دست نوشته های شیدا جاوید

گِلِ مرا از خلوص سرشته اند

کلا رو پیشونی من نوشتن: "مخلصانه باید کار کنی" (احتمالا اسم جدید وبلاگم رو همین محور تغییر خواهد کرد)

این مخلصانه کار کردن از بیست سالگی تا به الان ادامه داشته پس من حق دارم از بقیه مدعی تر باشم و طلبکارتر و شاکی تر!

دیروز یه ارباب رجوع تو آسانسور شروع کرد با یه لحن حاکی از بُهت و شگفتی با من حرف زدن...

گفت اینجا اولین اداره ای بود ک ...

پیش خودم گفتم باز کیو شاکی کردن...

گفت اینجا اولین اداره ای بود ک رئیسش آدمه... من اولین باره میام جایی ک رئیسش اینجوری آدمه... و انگار براش باور پذیر نبود ک همچین چیزی رو تو عمرش دیده...

بنده خدا انگار بهش دنیا رو دادن... یه همچین چیزی میشد درک کرد...

احساس خوبی بهم دست داد... احساس افتخار... بهش گفتم بله ایشون مرد متدینی هستند... و بعد ک از اسانسور بیرون میومدم بهش گفتم خدا رو شکر ک شما راضی هستید به عنوان ارباب رجوع

اینم اضافه کنم اداره ما تنها جایی هست ک فحش ارباب رجوع رو هم میخوره و جوابی نمیده و رئیسش بیشتر از اینکه از کارمنداش دفاع کنه حق رو به ارباب رجوع میده

ما مثل اون معاونِ بی شرف بانک نیستیم ک با کلی حقوق و مزایا میشینه کار میکنه و لجن پراکنی به ارباب رجوع رو میذاره پای استرس کاری!

چند شب پیش اون کارمندِ متاهلی ک قبلا تو یکی از پست های وبلاگ گفتم بهم اس داده بود، دوباره اس داد...

من رو حساب این حدیث از معصوم ک گفته: "اگر کسی را در حال گناه دیدی فردا او را به همان چشم نگاه نکن شاید اصلاح شده باشد،" هر وقت این آقا رو میدیدم سلام علیک میکردم ولی انگار ک هوا برش داشت و فکر کرد ک خبریه دوباره چند شب پیش اس داد...

نوشت سلام خوبی خانم جاوید... نوشتم: شما... خودشو معرفی کرد... بعد نوشت میتونم یه سوال ازتون بپرسم شناختی... براش نوشتم مزاحم نشو لطفا

امروز ب دوستم گفتم فلانی بهم باز اس داد... اونم گفت یک ماه پیش به منم اس داد بیا بریم به آقای ... بگیم (معاون ریاست)

گفتم حالا چیز خاصی ک نگفته...

گفت همینکه به خودش اجازه داده شماره ما رو گیر بیاره اس بده باید گوشمالی بشه

گفتم حالا شماره تو رو از کجا گیر اورده

با خنده ای تعجب امیز گفت  نمیدونم همین برام سواله

گفتم من ک میدونم شمارمو غنچه داده و مطمئنم شما تو رو هم غنچه بهش داده

ولی قرار شد چیزی از  غنچه نگیم

رفتیم پیش معاون رییس... دوستم شروع کرد به شرح ماجرا

رییس وقتی شروع صحبت رو شنید گفت قضیه حساس شد... درو ببندید

و ادامه ماجرا...

منم نیشم همینجور باز بود حس کردم داریم یه کار خیلی بچگانه انجام میدیم نمیدونم شایدم درست بود

وقتی دوستم گفت یک ماه پیش این اقا به من اس  داد رئیس گفت پس چرا انقدر دیر اومدی

بعد ب این فکر کردم ک اگه بعدها کارم با غنچه به جایی برسه ک مجبور بشم لب باز کنم خودم اول میرم زیر سوال ک چرا تا الان هیچی نگفته بودم...

دوستم گفت وقتی دیدم به خانم جاوید هم پیام داده گفتم این رویه داره تکرار میشه لازم دوسنیتم با شما در میون بذاریم

رئیس گفت پیاماشو داری؟

دوستم گفت نه من پاک کردم

من پیاماشو نشون دادم... شمارشو یادداشت کرد

بعد گفت شمارتونو از کجا گیر اورده

گفتیم نمی دونیم

گفت پس معلومه با یکی در ارتباطه

هی میخواستم بگم غنچه... ولی باز چیزی نگفتم

چون گفتن این مورد همانا و باز شدن تمام پرونده ها و زیر سوال رفتن خودم به خاطر سکوت چند ماهه م یه طرف

رئیس بعد از شنیدن این حرفا یه کم خودشو جمع و جور کرد وگفت: فشارم افتاد

مردک مثلا میخواست بگه من ب غیرتم برخورد!

آخه مردک تو اون موقعی ک جلوی ارباب رجوع از تحقیر نیروی زیر دستت احساس قدرت میکردی غیرتتو ثابت کردی

این هفته خیلی خوب گذشت... چون اون نیرویی ک نقش دستمالِ رئیس رو ایفا میکرد حضور نداشت و اتاق ارامش خاصی گرفته بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 19:52  توسط شیدا جاوید  |