حس خوبِ یک شعر
مادر برام قصه بوگو... مادر برام قصه بوگو... دل تنگه تنگه... دل تنگه تنگه... قصه بابا رو بوگو... قصه بابا رو بوگو... دل تنگه تنگه... دل تنگه تنگه...
این شعرو ک یادتونه؟ زمان جنگ خونده شده توسط چند تا نوجوون. برا من خیلی حس قوی ای داره...
این چند روز، هی دارم می خونمش
دیشب ک خونه مادر(ِپدرم) رفته بودیم
همینجور ک داشتم کاراشو انجام می دادم
این شعرو می خوندم
خیلی حس خوبی بود... با اینکه کامل حفظ نیستم همین چند جملشو میخوندم و تکرار میکردم موقع شستن استکان ها
دیروز با رئیس اعظم تو آسانسور بودم...
بهم گفت راجع به اون موضوع، پیامک هایی ک به خانمِ ف داده بود، بودار بود ما پیگیرش هستیم اما داریم فکر میکنیم چه جوری قضیه رو مطرح کنیم!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۵ساعت 22:53  توسط شیدا جاوید
|