قاتلانِ خاموش
این مطلب مربوط به تاریخ بیست و سوم خردادماه است:
خدا این توفیق رو به من داده تا امسال برنامه ماه عسل رو پیگیر باشم.
من اهل تلویزیون دیدن نیستم و جای خالی اش را مدت هاست احساس نمی کنم
امسال گاهی اوقات که فکر میکنم ساعات پایانی روز خیلی کند پیش می رود
برای اینکه گذر زمان را کمتر احساس کنم
پای تلویزیون و ماه عسل می نشینم
موفق به دیدن تمام قسمت هایش نشدم اما
برای قسمتی که امشب پخش شد
لازم دیدم مطلبی بنویسم
مهمانی از جنس یک آخوند
آخوندی که در نگاه اول، با هجمه ای از سوالات و شکایات به آن نگاه می کنیم
و سخت می توانیم بپذیریم که او می تواند حرفی از جنس مردم و از درد مردم بزند
اما این آخوند از جنس آخوندهای دیگر نبود
از جنس آخوندهایی که ما فقط حرف زدن را از آن ها دیده ایم، نبود
این آخوند به تعبیر من یک انقلابی بود
خوش به حال آن ها که روحیه انقلابی شان را توانسته اند در جایی هدایت کنند که دلشان میخواسته
خوش به حال این آخوند که توانسته روحیه انقلابی گری اش را به خوبی در خدمت بشریت به کار ببندد
خوش به حال این آخوند که مجبور به سرکوب روح انقلابی گری اش نشده
این آخوندِ خوب، بخشی از کارش صحبت کردن با زندانیان محکوم به اعدام و روشن کردن نور معرفت الهی در تاریکی جهل آن ها بوده
زندانیانی که در اثر شرایط بد، خانواده بد، دوری از فضای معنوی و نبودِ کسی که هدایتگر او بشود
دست به جرم بزرگی زده
جرمی که برای هر کدام از ما امکانِ ارتکابش در یک لحظه و چشم بر هم زدنی هست
من مدتی است در گروهِ معتادان گمنام عضو شده ام تا از آموزه های معنوی آن ها بهره مند شوم
آن ها معتاد هستند و من تا چندی پیش صرفاً برای اینکه فضای آن ها یک فضای معنوی بود وارد گروه شدم اما هیچگونه احساس همدردی با آن ها نداشتم
آن ها به همدیگر می گویند همدرد. و من برایم کمی پذیرش این همه مهربانی و مدارا با یک معتاد سخت بود
اینکه آن ها قبول ندارند معتادند. معتقدند فقط سه درصد اعتیاد دارند و بقیه اش بیماری است.
خوب آقا جان معتاد شده اید و کوفت و زهر مار مصرف کرده اید... حالا هم با ناز و نوازش همدیگر می خواهید ترک کنید. می خواستید مثل ما عین آدم بنشینید زندگی کنید و بسازید با همین داشته هایتان. مگر شما چه چیزی از ما کمتر داشته اید؟
خلاصه من نمی توانستم با آن ها همدردی کنم. اما از آموزه های روحانی که در گروه آن ها نگاشته میشد فهمیدم من هم خیلی نقص دارم فقط مثل آن ها معتاد نبوده ام.
همین چند روز پیش که عوامل مختلف دست به دست هم دادند تا روحِ من بی قراری کند و روحم به شدت ناآرام و بی قرار شود حس کردم مثل یک معتاد شده ام. چیزی میخواهم که ندارمش.
چیزی میخواهم که دیوانه وار آن را طلب می کنم اما نیست.
یک روح جنون آمیز مرا به حالات معتادان واقف کرد و باعث شد در همان لحظه خود را همچون یک معتاد بپندازم و با آن ها همدردی کنم.به عمق همدردی کردن پی ببرم.
این آخوندِ عزیز کارش خیلی شریف بود. همدردی کردن با کسانی که در برزخ بودن و نبودن زندگی می کنند، حکم اعدامشان صادر شده است، دلشان شکسته است و بزرگترین دردشان دوری از یک روحانی خوب یا فضای روحانی خوب بوده است. بزرگترین دردشان فقر وبیکاری بوده است.
آخوند شریفی بود که به درستی گفت اولین کسی که نقش بزرگی در زندگی فرزندش دارد، پدر است.
و "مسئولین" را مقصر اصلی خیلی از اتفاقات بد زندگی مردم دانست. دمش گرم
این مسئولین نمی دانم کجا باید جوابگو باشند.
تا آدم خود را در معرض این موقعیت ها نبیند به حال این افراد پی نمی برد.
من که اشکم در آمد از کار بزرگی که این آخوندِ خوب می کند. کاری که خیلی وقت ها با رضایت گرفتن از خانواده مقتول، حیاتی مجدد به یک خانواده می بخشد.
آخوندی که خود معتقد است اگر آخوند نمیشد احتمال اینکه به یک مجرم تبدیل میشد زیاد بود
و من هم یکی از همان ها هستم. در تلاطم وجودی ام احتمال لغزش می بینم.
هرچقدر هم پاک و بی حاشیه زندگی کرده باشیم
یک جایی دست روزگار ما را به دردی دچار می سازد
تا با کسانی که ناخواسته در موقعیت های بد گیر افتاده اند و خلافی مرتکب شده اند، همدردی کنیم
همدردی از این لحاظ که بفهمیم که ما بهتر و برتر از دیگران نیستیم. و ای بسا اگر ما جای او و در شرائط او بودیم، ممکن بود همین کار را میکردیم و حالا باید به هر نحوی که می توانیم او را یاری کنیم. اگر کاری نمی تونیم بکنیم برایشان دعا کنیم.
و اگر از همین حالا شروع نکنیم به تقویت روحانیت وجودمان، با یک تزتزل، با یک شکست، با یک ناکامی و ... به راحتی دچار بحران شخصیت و بحران هویت خواهیم شد. و خدای نکرده در باتلاق تاریکی ها فرو خواهیم رفت
اکثر ما که دایره کوچکی دور خودمان کشیده ایم که مبادا پایمان از خطوط قرمز بیرون برود و جامعه و اطرافیان ما را طرد کند، قدرت همدردی کردن پیدا نمی کنیم
چون به خلافکاران به چشم حقارت نگاه می کنیم و آن ها را شماتت می کنیم
یا حداقل خود را از ان ها متفاوت و برتر می بینیم
هیچگاه یادم نمی رود. اولین بار که چندین سال پیش، وارد انجمن NA قم (معتادان گمنام) شدم سه خانم معتاد آنجا دور هم نشسته بودند. من آن زمان چیزی از آموزش های آن ها نمی دانستم فقط می دانستم که آنجا مخصوص معتادان است. یکی از آن ها وقتی آمد و مرا بغل کرد تا از من به گرمی استقبال کرده باشد، من ترسیدم. ترسیدم که یک وقت مرا آلوده و مریض نکرده باشد.
و این نگاهِ من نشأت گرفته از ناآگاهی بود. من معتاد را به چشم یک آدم کثیف می دیدم. نمی دانستم آنجا چگونه با اصول روحانی آن ها را به ترک اعتیاد دعوت می کنند.
به زعم من، تمام اتفاقات بدی که برای یک انسان میفتد به خاطر سرکوب روحیه انقلابی گری اش است.
انقلابِ جمهوری اسلامی و لبیک مردم به خمینی کبیر، به خاطر زنده کردن و احیای روحیه انقلابی گری مردم بود.
امام به خوبی توانست این روحیه مغفول مانده از مردم را زنده کند و به آن توجه کند. و آن را به سمتِ درستی هدایت کند.
من فکر میکنم معتادان هم به جز آن دسته که عیاش و بی مسئولیت هستند، بقیه شان از سر نشناختن روحیه مقدسِ انقلابی گری درونشان، به سمت اعتیاد میروند. اگر می توانستند این روحیه انقلابی گری را با آموزه های روحانی به سمت درستی هدایت کنند و زندگی شان را هدفمند ببینند دیگر آرامش خودشان را در مواد و الکل و ... جستجو نمی کردند. و پرورش بُعد روحانی وجودمان در میان هجمه ای از انبوه مادی گرایی به فراموشی سپرده شده و کار بسیار سختی است
اما حتما می پرسید که من چرا با وجود شناختن این روحیه در خودم، همچنان بی تاب و بی قرارم
یکی مثل من که توانسته روحیه انقلابی گری را بشناسد و نسبت به خیلی چیزها مثل یک بچه حساس باشد، وقتی ظلم را به چشم می بیند اما نمی تواند کاری کند، نمی تواند چیزی بگوید. نمی تواند اعتراض کنم، نمی تواند فریاد بکشد و نمی تواند حتی حقِ خودش را مطالبه کند، همواره با یک حس سرخوردگی زندگی میکند و کم کم خود را به آنچه هست، به واقعیاتِ موجود، به سکوت و سازش در برابر رذایل اخلاقی وفق میدهد و تبدیل به شخصیت مسخ شده ای میشود که مهمترین بخش وجودی اش را چرخ کرده اند و انداخته اند جلوی سگانی که حیات شان را از طریق ذبح بخشِ مهمی از انسانیت ما جستجو میکنند.
این ها قاتلان خاموش هستند و من بی قراری خودم را از چشم این جنایتکارانِ کوردل می بینم.
دعا کنید برایم...