دست نوشته های شیدا جاوید

روز مرد

همانطور که دختران و زنان خوبی داریم که زیرخاکی هستند و مثل عتیقه های دست نیافتنی خود را از دسترسِ آدم ها دور نگه داشته اند، پسرها و مردهای خوبی هم داریم که از ترس گرفتار شدن در دامِ شیاطین آدم نما، خود را از خیلی چیزها کنار کشیده اند و در عین حال که برای گذران زندگی در اجتماع حضور می یابند و با سختی های کار می جنگند، اما خود را از گرگ ها دور نگه داشته اند و اجازه نداده اند گرگ درونشان بر آن ها غلبه کند. 

می خواهم پیشاپیش روز مرد را به اینجور مردها تبریک بگویم. و همزمان  ابراز انزجار کنم از آن دسته موجودات نری که واقعا اُفت دارد به آن ها به واسطه ی نرینگی شان گفت "مرد". چون از مردانگی فقط نر بودن را احراز کرده اند. همانند آن موجود نری که معلوم نیست چرا و به چه دلیل دخترِ بیچاره ی شش ساله ای را وحشیانه به قتل رساند. ستایش دختر معصومی بود. نه به سن تکلیف رسیده بود که همه چیز را از دریچه ی گناه و تکلیف شرعی تفسیر کنیم. نه آرایشی داشت و نه حجاب بر او واجب بود. نه لخت از خانه بیرون آمده بود و نه بوی عطرش دل پسر همسایه را لرزانده بود. نه حرف زدنش از روی کرشمه بود و نه راه رفتنش با عشوه و ناز بود. نه با پسری دوست بود که مایه ننگ خانواده باشد. شاید کمی ساده بود که دستش را به دست پسرک همسایه داد و به خانه آن ها رفت. راستی اگر این دختر به سن تکلیف رسیده بود و کمی بزرگتر بود در موردش چگونه قضاوت می کردند؟ تجاوز به او میان هزاران تهمت و قضاوت توجیه میشد. بله قضاوت ها اینطور شکل میگرفت که این دختر خودش مقصر بوده که گول پسر همسایه را خورده. اگر خودش نمی خواست به پسر همسایه اعتماد نمی کرد؟ هرکس خربزه می خورد پای لرزش می نشیند. معلوم نیست با هم چه ارتباطی داشتند که سر از یک خانه در آوردند. این پسر هم لابد چیزی دیده نتوانسته خودش را کنترل کند. پسر است دیگر غریزه اش بزند بالا، کنترل از دستش خارج می شود!!

الحمدلله که ستایشِ نازنین، شش ساله بود تا حقِ اینجور قضاوت ها بر مردمِ کوچک مغزِ دهان گشاد بسته شود. تا ثابت شود که تجاوز، عاملی فراتر از مو و آرایش زنان دارد. تجاوز، اول از همه ریشه در کنترلِ نرینگی یک مرد دارد.

در زندگی هر کدام از ما دخترها، "مورد تجاوز واقع شدن" یا در چنین موقعیتی قرار گرفتن تجربه ای مشترک است که هیچگاه نتوانسته ایم به زبان بیاوریم و از ترس قضاوت های زشت دیگران چیزی نگفته ایم. آنقدر ما و حرف زدن ما و راه رفتن ما و بوی عطر ما و نوع پوشش ما و رفتارهای ما را عاملِ تحریک جنس مخالف نامیده اند که دیگر به خودمان شک داریم و اگر هم تجاوزی به ما بشود، صدایمان در نمی آید که مبادا به جای شاکی، انگ متهم به ما زده شود.

در هر صورت روز مرد را به تمام مردان واقعی به خصوص زنانی که مرد زندگی خود بوده اند، تبریک می گویم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۵ساعت 14:34  توسط شیدا جاوید  | 

من و مامان

انقدر جیغ کشیدم انقدر جیغ کشیدم که اشکم در اومد

خیلی چیزا رو دلم سنگینی میکرد

انگشتری که مامانم برای تولدم خریده بود و واسه انگشتم تنگ بود قرار بود امروز با مامانم بریم عوض کنیم

مامانم گفت امروز وقت نمیشه برم خیلی عصبانی شدم خیلی

اومدم تو اتاقم جیع کشیدم. انقدر جیغ کشیدم تا گریه م گرفت

مامانم صدامو شنید اومد پشت در اتاقم

آروم صدام زد داد زدم گفتم بروووووووووووو برووووووووووووو

از خیلی چیزا دلم پر بود

از خیلی چیزا

مامانم الان داره از پشت در باهام حرف میزنه

میگه پاشو بیا با هم حرف بزنیم

میگم انگشترمو همین امروز میخوام

میگه به خاطر این ناراحتی؟ فردا میرم برات عوض میکنم این که ناراحتی نداره

میخواستم بگم نه مادر من، فقط همین نبود خیلی چیزا رو دلم سنگینی میکرد این دیگه منفجرم کرد

ولی چی میتونم بگم

مامانم داره میگه پاشو بریم برات چای بریزم

گریه م گرفته نمیتونم جوابشو بدم نمیخوام جوابشو بدم

داره میگه درو باز کن میگم نمیخوام برا چی باز کنم

میگه میخوام ببینمت

آخه من ببینمت که به خاطر ناکامی های تو هم اشک بریزم؟ به خاطر آرزوهای تو که نتونستم برآورده کنم

میگه دل منو بدست بیار قلبم داره میزنه

الان درو باز کردم و دارم تایپ میکنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۵ساعت 18:58  توسط شیدا جاوید  | 

تولد شیدای من

سلام دخترم

امروز چند سالت میشه؟

آهان یادم نبود از خانما نباید سنشون رو سوال کرد

امشب جشن تولدته عزیزم. کادو میگیری از نزدیکانت

میدونم تا اینجا خیلی زحمت کشیدی که خودتو حفظ کنی و تن به باد خزون ندی

میدونم خیلی سخته آدمای زیادی تو راهت سبز بشن اما هیچکدومشون نتونند قفل دلتو باز کنند

میدونم سخته تحمل کردن آدمایی که معلوم نیست تو رو برای چی و تا کی میخوان

میدونم گاهی اوقات فکر کردی شاید باید دلو به دریا بزنی و اونجوری که دلت میخواد زندگی کنی

ولی یه جاهایی که خواستی به حرف دلت گوش بدی، دیدی که خیلی چیزا رو به سختی گیر میاری اما ممکنه به راحتی از دست بدی

مثل حیا، عفت و ...

میدونم هنوزم وقتی احساساتت درگیر میشه عین روزای اولی که عاشق شدی، احساساتت با عقلت به جنگ در میاد ولی میدونی که اول و آخر چیزی که عقلت میگه درسته و احساساتت داره اشتباه میکنه

میدونم یواشکی های زیادی داری از ترس قضاوت آدم بزرگا. میدونم بعضی شبا رو چه جوری خوابیدی از شدت استرس و نگرانی. میدونم چقدر آرامشت با این بایدها و نبایدهایی که به عنوان خط قرمز برات تعیین کرده بودند، به هم ریخته و کسی نبوده بابت عبورِ اتفاقی یا بی منظور از این ارزش ها بهت اطمینان خاطر و قوت قلب بده. خودت بودی و خودت و خدای خودت.

ببخشید اگه انقدر قدرت نداشتم که بتونم هر کی اذیتت کرد حسابشو برسم

ببخشید اگه انقدر قدرت نداشتم که نذارم کسی حقتو بخوره

ببخشید اگه انقدر قدرت نداشتم که از پسِ تامین بعضی نیازهات بربیام

ببخشید اگه انقدر هنر نداشتم تا برات دوستای خوبی پیدا کنم

ببخشید اگه انقدر هنر نداشتم تا تو رو اونجوری که هستی بشناسم و بشناسونم

ببخشید که گاهی واقعا با وارد شدن به دنیای آدم بزرگا ناراحتت کردم

ببخشید که گاهی قدرتو ندونستم و خواستم شبیه آدم بزرگا بشی

تولدت مبارک عزیزم

عکس: یک روز خوب در محلات/ لمکده خاطره ها. دیروز. 23 فروردین 1395

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۵ساعت 16:27  توسط شیدا جاوید  | 

می میرم اما ذلت نمی پذیرم

خوب دوستان الان روحیه انقلابی من زده بالا

کار من با غنچه بیخ پیدا کرد و اون روی منو بالا آورد

من به شدت شخصیت آرومی هستم طوری که حتی رئیس من به خوبی این رو فهمیده و یکبار که فرصت گفتگوی متقابل دست داد از کار و اخلاق من تعریف کرد و گفت که شما شخصیت آرومی داری و دوست داری کارت رو توی آرامش انجام بدی.

به ندرت پیش میاد روحیه انقلابی من زنده بشه. و خوب به لطف محافظه کاری ای که تو مراحل مختلف زندگی به ما تحمیل شده، خیلی جاها که دیدیم حقمون رو خوردند و زورمون نرسید چیزی نگفتیم اما وقتی این حق کشی بخواد مستقیماً از سمت یک بنده ی حقیر خدا بهت تحمیل بشه اونوقت اوضاع فرق میکنه.

اونم بنده ی خدایی که سر تا پاش تو لجنه و با سیاست عمروعاصی تلاش میکنه همه چیز رو به نفع خودش تموم کنه و با تخریب من، خودش رو خوب جلوه بده و فضای کاری رو کثیف کنه.

امروز، تولدمه و مرخصی گرفته بودم تا تو آرامش باشم و انرژی منفی بهم منتقل نشه

اما متاسفانه این اتفاق افتاد و من فهمیدم رحم کردن به بعضیا، ظلم در حق خودمه

پریروز تو تلگرام به من پیام داده : مگه من چکار کردم که انقدر پشت سر من حرف می زنی!؟

این دریده، شاید اگر تو عالم سیاست بود آدم موفقی میشد چون به  خوبی فرار به جلو و فرافکنی رو بلده.

جلوی روی من داره در مورد من پچ پچ میکنه و بعد میگه تو پشت سر من حرف زدی!

چیزی که من با چشم خودم دیدم داره انجام میده، به خودم نسبت میده و میگه تو کردی

حالا نگو پشت سر من پیش چند نفر حتی رئیس حرف زده و از ترس اینکه دستش رو نشه و پیش من مظلوم نمایی کنه و فکر من رو منحرف کنه از اینکه ممکنه همچین کاری کرده باشه، من رو متهم به این کار کرده!

البته تو داستان ما، پای خواهرمم اومد وسط. چون به خواهر من بی احترامی کرده بود و بعد تو تلگرام به جد مادرش قسم خورد که منظور من به خواهرت نبود!

همیشه از تظاهر کردن و کسانی که تظاهر به دین میکنند بدم میومد و این موجود فاسد دقیقا تو این کار استاده.

یک مدت زنگ خور گوشیش آهنگی در مورد حضرت علی بود

یک مدت اپلیکیشینی روی گوشیش نصب کرده بود که با هر بار لمس و روشن کردن صفحه گوشی، نوای: السلام علیک یا ابا عبدالله" بلند میشد

و از قسم دروغ خوردن به جد مادرش هم ابایی نداره

من که مادرم سادات دو شرفه س یکبار به جد مادرم قسم نخوردم و برای قسم خوردن حرمت قائلم

جالب اینجاست به من پیام داده که: نمیدونم شوهرم چی شنیده که گفته دیگه راضی نیستم با شیدا برگردی!!

منم براش نوشته: شاید دوست داره با اون پسرا برگردی!

من به درستی حس کرده بودم که پروژه تخریب من رو آغاز کرده.

و حالا خیلی احمقه که فکر کنه با این جور حرف زدن و استیکر بوس فرستادن و اینکه بیا تمومش کنیم، میتونه من رو فریب بده

روی مسائل خارج از کار دست نمیذارم اما از الان دارم سرفصل حرف هایی که میخوام به رئیس بگم رو آماده میکنم

این ها دنباله های عمروعاص هستند من همیشه آروم سر جای خودم نشستم و صبرم زیاده اما وقتی ببینم داره در حقم خیانتی میشه که میتونم جلوش رو بگیرم و از خودم دفاع کنم، حتی اگه وجودم شرحه شرحه بشه از خون، میرم و از حقم دفاع میکنم. خودم رو مثل آدمی فرض میکنم که تو راه دفاع از حق، حتی اگه از در و دیوار تیغ های تیز و برنده به سمتش پرتاب بشه و خون از سر تا پاش فواره بزنه، تا جون داره از پا نمیشینه و به راهش ادامه میده.

تا جایی که بتونم از حقم دفاع میکنم مابقی جاها که نتونستم از حقم دفاع کنم و زورم نرسید، می سپرم به خدا.

هنوز روحیه انقلابی من رو ندیده

دوستم که صدای عصبانیه منو شنیده بود میگفت تو وقتی عصبی میشی چقدر جذاب میشی!

من وقتی واقعا عصبانی بشم تپش قلب میگیرم و اکسیژن بهم کم میرسه و نفس هام به شماره میفته.

برای نوشتن حرفایی که میخوام با رئیس در میون بذارم باید شعر انقلابی گوش بدم. تا اون حسِ مبارزه با ظلم رو در من زنده کنه. شعر مرگ بر آمریکای حامد زمانی رو دانلود کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۵ساعت 12:5  توسط شیدا جاوید  | 

اندر احوالات افراد چاق

نمی خواهم به کسی توهین کنم و "هیکل" و "وزن" افراد را ملاک قضاوت قرار دهم اما یک چیزی برای من جالب است و اینکه در میان دوستانم، افرادی که اضافه وزن قابل توجهی داشته اند یک جورِ خاصی بدجنس بوده اند.

این افراد را در فرهنگ عامه تپل یا چاق می نامند اما برای من دیگر به یک جنسِ خورده شیشه دارِ بد ذات تبدیل شده اند.

به این نتیجه رسیده ام که چاقی و اضافه وزن این افراد از روی حکمت بوده است. یعنی از انرژی های منفی جمع شده درونشان، به این حالت رسیده اند. فرقی نمی کند این انرژی منفی از چه زمانی به آن ها منتقل شده باشد. انرژی منفی از کودکی و با خوردن شیر مادر هم می تواند به آدم منتقل شده باشد. وقتی مادر جوش می کند و شیر جوشی به بچه اش می دهد انرژی منفی به بچه منتقل می شود و ممکن است منجر به چاقی اش شود.

این مطلب را مخصوصاً نوشتم تا برداشت شخصی خودم را از میان چند مورد دوست چاقی که داشته ام علی الخصوص غنچه بنویسم. این افراد به ظاهر مهربان و خوش قلب هستند. اما بدجنسی هایشان خاص است و برای تخریب کسی کارشان را خوب بلدند. طوری داستان سازی می کنند که هر آدمِ ساده و زودباوری را تحت تاثیر قرار می دهند. در پیچاندن و دروغ گفتن هم استادند.

من در طول چند ماه رفاقتی که با غنچه داشتم، چیزهایی دیدم و به راه هایی رفتم که تا به حال نرفته بودم.

البته نمی خواهم او را متهم جلوه دهم. من در کنار ترسو بودن، روحیه ماجراجویی دارم که گاهی ممکن است برایم دردسر ساز شود. و غنچه به خوبی توانست از روحیه ماجراجوی من برای همراهی در این راه استفاده کند اما آنچه مرا در این راه محفوظ نگه داشت و اجازه نداد تا او را تا آخر خط همراهی کنم، عادتِ من به آرامش و دوری از موقعیت های تنش زا و گناهانی بود که روحم به آن ها واکنش نشان می داد. و همچنین چهره ی منافقانه ای که در نظرم نفرت انگیز است.

او در عین حال که متاهل است، همزمان با چند نفر رفاقت دارد. و با اینکه شوهر بی پولی دارد اما هر روز در بازارها می چرخد و خرید می کند. (خودتان حدس بزنید چطور)

رفاقت ما در حالی تمام شد که نفرت جای آن علاقه ی اولیه را گرفته است.

نمونه ای از خباثت این افراد را بخواهم شرح بدهم: یکبار که من در محل کار نان سنگک گرفته بودم وقتی به غنچه تعارف کردم، ناز کرد و برنداشت. گفت صبح با دوستم رفتم جیگرکی، جیگر خوردم. سیرم (منظورش دوست پسرش بود)

بعد از چند دقیقه با اصرار من تکه ای از نان سنگک را برداشت.

یکبار که شوهرش به من زنگ زده بود گفتم خانمت با ما سرسنگین شده! گفت اتفاقا میگه شما بهش محل نمیذارید با یکی دیگه از دوستاتون حرف میزنید! تازه نونم بهش تعارف نکردید!

گفتم والا من بهش نون تعارف کردم گفت صبحانه خوردم.

شوهر بیقش گفت: تا جایی که من میدونم همسرم هیچ وقت صبحانه نمیخوره

خوب من تو این موقعیت آیا میتونستم بگم همسرِ پاکدامنت با دوست پسرش رفته جیگر خورده!

مجبور شدم مهر سکوت به لبم بزنم

الان هم با قطع این رفاقت مطمئن هستم برای موجه جلوه دادن خودش، یکسری داستان های دروغ ردیف کرده تا پیش شوهرش بگوید و مرا تخریب کند.

و اینکه شوهرش در مورد من چه فکری کند هم مهم نیست تنها چیزی که ذهن مرا درگیر کرده این است که این آقا یکجورهایی همکار ما محسوب می شود و حرف هایی که ممکن است پشت سر من بزنند، آن چهره ی خوب و بی حاشیه ای که در ذهن رئیس مان در مورد من شکل گرفته را خراب کند.

این را هم بگویم که خانواده ی شوهرِ غنچه سر همین کارهایش با او قطع رابطه کرده اند!

از چاق ها باید ترسید. من که نیش خورده ی این جماعتم! دیگر چشمم ترسیده...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین ۱۳۹۵ساعت 10:17  توسط شیدا جاوید  | 

کامنت یک دوست خوب قدیمی

نظرات را که تایید کردم چشمم خورد به اسم و کامنت یک آشنای قدیمی که در لابلای اتفاقات ناخوشایند دورانِ سیاسی نوشت هایم، یادآور روزهای خوبی بود.

آقای محمدحسن. کسی که از ابتدای ابتدای راه این وبلاگ، ینی آنچه شما در اینجا نمی بینید و آرشیو آن فقط دست خودم است، با من و همراه همیشگی وبلاگ من بود. راهی که برای انتخاب گزینه اصلح در انتخابات سال 88 با افتتاح این وبلاگ آغاز شد و دنیای جدیدی به روی من گشود و مرا وارد عالمِ زمخت و پر تنش سیاست کرد که هیچ قرابتی با روح لطیف و دل ساده ی من نداشت.

انتقاداتی که به احمدی نژاد داشتم و محمد حسن سعی میکرد با پاسخ هایش مرا قانع کند.

کسی که با سعه صدر و ادب و متانتش در بحث ها، به عنوان یک حامیِ خوب احمدی نژاد در نظرم حک شد.

کم پیش می آید اسم کسی را در صفحه وبلاگ عمومی کنم اما آقای محمدحسن، جزء قدیمی ترین و یکی از بهترین همراهان این وبلاگ بود.

و این هم کامنت جناب محمدحسن و پاسخ من

چهارشنبه ۱۸ فروردین۱۳۹۵ ساعت: 15:36 توسط:محمد حسن
سلام خانم جاوید
خوشحالم که همچنان به کار خود در زمینه وبلاگ نویسی فعالیت دارید.
امیدوارم همچنان چون سابق پور شور و فعال باشید.
زمزمه های آمدن محمود می آید، می خواهم نظرتان را در این مورد بدانم.
...

سلام دوست خوبم

در مورد کامنت جنابعالی، عرض کنم که ما منتظر آمدن احمدی نژاد هستیم اما همچنان تلخی افراطی گری یک مشت احمدی نژادی و رفتارها و انگ های زشت مخالفین احمدی نژاد هنوز در ذهنم هست و خاطرم را آزرده می کند.

رای من در انتخابات ریاست جمهوری گذشته اگرچه روحانی بود و در مواردی هم کارهای قابل دفاعی انجام داد، اما اگر تصمیم به شرکت در انتخابات داشته باشم، بین احمدی نژاد و روحانی، انتخابم احمدی نژاد خواهد بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین ۱۳۹۵ساعت 9:32  توسط شیدا جاوید  |