا به زیبایی انتخاب شده بود

صدای آهنگ استریو اکو بود و با بهترین کیفیت پخش میشد

بالاخره بعد از انتظار چند دقیقه ای داماد وارد شد

مادر عروس قبلش یه سوتِ باحال زد ک ینی داماد داره میاد دخترا آماده باشید

انگار موقع ورود داماد هم آهنگ خاصی در نظر گرفته بودند

آهنگ جادوی خاص از سینا شعبانخانی وقتی پخش شد کل تالار مسحور اون لحظه ی باشکوه شد...

تو چشای تو یه جادوی خاصی هست
تو نگاه تو انگار یه احساسی هست
غم دنیا رو فراموش میکنم وقتی
به تو نگاه میکنم

الان این اهنگ با صدای بلند تو گوشم داره میخونه

و از این به بعد این آهنگو هر جا بشنوم یاد ورود وحید میفتم

موقع خداحافظی، به پدر داماد تبریک گفتیم

بعد خواهرم گفت چرا شما نیومدید تو مراسم؟ (اون قسمتی ک بستگان درجه یک میان داخل زنونه)

گفت پدر عروس از این سنتا خوشش نمیاد

وقتی هم اومدن خواستگاری گفتن ما نه مهریه میخوایم نه شیربها

هر چی خودتون تعیین کردید همون باشه

دیگه ما 110 تا سکه گفتیم نوشتن

گفتم خدا رو شکر به همدیگه میایید

آخرشم به پدر داماد گفتم: "دوستت دارم" و خداحافظی کردیم

الان بنی جونم این آهنگو گذاشته و داریم با هم اینو گوش میدیم و من هنوز از شنیدن این آهنگ انرژی میگیرم

فکر نمیکنم تو دنیا بهتر از این چیزی باشه که بهت انقدر انرژی مثبت بده

شاید این همه انرژی مثبت به خاطر این بود ک من وحید رو واقعا دوست داشتم

-معاون استاندار هم تو این مراسم حضور داشت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۵ساعت 11:56  توسط شیدا جاوید  | 

بی چشم و رو

این غنچه چند روز پیشا از ارتباط دورادور و مجازیش با یکی از همکارای مردِ اداره رونمایی کرد

فکر نمیکردم آقای ایکس هم آره... ولی انگار آره! ولی سعی کردم ب ذهنم بد راه ندم... چون من از جزئیات  این ارتباط با خبر نیستم و مجاز به قضاوت نیستم!

تازه از طریق غنچه بود که فهمیدم طرف زن داره و دومین بچه ش هم تو راهه!

به غنچه گفتم تو محیط کار با کسی رفیق نشو واسه ت حرف در میارن!

ولی گوشش به این حرفا بدهکار نیست

تازه برگشته میگه آقای ف... از تو خوشش اومده شمارتو خواسته

فهمیدم کرم درونش لولیده ک قای ف بهش گفته از من خوشش میاد و میخواد دست منم بذاره تو حنا!بیشرف

گفتم یه وقت شمارمو بهش ندیا

حالا فکر کنید طرف زن و بچه داره خجالت نمیکشه میخواد با من رفیق بشه

پنجشنبه ای ما یه امتحان داشتیم

خانم و آقا مختلط بودیم

امتحانمون کاملا مشورتی بود

بعضی جوابا رو اقایون به ما می رسوندن

دو تا سوال دیگه مونده بود

بعد یهو این آقا بلند شد از جاش... دید ما دنبال جوابیم

برگه ش رو دست به دست داد بعد مستقیم اشاره کرد سمت من که برگه رو به دست من برسونند

همونجا فهمیدم که الان از این برگه دادن و برگه گرفتن یه نیتی داره

خوشبختانه من برگه رو مستقیم نگرفتم

غنچه گرفت

حالا بعد از کلاس به یکی از دوستام گفتم نمیخواستم از این آقا برگه بگیرم چون از یکی شنیدم که گفته از من خوشش اومده... حالا ممکنه یه فکرایی بکنه از این برگه دادن و برگه گرفتن !

بعد این دوستم در اومد با تعجب گفت آقای ف...؟؟ این دوست چند ساله ی شوهرمه! اصلا اهل این حرفا نیست!

منم دیگه چیزی نگفتم که چقدر حاشیه داره این اقا!

چند روز بود یکی اس می داد منم شماره ناشناس جواب نمیدم

حالا امشب دیدم اس داده اسم فامیل منو نوشته

حدس زدم اونه...

وقتی پرسیدم شما؟

فقط منتظر بودم خودِ اون یارو باشه بهش بگم شما گ... خوردی به من پیام میدی!

اینجوری خودشو معرفی کرد

سلام من ف... ام ببخش مزاحمت شدم امتحانو خوب نوشتی؟

ینی خودش بود... حدسم موقع برگه گرفتن درست بود... اون پیامو ندادم بهش چون انقدر ک از سکوتم جواب گرفتم از حرف زدن جواب نگرفتم

حالا به غنچه اس دادم نوشتم برا چی شماره منو به ف... دادی؟

نوشته به مرگ بابام من ندادم

خودم خجالت میکشم جای این شرمنده میشم!

قسم دروغ خوردن براش عین آب خوردنه!

فرداش اومده عکس شوهرشو رو تخت بیمارستان نشونم میده که تازه تشنج کرده و از پله ها افتاده و صورتش داغون شده!

که دلم براش بسوزه!

دیگه نمیدونم چی باید بگم!

این پست مال روز چهاردمه

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور ۱۳۹۵ساعت 23:5  توسط شیدا جاوید  | 

لطفاً خودت را معرفی کن

چند روز پیش کامنتی خصوصی با اسم اختصاری برای من گذاشته شد ک از من طلب حلالیت داشت

هر چی فکر کردم نتونستم کسی رو با این اسم بشناسم

دوستی که این کامنت رو برای من گذاشته خودش رو معرفی کنه تا بدونم کی هست وگرنه طلب حلالیت از کسی که ما رو نمیشناسه، حرف مُهملی است:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور ۱۳۹۵ساعت 15:14  توسط شیدا جاوید  | 

پارک آبی

بالاخره طلسم پارک آبی رفتن ما شکست و امروز با تنی چند از بستگان درجه یک به پارک آبیِ تازه افتتاح شده ی شهر قم رفتیم

صبح زود رفتیم تا تو صف طولانی بلیط معطل نشیم

ولی واقعاً جمعیت قابل مقایسه با جمعیتِ موج های آبی مشهد نبود

اونجا صف ها به شدت طولانی بود چه صفِ بلیط و چه صفِ بازی ها

ولی خدا رو شکر اینجا خلوت تر بود

من چون میدونستم از بین این چند نفری که همراه من اومدند هیچ کدوم پایه نیستند تا تمام سرسره های پارک رو سوار شیم، ناراحت بودم

من کمی جسارتِ بازی های هیجانیم بیشتره

گرچه الان ترسو شدم بچه ک بودم واقعا نترس بودم و از هیجانِ بالا لذت می بردم

اما الان بازی های هیجان انگیز بیشتر برام ترسناکه تا لذت بخش!

بعد از آب تنی تو دریاچه و چرخیدن با تیوب تو رودخونه ، رفتیم سراغ سُرسُره U

خواهرم ک همیشه از این سرسره ها میترسید داوطلبانه منو همراهی کرد و تو صفِ کوتاه این بازی منو تنها نذاشت

وقتی نوبت ما شد خواهرم جا زد و گفت من سوار نمیشم میترسم!

ولی با اصرار من و اطمینان خاطر متصدیِ این بازی که "اگه مشکل و بیماری خاصی ندارید، جای هیچ نگرانی نیست" سوار شد

اما آخرش با کلی لیچار خواهرم به همراهی کردن خودش تو سرسره بازی پایان داد

واقعا نفس گیر بود

موقعی که باید تیوب رو تکون بدی تا از اون بالا سُر بخوری پایین

شیبِ خیلی تندِ سرسره حالتی رو به وجود میاره که به نظرم فقط تو حالت اعدام یه نفر میتونه تجربه کنه!

ینی طوری به سر  آدم فشار میاد که حتی فرصت جیغ کشیدن و نفس کشیدن هم از ادم گرفته میشه!

ولی شیبِ که آرومتر میشه راحت میشه جیغ کشید و تمام صدای جیغ هایی که تو پارک به گوش می رسید، از همین سرسرهِ هیجانی بود!

انتخاب بعدی م قطعاً باید انتخاب ملایمتری می بود... دیگه نمیخواستم هیجان های بالا رو تجربه کنم

بقیه سرسره ها همه سرپوشیده بود...

نگاه کردم به سرسره ها و دیدم سرسره نارنجی رنگ از همه شیبش کمتر و کوتاهتره و قطعا هیجانش کمتره

خواهرم برای اینکه منو همراهی کرده باشه پایین سرسره وایساد تا وقتی لیز خوردم اومدم پایین، شاهد اوضاع و احوال من باشه!

این سُر سُره برخلاف تصوری که داشتم از همه ی سرُسُره ها بدتر بود

پیچ و خم های تند و و پی در پی این سرسره و فشار آبی که به سمت آدم حمله ور میشد حتی فرصت جیغ زدن رو از ادم میگرفت فقط میتونستی دهنتو باز کنی که بتونی نفس بکشی و خفه نشی

وقتی اومدم پایین... شوکه بودم...

نمیدونستم چه جوری زنده اومدم پایین

اون تو  احساس میکردم فشار انقدر زیاده که الان سکته رو میزنم

چون تمام تلاشمو میکردم تا حالات دست و پام رو حفظ کنم

دست ها روی شونه و پاها روی هم

و تو اون فشار سنگین خیلی سخت بود این حالت رو حفظ کنی تا پایین

و فشار سنگینی هم به سرم وارد شد

از راست به چپ این پیچ و خم های تند رو بدون اینکه دست و پات رو بتونی باز کنی و سرت رو با جهت بدنت تنظیم کنی سخت بود!

وقتی اومدم پایین در مقابل چشم خواهرم و مادرم اقرار کردم که واقعا بد بود!

انگار یکی داره آدمو چپ و راست میکنه! چیزی که من از سوار شدن به این سرسره تجربه کردم این بود!

دیگه فکر نمیکردم هیچ سرسره ای سوار شم حتی چاله فضایی که قبلا تو مشهد تجربه ش کرده بودم!

اما به این راحتی نمیشد از خیر بازی ها گذشت

دوباره سُرسُره U رو سوار شدم این بار با یه همراه خوب! ک نمیشناختمش اما خیلی پایه بود و عاشق هیجان!

اونم تجربه خوبی از  سرسره نارنجی رنگ نداشت...  چند بار سرش خورده بود به دیواره های سرسره

 بعدش رفتیم چاله فضایی ... از اون بالا چرخیدن آدم ها رو تو کاسه سرسره می دیدیم

بعضیا با پا از چاله میفتادن پایین بعضیا با سر... اون بیچاره هایی که با سر میفتادن پایین خیلی بد بود ینی قشنگ با سر فرو میرفتن تو آب

باید سعی میکردیم با پا بیفتیم ولی منم جزو اون بخت برگشته هایی بودم که با سر سقوط کردم تو آب و هر چی آب بود تو گوش و دماغ و دهنم رفت

تو تونلِ چاله فضایی دیگه دهنمو باز کردم و قشنگ جیغ کشیدم تا فشاری که تو اون سرسره نارنجی رنگ بهم اومد رو اینجا تجربه نکنم و حداقل ترسم رو یه کمی تخلیه کنم

تو مشهد برا سرسره هاش باید روی پَد می نشستی ولی اینجا پَد نداشت وقتی سوال کردیم گفتند چون با پَد سرعت خیلی زیاد میشد ما پَد رو حذف کردیم!

دیگه نمیدونم استانداردش به چه شکلیه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۵ساعت 20:18  توسط شیدا جاوید  | 

پارک بازی

از طرف اداره مون کارت نیم بها واسه پارک بازی داشتم

بالاخره دیشب دست داد رفتیم پارک هفتاد دو تن... در اصل واسه ما قیمتا یک سوم قیمت اصلی تموم شد... ینی حتی کمتر از نیم بها :)

فضای این پارک از همون دوره کودکی برام غم آلود بود

همیشه دوست داشتم فضای شادی رو اونجا تجربه کنم اما با اهنگ های سنتی ک از بلندگوها پخش میشد

هیچوقت شادی م تکمیل نمیشد

هنوز تصویر شخصیت های کارتونیِ زمان بچگی مون روی دیوار ها باقی مونده بود ولی به صورت محو و رنگ پریده

هنوز سطل های زباله همون سطل های زباله های چندین سال پیش بود

هنوز همون آهنگ های سنتی پخش میشد

ولی دیگه این اهنگا برای من عادی شده بود

حتی اگرم اهنگ شاد میذاشتن برام فرقی نداشت

چون دیگه هیچ کدوم رو حال من اثری نداره

اما تعداد استقبال کنندگان از پارک هم خیلی کم بود

از بلندگوی پارک به طور مستمر این جمله تکرار میشد

در جوار بارگاه ملکوتی حضرت معصومه، از بانوان عزیز خواهشمندیم حجاب اسلامی را رعایت کنند

وقتی سوار تاب بزرگ شدم یه نگاه به جمعیتی که سوار تاب شده بودند انداختم

به این فکر کردم که اینجا برای این افراد ته شادیه ته هیجانه... وگرنه اینجا هیچ جذابیتی نداره

و بیشتر شبیه یه پارک متروکه س که چون هیچ رقیبی نداره همچنان پابرجا مونده و مردم از سر ناچاری گاهی برای تعویض روحیه میان اینجا

به من ولی خوش گذشت

چون چیزی روی مُخم نبود

کسی روی مُخم نبود

و وقتی سوار تاب بزرگ شدم و تاب تو هوا به پرواز در اومد و شالم بی اختیار افتاد

نگران این نبودم که کسی اون پایین منتظره تا منو سرزنش کنه دعوا کنه و ...

همه چی خوب بود...

خدار و شکر

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۵ساعت 16:43  توسط شیدا جاوید  | 

تو اگه اینجوری با سوادی... پس صد هزار لعنت به تو و اون سوادت

دیروز

دیروز قطعا یکی از مهمترین روزهایی بود که هیچ وقت یادم نمیره

دیداری ناخواسته و غیر برنامه ریزی شده با کسی که نه میشناختمش نه میدنستم چکارس

فقط میدونستم ک همراه دوستم باید برم طبقه پنجم از مجتمع تجاریِ...

دفترِ کار این آقا اونجا بود

قبلش رفتیم قنادی تا دست خالی نرفته باشیم

دوستم گفت شیرینشو تو انتخاب کن

قرار نبود من همراهش برم

گفتم وایمیسم این پایین... زود بیا

اون رفت بعدش زنگ زد گفت تو هم بیا بالا

مجتمع چون هنوز باز نشده بود من از داخل پارکینگ باید میرفتم

آسانسور هم قفل بود

به نگهبان گفتم آسانسور رو برام باز کرد

یه مجتمعِ خالی که ما قبل از ساعت کاری واردش شدیم و سوت و کور و خلوت بود... خوفناک بود

خصوصا که نمیدونستم با کی قراره روبرو بشم

طبقه پنج پیاده شدم

یه نگاه انداختم به مغازه های خالی... بالاخره از پشت شیشه یکی از مغازه ها دوستمو دیدم

رفتم داخل...

آقا پسری استقبال گرمی از من کرد

یه نگاه به دفترش انداختم

دیدم دفتر روزنامه س

پسر، بچه سال به نظر میرسید

برا همین تعجب کردم که این چه جوری دفتر روزنامه داره

بلافاصله بعد از اینکه نشستم

شروع کرد از سوابقش گفتن... از هفده سالگی وارد این  کار شده بود

و بعد دونه دونه مدارک و گواهینامه ها و ویژه نامه هایی که زده بود رو نشونم داد

به همراه اسمش که تو همه این برگه ها خورده بود

بهت زده شده بودم یه پسر با سن کمش چه جوری تونسته این همه نفوذ پیدا کنه

الان سی و یک سالش شده بود ولی واقعا جوون تر به نظر میرسید

از تند تند حرف زدنش هم میشد فهمید آدم رندیه

بعد یکی از ویژه نامه هاشو نشونم داد گفت ما بیشترین سودمون از این آگهی هاست

آگهی های مزایده و مناقصه

بعد دست گذاشت روی یکی از تبلیغاتش... گفت این آقا رو می بینی؟

ما اینجا معرفیش کردیم... پنج ابتدایی داره... ولی ما مدرکشو زدیم لیسانس... کلی هم ازش پول گرفتیم

خیلی صحبت کرد

تند تند هم حرف میزد و فرصت تمرکز کردن و سوال کردن رو از ادم می گرفت

ولی اطلاعات زیادی داشت

برام خیلی جالب بود یه پسر از هفده سالگی چقدر میتونه کار کرده باشه

عکساشو با شخصیت های مهم و معروف بهم نشون داد

موبایلشو اورد و یه سایتی رو بهم نشون داد و گفت این اولین سایت بین المللی هست که تونسته مجوزش رو از وزیر صنعت بگیره و از فعالیتی که قراره این سایت انجام بده برام گفت... من برا اینکه مطمئن بشم سایتش خالی بندی نیست اسم یه کارخونه رو ک میشناختم گفتم برام سرچ کرد...  و نتیجه سرچ درست بود

گفتم بابا ایول کارت درسته...

و همینجور که سایت رو نشونم میداد رسید به پایین سایت که اسم خودش به عنوان مدیر سایت خورده بود

بعد فهمیدم که خیلی راحت با خانم ها ارتباط میگیره

لابلای حرفاش گفت ما فلان جا دفتر داشتیم طبقه اول دفتر کارمون بود طبقه بالاش خانم بازی میکردیم!!

میگفت پول در اوردن خیلی راحته...

انگار نبض بازار دستش بود... خیلی مسلط حرف میزد و از کارهاش تعریف میکرد

و من فقط تاسف میخوردم که چرا یه همچین افرادی باید راحت پول در بیارن و افراد سالم باید به سختی پول در بیارن

یه جا بین حرفاش گفت من با لاریجانی خیلی کانکتم و از روحانی تعریف کرد

من گفتم احمدی نژاد بهتر بود

گفت نه احمدی نژاد اومد خراب کرد روحانی خرابکاری های احمدی نژادو داره درست میکنه

بعد اومد امضاشو نشونم داد گفت این امضای منه یه جمله انگلیسیه هیشکی نمیتونه جعلش کنه... اینم خودنویسمه که فقط با این امضا میکنم

حرف های زیادی زده شد... از بقیه حرفها فاکتور میگیرم

مشخص بود از گفتن همه این حرف ها سعی داره داره مخ من و دوستمو بزنه... مخ دوستم که خورده بود اما من با اینکه باور کرده بودم که واقعا پول در اوردن براش عین اب خوردنه... اما نمیتونستم نگاه خوشبینانه ای بهش داشته باشم...

متوجه نگاه های عاقل اندر سفیه من شده بود که گفت "اگه یه نفر همون بار اول بیاد به من بزنه فحش بده من بدم نمیاد چون میگم این همینه از اول خودشو داره نشون میده... ولی کسی که چیزی نمیگه ادم باید ازش بترسه..." منظورش به من بود

در کل از این دیدار یه اندوهی تو دلم احساس میکردم

دپرس شده بودم ک چرا اینجور افراد که آدم های پاک و سالمی نیستند باید بازارو تو دست بگیرن و راحت پول در بیارن؟

فکرم خیلی درگیر این آدم شده بود برای یکی از دوستان وکیلم جریان رو تعریف کردم

فامیلیشو از من پرسید وقتی فامیلیشو گفتم

گفت: اوه اوه اینو من میشناسم... خیلی اوضاش خرابه...  کلی پرونده کیفری داره... سه تا هم زن داشته طلاق داده... کلی مدارک جعلی داره... اونایی که تو دیدی همه ش جعلی بوده

حالا دارم به این فکر میکنم اونایی که میان میگن طرفدارهای احمدی نژاد بی سوادند!

خوشحالم که امثال این آقا که کلاهبردار و شیادند... طرفدار احمدی نژاد نیستند

آره شما با سوادید که میتونید راحت سر ملت کلاه بذارید

ما بی سوادیم چون مثل شما بلد نیستیم ار راه خلاف پول در بیاریم

اگه سواد شما به درد بخور بود با پول نمیرفتید مدرک بخرید

مثل این آقا مدرک پنج ابتدایی یکی رو لیسانس جلوه بدید

مثل این آقا پول بدید مدارک جعلی بسازید تا برای خودتون اسم و رسم و جایگاهِ کذایی دست و پا کنید

ما بی سواد شما با سواد

ما به بی سواد بودن خودمون افتخار می کنیم چون ساده ایم مثل شما مغزمون واسه گول زدن و فریب دادن دیگران کار نمیکنه

سواد شما از جنس سواد عمروعاص ملعونه... ما خوشحالیم که مثل شما اینجوری باسواد نیستیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور ۱۳۹۵ساعت 20:10  توسط شیدا جاوید  | 

من و جناب ب+بعدنوشت

ما عادت نداریم برا هم لاو بترکونیم

راستش یکی از تفاوتای اصلی ما با بقیه اینه که هیچ وقت به همدیگه ابراز محبتِ لفظی نکردیم

مثل بقیه برا همدیگه الفاظ عاشقونه رد و بدل نکردیم

حتی بوسه ای که هر پسری تو کوچکترین رابطه ش با یه دختر میفرسته از بنیامین ندیدم

و این رفاقت ما رو از بقیه رفاقتا متمایز کرده

و نخواستیم رابطمون رو روی یه مشت چرندیات تکراری و توخالی بنا کنیم

با بنیامین زیاد دعوا کردم زیاد پسش زدم زیاد بهش فحش دادم زیاد از دستش عصبانی شدم اما دوستیمون از بین نرفته

برا من این رفاقت با ارزشه

که بدترینِ بدترینِ بدترینِ خودت رو نشون بدی باز اون بهت وفادار بمونه

و منم گرچه هنوز دلم با یکسری کدورت ها گرفته اما همچنان وفادار موندم

و بنیامین هم از من کم چیز یاد نگرفت

لیاقتشو داشت که براش صحبت کنم از چیزهایی بگم که هر کسی لیاقت شنیدنشو نداره

چون هر کسی شعور و قدرت فهمیدنشو نداره

بنیامین نمیتونم برات الفاظ عاشقونه به کار ببرم ولی هر وقت خواستی هر وقت دلت خواست از این کلمات بشنوی بگو تا خودم بهت بگم.

هیچ وقت پیش غریبه ها گدایی نکن

میدونم تو انقدر عاقل و با شعوری که محتاج شنیدن این جور الفاظ نیستیو عمق محبت منو از نوع توجه کردنام می بینی

 از همین بحث کردنا... از همین حرف های انقلابی زدنا... از همین راهنمایی کردنا... از همین درمیون گذاشتن همه ی اتفاقات روزمزه م با تو...

من افتخار میکنم که میتونم با صداقت تمام، همه اتفاقاتی که برام میفته رو برات تعریف کنم و تو خوب بشنوی خوب گوش کنی خوب توجه کنی و مثل خیلیای دیگه نگی بی خیال... ولش کن... بگذریم... سخت نگیر...


تنها، کسی میتونه همراه خوبی واسه ادم باشه که ادم ترسی از صادقانه صحبت کردن باهاش نداشته باشه

بعضی صادقانه ها واقعا به ضرر ادم تموم میشه ولی من مثل بچه ای هستم که دوست دارم هر چی برام اتفاق میفته رو واسه یکی بگم و اون باهام همدلی کنه
نه اینکه منو بد قضاوت کنه

و تو همون بودی و امید وارم این اخلاق قشنگت و انسانیتو حفظ کنی

و روی اخلاقیات زشت و ناپسندت خط بکشی

خودت میدونی چه بدی هایی در حق من کردی میدونی چه کارهای زشتی کردی

امیدوارم هیچ وقت این کارها تکرار نشه و واقعا انجامشون یه خطای غیر عمد بوده باشه و دیگه تکرار نشه.

تو تنها کسی هستی که حتی همکارای نزدیکم اسمتو شنیدن یا خودتو دیدن

تنها کسی بودی که باکی نداشتم از اینکه در موردش با همکارای نزدیکم صحبت کنم


منتظر یکی از عکسای امروز من و بنیامین باشید

این همه نوشتم که بگم امروز بنیامین قم بود ولی نمیدونم چرا این قسمتش جا افتاد

تنها پسری که تونستم جلوش راحت چیزی بخورم بنیامین بوده بدون اینکه فکر کنم دنبال ایراد گرفتن و این چیزاست

امروز مهمون بنیامین بودم به صرف چلو مرغِ دلچسب و کم نظیری که مخصوص رستوران مرتضویه

به به ... جاتون خالی... خیلی خوشمزه بود

از گردش تو شهر به اتفاق غنچه هم که بگذریم... بنیامین قیافه ت خیلی خنده دار بود وقتی به راننده نگاه کردی... ینی من عاشق اون خجالت کشیدنتم... وای روده بُر شده بودم از خنده

غنچه هم داشت میترکید از خنده میگفت من هنوز به این بنده خدا (ینی تو) سلام نکردم

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور ۱۳۹۵ساعت 21:42  توسط شیدا جاوید  |