دست نوشته های شیدا جاوید

امروز حس کردم قوی‌تر از قبل شدم
همزمان ک داشتم با همکارم صحبت میکردم و صورتم را با سرانگشتانم کرم میمالیدم... غرق در صحبت بودم و او هم غرق در گوش دادن ب من بود ک یکهو تلفن همراهش را جواب داد بی آنکه قبلش ب من اشاره‌ای کرده باشد یا حرفی ک نشان دهد میخواهد تلفنش را جواب دهد. حتی صدای گوشی‌اش بلند نشد تا من خودم حرفم را قطع کنم. طبیعیست ک بهم بربخورد و برخورد. بد هم برخورد. ب کرم مالیدنم ادامه دادم و نگاهی ب همکار دیگرم انداختم و ناراحتی‌ام را بروز دادم. گفتم چقدر زشت! متاسفم واقعا! اونوقت ما از مسیولین انتظار داریم! آخه وسط حرف؟ اینجوری؟ ...(خیلی جلو خودمو گرفتم ک نگم چقدر بیشعور)

بعد از اینکه تلفنشو قطع کرد و معذرت‌خواهی کرد باز هم ب بیرون ریختن ناراحتی‌ام ادامه دادم و وقتی از من خواست ب حرفم ادامه دهم گفتم: نه دیگه من اصلا یادم نمیاد کجا بودم و چی میگفتم رشته کلام پاره شد شما جفت پا پریدی وسط حرفم! از شما بعید بود واقعا!
...
امروز حس کردم نسبت ب قبل کمی قوی‌‌تر شده‌ام چون قبلا در موقعیتی مشابه، ناراحتی‌ام را فرومیخوردم درخود می‌خزیدم و از اینکه ب شخصیتم توهین شده بغض می‌کردم و ب سختی جلوی خودم را می‌گرفتم ک اشکم سرریز نشود.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد ۱۴۰۳ساعت 16:20  توسط شیدا جاوید  |