دست نوشته های شیدا جاوید

شعور سیاسی!

رسانه های مختلف از جریانات اصولگرایی میانه رو و اعتدالیون، چه قبل و چه بعد از پیروزی ترامپ در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، مطالب مختلفی نوشتند تا ترامپ را نسخه آمریکاییِ احمدی نژاد معرفی کنند. آن ها ترامپ را از همین ابتدای کار و بی آنکه خود را میدان عمل نشان داده باشد، به احمدی نژادی شبیه کردند ک کارنامه عمل درخشانی داشت و خیل عظیمی از توده مستضعف ایران حامی او بودند. آن ها به هر دستاویزی متوسل شدند تا با شبیه سازی ترامپ به احمدی نزاد، این باور را در اذهان عمومی جا بیندازند که حتی اگر کسی شبیه به احمدی نژاد در کشورِ قدرتمندی مثل آمریکا روی کار بیاید، مایه نارضایتی و اعتراضات مردم می شود. ترامپ، سوژه جدید رسانه های مخالف احمدی نژاد شد تا باری دیگر هجمه به رئیس جمهور سابق - محمود احمدی نژاد- را از سر گیرند و انتقام خود را از آن سال هایی ک او در رأس قدرت بود، بگیرند. اینک احمدی نژاد دیگر بر کرسی قدرت نیست و هیچ خسارت بزرگی که بر ملت ثابت شده باشد، از او به ثبت نرسیده است جز سیاه نمایی ها و لجن پراکنی های رسانه ای که گاه و بی گاه او را هدف قرار میدهد.

اکنون تیم مذاکره کننده ی هسته ای باید با کسی بر سر میز مذاکره بنشیند ک به زعم شان نسخه ای از احمدی نژاد است. جریان فکری ای که باعث روی کار آمدن و پیروزی آقای روحانی شد، احمدی نژاد را هیچگاه به رسمیت نشناخت و در تمام طول ریاست جمهوری او، از هیچ کارشکنی فروگذار نکرد، اما اینک ترامپ را به ریاست جمهوری آمریکا پذیرفته اند و او را به رسمیت شناخته اند و می خواهند دست دوستی با کسی بدهند که به قول خودشان همانند احمدی نژاد یک پوپولیست تمام عیار است. چگونه است که تلاش میکنند تا به هر قیمتی نشان دهند ترامپ با تمام هرزگی و آشفتگی مالی و اخلاقی اش، شبیه احمدی نژاد است و نزد مردم منفور می باشد، اما به این حد از شعورِ رقیب انتخاباتی او هیلاری کلینتون اشاره نمیکنند که با وجود موج اعتراضات خودجوش مردمی، به ترامپ تبریک گفت و پیروزی او را به رسمیت شناخت و مردم و حامیان خود را به آرامش فراخواند.

شاید اگر برخی از سیاسیون در کشور ما به همین میزان از شعور سیاسی برخوردار بودند، مردم بیشتر به آن ها اقبال نشان میدادند و حرف هایشان را با عینک بدبینی نگاه نمی کردند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۵ساعت 20:49  توسط شیدا جاوید  | 

بادیگارد

هنوز قطرات اشک بر روی گونه هام می لغزند

فیلم بادیگارد علیرغم تعریف هایی ک شنیده بودم، فیلم قوی ای نبود اما میشه در گروه فیلم های خوب دسته بندیش کرد

خودم رو اماده صحنه ای ک میگفتند اشکت در میاد کرده بودم

مراقب بودم گریه م نگیره اما آخرش اشکم سرازیر شد

این فیلم به درستی بیانگر این حقیقت تلخ بود: کسانی ک خود را به صاحبان قدرت نمی چسبانند و دنبالِ ترفیع درجه از طریق پاچه خواری نیستند، افرادی ک خالصانه انجام وظیفه می کنند بدون اینکه اهل چاپلوسی و تزویر باشند، بدجوری مظلوم واقع می شوند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان ۱۳۹۵ساعت 22:39  توسط شیدا جاوید  | 

سخنی با ترامپ

اوه ترامپ!

ترامپِ هرزه!

نمیدونم چرا انقدر از خبر ییروزیت تو انتخابات امریکا ذوق زده شدم و و با دیدن پیامک ب، جلوی همکارا از خوشحالی دستمو مشت کردم و گفتم ترامپ رای اورد

میدونی خیلی تاسف خوردم به حال مردم امریکا ک قراره بین دو تا پیرکی ک کلی سوابق خراب داشتند یکی رو به عنوان رئیس جمهور کشورشون انتخاب کنند

ولی اینکه چرا از شنیدن خبر پیروزی تو خوشحال شدم شاید به خاطر این بود ک مطمئن بودم این اتفاق میفته و تو بالا میای و پیش بینی من به حقیقت می پیونده یا شایدم یه جورایی حس میکردم تو برای مردم امریکا نقش احمدی نژادِ مردم ایران رو داری ک چون از سیستم قدرت تو اون کشور خسته شدند به تو رای خواهند داد

و یا شاید چون خیلی کله شق تر از اونی بودی ک بخوای واسه ت مهم باشه کی و کدوم جریانی ازت دفاع میکنه

و خودتو مستقل از هر جریان و گروهی نشون دادی

و این واسه مردم جذاب تره

حالا هرزه ی جهانی، تو ک قبلا از انتخاب رئیس جمهور با رای الکترال انتقاد کرده بودی و این مکانیزم انتخاب رو مخالف دموکراسی میدونستی چطور شد خودت با رای الکترال اومدی بالا هیچی نگفتی!

در واقع رای مستقیم مردم به هیلاری کلینتون بیشتر از تو بوده اما چون ملاک، رای الکترال بود تو اومدی بالا

و حالا دیگه واسه ت مهم نیست چه اتفاقی واسه دموکراسی میفته

باید تاسف خورد به حال کشورهایی ک مقدراتشون به دست امریکا و دولت تو رقم میخوره

یه وحشیه زن باز و دزد و کلاهبردار و قلدر و نژاد پرست ک به هیچی جز چیزی ک خودش میخواد فکر نمیکنه

اما اگه اومدی حتما به وعده ای ک دادی عمل کن و برجامو پاره کن چون ما هم از این خیمه شب بازیا خسته شدیم

و نمیخوایم به سیاستمدارانمون فرصتی واسه سیاسی بازی های بیهوده و کشدار و خسته کننده داده بشه

ما از این بازی ها خسته شدیم و از اینکه تو به این بازی پایان بدی بدمون نمیاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان ۱۳۹۵ساعت 14:26  توسط شیدا جاوید  | 

بَه چه آمدنی

از آخرین دیدارمون ک تو مشهد اتفاق افتاد، یک ماه نگذشته بود ک بنی دلتنگ شد و سختی راه رو به جون خرید تا بیاد قم منو ببینه

یکشنبه با اومدن بنی به قم

این فرصت و سعادت نصیبمون شد تا به کوه خضر بریم

نسیم خنکی ک می ورزید با صفای معنوی اون جا

لحظات دلچسب و لذت بخشی برامون فراهم کرد

دوست داشتیم تا اون بالا ک بارگاه خضر نبی بود هم بریم

ولی راهش خیلی زیاد بود و ما هم آمادگی قبلی نداشتیم

بنابراین تصمیم گرفتیم دفعه بعد کتونی هامونو پا کنیم مختص رفتن تا بالای کوه خضر

این پایین مزار چند تا از شهدای گمنام بود

یه کاروان از بانوان زاهدانی هم اونجا بودند و ما تنها نبودیم

همه چیز اونجا انگار با معنویت آمیخته شده بود

حتی بوی معطر خانم جوونی ک تو تاکسی کنار من نشسته بود 

حجاب و ظاهر بی آرایش خانم های اونجا هم، آدم رو مطمئن میکرد ک اینجا کسی دنبال جلب توجه نیست

و رادیوی راننده ک روی موج رادیو اربعین تنظیم شده بود و فضا رو با مداحی های مختلف آکنده از معنویت کرده بود

بنیامین تا به حال اینجور فضاهای معنوی رو تجربه نکرده بود و از این تجربه راضی بود

روز خوبی بود... خدایا شکرت

بعد از اونجا رفتیم کافی شاپ به صرف چیپس و پنیز+اسنک... آخرشم دو تا فنجون آب جوش گرفتم ک با نسکافه هایی ک بنیامین آورده بود بخوریم

برگشتنی وقتی بنیامین حرم پیاده شد راننده تاکسی فضولیش گل کرد و گفت همکلاسیت بود؟

بعد شروع کرد به گفتن اینکه اگه به همدیگه علاقمندید با هم ازدواج کنید!

گفتم شرائطمون جور نیست... گفت جور میشه اگه خانم ها بخوان حل میشه

گفتم نمیخوام

گفت اون میخواد؟ گفتم نه جفتمون نمیخوایم

گفت اینجوری ک از زندگی عقب میفتید

گفتم اینم یه شیوه زندگی کردنه

دیگه داشت خیلی فضولی میکرد ک پیاده شدم

حالا این همه ادم ازدواج کردن خیلی جلو افتادند؟!

عکس پروفایلِ وبلاگ: من و بنیامین... کوه خضر... یکشنبه شانزدهم آبان ماه 1395

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۵ساعت 18:59  توسط شیدا جاوید  | 

تقدیم به پدرم

موهامو ک کوتاه کردم با آهنگا ک میخوام همراهی کنم سرمو تکون میدم حس میکنم شبیه مرحوم خسرو شکیبایی میشم

بعضی آهنگا انقدر قشنگ روح ادمو تو مشت میگیره ک انگار ادم همه درداشو یادش میاد و باهاش درد میکشه

انگار تمام وجود ادمو با درد عجین میکنه 

آهنگ "شب انتظار" امشب همین کارو با من کرد...

و من به یاد پدر و مادرم و دردهایی ک به خاطر بالا رفتن سنشون دارن میکشن و من نمیتونم درک کنم، اشک ریختم

با اشک هایی ک این اهنگ روی گونه هام جاری کرد از خدا خواستم تمام دردها رو از جسم و جان و روح پدر و مادرم پاک کنه

اگه کوچکترین درد و رنج و زحمتی به خاطر من به قلب و جان پدر و مادرم عارض شده خدایا از وجودشون بزدا

آن شب جانفرسا من بی تو نیاسودم

وه ک شدم پیر از غم آن شبو فرسودم

منتظرت بودم

میتونم این آهنگو تقدیم کنم به پدرم ک وقتی فهمید کارمند بانک به من توهین کرده جوش آورد

میخوام به پدرم بگم منتظرت بودم

اونجا تو رو کم داشتم بابا

منتظرت بودم

ک اگه بودی اون مرتیکه جرات نمیکرد به من توهین کنه

خدا نیاره روزیو ک من باشم و تو نباشی

خدا نیاره روزیو ک من باشم و درد کشیدنتو ببینم

خدا نیاره اون روزیو ک من باشم و از تو فرسنگ ها دور باشم

خدا نیاره اون روزیو ک پیش هم باشیم ولی قلبامون به هم نزدیک نباشه

بابا تو تنها کسی بودی ک قبلا بهم گفته بودی الاغ و من پیش کسی شکایت نبردم

اما تنها کسی بودی ک از شنیدن اینکه کسی به من گفته باشه "الاغ" خیلی جوش اوردی

و خواستی تا جایی که در توانته پیگیری کنی

اکنون بشنو از دل من تو سرودم

منتظرت بودم... منتظرت بودم

دم همه کسایی ک منو همراهی کردند و از شنیدن توهین این کارمند بانک به من ناراحت شدند شاکی شدند رنجور شدند گرم...

دم خوااهرم... دم بنی... دم مخاطبای با غیرت وبلاگم گرم

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان ۱۳۹۵ساعت 23:24  توسط شیدا جاوید  | 

پارت اول

عطف به پست قبل ک برای پیگیری گزارش شکایتمون از معاون بانکِ ... امروز رفتیم بانک مربوطه و پارت اول فایل صوتیش آپلود شد

پارت اول مکالمه ی ما با رئیس بانکِ ... ک در آخرِ این پارت یکی از کامندها برای خاتمه دادن به این بحث از ما معذرت خواهی میکنه اینجا

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان ۱۳۹۵ساعت 18:28  توسط شیدا جاوید  | 

روز موعود

روز موعود فرا رسید

دیروز از بازرسی بانکِ ... به من زنگ زدند و گفتند برید شعبه ی ... اون کارمندی ک ازش شکایت کرده بودید ازتون عذرخواهی میکنه و شما هم ازش عذرخواهی کنید

به خواهرم زنگ زدم تا باهم بریم... وقت نداشت موکول شد به امروز

قضیه از این قرار بود ک روز قبل از عید غدیر، من به همراه همکارم خانم "ف" برای پرداخت اقساطم به بانک رفتیم

کارمند بانک، مقداری از وجه رو از کارتم کشید و بقیه رو به دلیل کسر موجودی گفت برید از خودپرداز بیرون بانک بکشید

منم تا نوبتم بشه و پول رو بگیرم با درِ نیمه بسته ی بانک روبرو شدم

نمیتونستم برم داخل

گفتم اقا در رو باز کنید میخوام مابقی قسطمو پرداخت کنم

یه آقایی از اون طرف ک دیده نمیشد گفت: بانک تعطیله برید فردا
حالا من دوستم داخل بود و هر چی بهش زنگ میزدم جوابگو نبود

از اینکه نمیدونستم اون داخل بانک هست یا نه و جواب تلفنم رو نمیداد تا بخوام ازش کمک بگیرم شاکی شده بودم

گفتم آقا من دفترچه م رو میخوام بگیرم درو باز کنید... نه خانم آخر وقته فردا بیایید

آقا من یه مقدار از وجه رو پرداخت نکرده بودم میخوام پرداخت کنم دفترچمو بگیرم برم...

خلاصه از من اصرار از اون انکار

دست آخر بهش گفتم چرا نمیفهمی خودِ کارمندتون بهم گفت برو از خودپرداز بقیه پولو بگیر بیا پرداخت کن میخوام دفترچمو بگیرم

همین یه عبارت ساده "چرا نمیفهمی" رو ک گفتم جوش اورد درو باز کرد و گفت تو نمیفهمی الاغ

یه آقای سن بالا، عینکی و مغضوب!

چنان توهین امیز گفت تو نمیفهمی الاغ

ک فقط "تو" گفتنش یه طرف "الاغ" گفتنش یه طرف دیگه شخصیت منو لگدمال کرد

حیف نتونستم اونجا جوابشو بدم و فقط زیر لب بهش بد و بیراه میگفتم و تنها کسی صدای منو میشنید و بی صدا میخندید تحویلداری بود ک داشت اقساطمو پرداخت میکرد

ترسیدم از اینکه چیزی بهش بگم به طرفم حمله ور بشه

چون جز من و دوستم کسی دیگه نبود

سمت در هم وایساده بود و اگرم میخواستم چیزی بگم فرار کنم باید  از جلوی اون رد میشدم ( ک البته این کارو نمیکردم)

جلوی چشم تمام کارمندا به من دوبار گفت الاغ -کسی ک بعداً فهمیدیم معاون بانک بوده-

و من نتونستم با صدای بلند جوابشو بدم

و همین باعث شد من به خاطر  این حرکت وقیحانه ک در حق من شده بود و من نتونستم از خودم دفاع کنم

انقدر خودم رو سرزنش کنم و انقدر حرص بخورم تا بالاخره با کمک دوستم خانم "ف" نامه ای مختصر مفید تنظیم کردیم و به بازرسی بانک تحویل دادیم

معاون سرپرستی بانک زیر نامه رو امضا زد و به بازرسی دستور داد که جریان پیگیری بشه و نتیجه به شاکی و ریاست اعلام بشه

هر چی صبر کردیم و منتظر شدیم خبری نشد تا اینکه بعد از دو هفته خودم به بازرسی زنگ زدم و قضیه رو پیگیری کردم

گفتند ما رئیس بانک و معاون رو اینجا خواستیم و بهشون تذکر دادیم

گفتم تذکر شما کافی نیست همونطور ک جلوی چشم تمام کارمندها به من توهین کرده باید جلوی چشم اون ها هم از من عذرخواهی کنه

گفت خانم شما اول توهین کردید

گفتم من چ توهینی کردم

گفت بهش گفتید تو نمیفهمی

گفتم آقای محترم من اولا قصد توهین به ایشون نداشتم و اصلا چهره ایشون رو از پشت در نیمه بسته نمی دیدم

فقط چون هر چی اصرار کردم در رو باز نمیکردند گفتم چرا نمیفهمی! این توهینه؟

واقعا ینی انقدر جنبه کارمند بانک پایینه ک در برابر یه همچین حرفی باید به من بگه الاغ؟

ایشون موظفه به ارباب رجوع احترام بذاره و از کوره در نره

خلاصه بازرسی حق رو به من داد و باز هم قول مساعد داد ک پیگیری میکنه

تا اینکه دیروز از بازرسی به من زنگ زدند و گفتند شما برید شعبه، خودتونو به رئیس بانک معرفی کنید

اون آقایی ک به شما توهین کرده بود از شما معذرت خواهی میکنه شما هم از ایشون معذرت خواهی کنید

گفتم ولی من حرف بدی نزدم

گفت باشه حالا شما هم معذرت خواهی کنید

گفتم باشه مشکلی نیست

من ولی با اون قیافه ی طلبکارانه و قلدرمآبانه ای ک از اون طرف دیده بودم بعید میدونستم بخواد معذرت خواهی کنه

حتی اگرم میخواست معذرت خواهی کنه با اون غرورش نمیتونست این کارو بکنه

من تو همون برخورد اول فهمیدم چه جور آدمیه

به خاطر همین تصمیم گرفتم با خواهرم برم ک اگه خواستند زیرش بزنند ما بتونیم از خجالتشون در بیایم

و همینم شد

ما رفتیم بانک

یه نگاه انداختم اون سمت ک ببینم خودش هست یا نه... دیدمش بود

ولی رئیس نبود

از یکی از کارمندا پرسیدم ک رئیس کجاست

گفت بالا

رفتیم بالا

شروع کردیم به صحبت کردن

رئیس بانک گفت شما اول توهین کردید شما اول باید معذرت خوااهی کنید

دقیقا همون چیزی ک من فکر میکردم اتفاق افتاد

ادعا کرد ک بازرسی بانک گفته اول ما باید عذرخوااهی کنیم بعد اینا

جالب اینجاست از این آقا چنان بت ساخته بودند ک هیچ کدوم از کارمندها جرات نمیکرد به این آقا بگه بالای چشمت ابروئه یا حتی زیر بار بره ک این آقا اشتباه کرده!

دو تا از کارمندهای بانک از ما به جای اون آقا معذرت خواهی کردند ولی من گفتم شما کاری نکردید و طرف حساب ما نیستید ک معذرت خواهی میکنید ایشون توهین کرده چرا شما تاوان رفتار ناشایست ایشون رو باید بدید؟

صدای شاکیانه ما موقع بحث با رئیس بانک ک زیر بار اشتباه معاونش نمیرفت و کارمندی ک قصد وساطت داشت تا پایین رفته بود

وقتی از پله ها اومدیم پایین ک از بانک خارج بشیم یه نگاه به سمت کارمندا انداختم تا ببینم خودش هست یا نه

دیدم نیست ولی نگاه تمام کارمندها به ما بود

کافی بود براش

معلوم بود رفته بود تو سوراخ موش قایم شده بود

و انقدر شهامت نداشت تا خودش بیاد عذرخواهی کنه تا اینجور سنگ روی یخ نشه و دیگران جای اون عذرخواهی نکنند

فایل صوتی اتفاق امروز رو بعد از بازبینی اینجا خواهم گذاشت

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان ۱۳۹۵ساعت 15:18  توسط شیدا جاوید  | 

امتحان پر دردسر

امروز امتحان داشتیم

حال نداشتم برم

چهار شنبه ای ک به غنچه گفته بودم اصلا حال ندارم بیام کلاس

به طعنه بهم گفت خوب بگو رفیقت جات امتحان بده

از این وقاحتش بدم اومد

انقدر ناراحت شدم ک بقیه بچه ها هم متوجه حالت من شده بودند

از اینکه کاری کرد اون دختر گرگانیه تو دلش از ناراحتیه من قنج بزنه... بدتر عذاب میکشیدم

تنها کاری ک میتونستم بکنم این بود ک سریع جیم بزنم از اون اتاق برم تو اتاقی ک همیشه بعد از انجام کارم میرم

و از محیطش و آدماش راضی ام

قرار بود امروز برم سر کلاس و امتحان بدم اما واقعا حسشو نداشتم

به یکی از بچه ها ک هر بار از من یه التماس دعایی داره به خصوص موقع کلاس ها، پیام دادم ببینم برام کاری میکنه یا نه

این همه اون از من التماس دعا داشته و من کارشو راه انداختم

یه بار من بهش رو بزنم ببینم چه جوری جوابمو میده

بهش اس دادم و گفتم برگه اضافه بگیر برا منم پر کن من حالم خوب نیست نمیتونم بیام

گفت باشه بتونم حتما انجام میدم

منم رو حساب حرف اون دیگه خیالم راحت شد و نرفتم سر کلاس

موقع امتحان به من اس داده آبجی به خدا شرمنده طوری نشستیم ک اصلا نمیتونم برگه اضافه بگیرم

اینو ک دیدم سوختم خیلی زیاد

ینی به قدری حرص خوردم ک فقط خدا میدونه آدم انقدر پرو و وقیح

اینم یکی از همون چاق های پرو بود ک البته خیلی خیلی خیلی زرنگتر از غنچه س

رفته بود نشسته بود پیش غنچه به خیال اینکه من و این با هم رفیقیم

بعد ک دیدم از این آبی گرم نمیشه به اون دوستم ک غنچه بهش تهمت زده بود زنگ زدم گفتم برگه بگیر برام پر کن به خانم فلانی سپرده بودم برام برگه بگیره گفت نمیتونم

بعد از اتمام مکالمه مون بهم پیام داد میدونی چرا فلانی نتونسته برات برگه بگیره چون بغل غنچه نشسته (منظورشو فهمیدم ینی غنچه یه چیزی بهش گفته ک این نخواد واسه من کاری کنه)

منم شاکی شدم سریع به اون دختره اس دادم ببین پیش اون غنچه نشستی چیزی بهش نگو آدم لشیه کسر شأنه باهاش حرف بزنی

بعد از چند دقیقه دیدم غنچه اس داده: من با تو مشکلی ندارم و نخواهم داشت ولی توقع نداشتم پشت سرم حرف بزنی

منم اس دادم: باز چی شده؟!

اصلا به روی خودم نیااوردم گرچه میخواستم این بار واقعا قهوه ایش کنم ولی گفتم بذار مثل خودش رفتار کنم

بعد با پرویی بهش اس دادم "من نتوستم بیام برام برگه بگیر امتحانو پر کن"

اینا هر چی سعی و تلاش کرده بودند ک واسه من برگه بگیرند نتونسته بودند گرچه من انتظار داشتم با اون زرنگیشون بتونند یه برگه اضافه بگیرند اما به هر حال نتونستند

غنچه اس داد گفت شوهرم واسه دوستش برگه اضافی گرفته دوستش اومده میگم برا تو پر کنه

منم خیلی ازش تقدیر تشکر کردم و بعد از اون همه اس ام اس بازی با این و اون برا به نتیجه رسیدن بالاخره از ناحیه شوهر غنچه عملیات با موفقیت ب پایان رسید

بعد از امتحان، اون دختره ک همیشه از من التماس دعا داشت و این یه بار ک ازش چیزی خواستم نتونست برام کاری کنه بهم زنگ زد

کلی ازم معذرت خواهی کرد و کلی اظهار شرمندگی ک نتونسته برام کاری کنه

و در آخر گفت من رو حساب اینکه با این غنچه رفیق هستی پیشش نشستم وقتی پیامکتو دیدم باهاش سنگین شدم

منم گفتم ک جریان از این قراره و این به خاطر اینکه من با فلانی رفاقتمو به هم نزدم با من مشکل پیدا کرده

یه حرفی در مورد  غنچه به کار برد ک وصف کاملا درستی از غنچه س

گفت "اصلا رفتار و حرکاتش با قابل نیست"

یکی نیست بهش بگه یه نفرم ک ادم حسابت میکرد داری می پرونیش... دودش تو چشم خودت میره احمق1

اون یکی دوستم ک غنچه بهش تهمت دزدی زده بود بهم اس داد نوشت این غنچه {...} کفش پاشنه بلند پوشیده بعد یکی از بچه ها بهش گفت "مگه تو حامله نیستی این کفشو پوشیدی"! اونم گفته چرا !

آخه الکی به بچه ها گفته من حامله م ک مراعات حالشو بکنند تو کار کردن یا تو رفتارهاشون!

و فقط من و اون دوستم ک غنچه میخواد سر به تنش نباشه میدونیم این حامله نیست

اگه واقعا شوهر غنچه به جای منم امتحان داده باشه اولین باریه ک رسما به دردم خوردند

و تا اعلام رسمی نمرات من مطمئن نمیشم همچین کاری برام کرده باشند

پس منتظر نمره این درس می مونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان ۱۳۹۵ساعت 18:52  توسط شیدا جاوید  | 

تیر خلاص به کالبد غنچه

تو این مدت ک من مشهد بودم

غنچه درست مثل اون دوره ای ک با من کج افتاده بود و سعی میکرد با همرنگ کردن خودش با جماعت

با همه ارتباط دوستانه برقرار کنه و من رو تو انزوا قرار بده

این بارم با تمام کسانی ک مشکل داشت و پیش من پشت سرشون بد میگفت

و حتی با اون دختر گرگانیه

جور شده و سعی کرده با اونا رابطه دوستانه ای برقرار کنه

نماز جماعت میره میخونه (حالا وضو میگیره یا نه خدا میدونه)

و خلاصه معلومه ک باز اون بساط رو میخواد راه بندازه

 ولی این بار  میخوام کارو یکسره کنم

از اینکه ببینیم کسی با چند روز نبودن من، در حق رفاقتش خیانت میکنه

برام سخته و اصلا نمیتونم تحمل کنم همچین کثافت کاری ای رو

کسی ک به شوهرش و حتی به دوست پسراش خیانت میکنه

معلومه ک راحت در حق رفاقتش هم خیانت میکنه

گرچه رفاقت من با غنچه به خاطر این بود ک پادزهر خوبی برای زهر بدخواهان باشه

اما دوست دارم کارو یکسره کنم و از اون اتاق برم و بهش دیگه فرصت این مسخره بازیا رو ندم

به اندازه کافی باهاش مدارا کردم و بیشتر از حدش بهش احترام گذاشتم

اختلاف فکری و فرهنگیمون رو نادیده گرفتم و باهاش راه اومدم و امانتداری کردم و در مقابل تمام کارهای زشتش مهر سکوت به لب زدم

با وجود این ک دست من پره اما همچنان به پروگری هاش ادامه میده

تو شرائطی ک اقرار کرده هیشکی براش مثل من نمیشه ک نه حرفی از دهنش در بره  ونه بخواد باهاش در بیفته، میخوام تنهاش بذارم

اون کارشو بلده فقط میخوام خودمو تو این فرصتِ پیش اومده ازش دور کنم تا دیگه نگران این نباشم ک شریک جرمش حساب شم

قبلا با رئیسمون برای جابه جا کردن میزم و رفتن به یه اتاق دیگه صحبت کرده بودم

ولی واسه عوض کردن نظرم، یه چیزی گفته بود ک بعدا فهمیدم چرت گفته

گفته بود اخلاق آقای... خیلی بده نمیتونی باهاش کنار بیای

امروز با دوستم ک تو اون اتاق کار میکنه صحبت کردم

فهمیدم چون این اقا واسه حل مشکلاتش پیش رئیس نمیره و پیش مقام مافوق اون میره

رئیسمون نخواسته من برم اونجا کار کنم خاک بر سر تنگ نظرش کنند

حالا میخوام برم باز به رئیس رو بزنم این بار میخوام ازش خوااهش کنم حتی شده التماس هم کنم بگم میخوام اتاقمو عوض کنم

ببینم قبول میکنه یا نه

عکس پروفایل: من و "ب"- طرقبه- مهر 95

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان ۱۳۹۵ساعت 23:36  توسط شیدا جاوید  | 

خجالت بکش

اقا ما مشهد ک رفتیم

طی مشاهدات عینی

فهمیدیم ک روحانی حتی بین طرفداراش هم دیگه محبوبیتی نداره

یکی از راننده های تاکسی ک به روحانی رای داده بود ازش شاکی بود و میگفت خیلی خراب کرد

یکی از مهماندارهای قطار میگفت ما در اصل باید 48-48 کار کنیم اما عملاً بیشتر کار میکنیم چون نیرو ندارن

وقتی پرسیدیم چرا نیرو نمیگیرن گفتند چون نمیخوان پول بدن به جاش یه کم حقوق ما رو زیاد کردند و از ما بیشتر کار میکشن

آقای روحانی ما اون زمان بین بد و بدتر به شما رای دادیم ولی این دفعه خواهشا کاندید نشو... زیاد شعار دادی ولی تو عمل کم آوردی تازه این کافی نبود زدی یه سری چیزایی که درست بنا شده بود هم خراب کردی

پس خودت خجالت بکش و دیگه کاندید نشو

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان ۱۳۹۵ساعت 15:29  توسط شیدا جاوید  | 

ناپاکی رو در خودت دیدی ک راحت به دیگران نسبت میدی

آخه مرتیکه هرزه تو ک میای اینجا به قلم من توهین میکنی و سر اندر پای ناپاک خودتو به قلم من نسبت میدی و میگی قلمت ناپاک شده چی میدونی از سبک زندگی من؟!

بیا همینجا یه دوئل راه بندازیم تو خودتو معرفی کن منم خودمو... ریز زندگیمونو بریزیم رو دایره ببینیم کی از همه ناپاک تره

البته من تقریبا هر چی بوده رو اینجا نوشتم ولی تو چی؟ حاضری ذره بین بذاریم ببینیم چند مرده حلاجی؟!

من روحیه انقلابیمو واسه امثال تو ک میخوان با حرف های زشت و نامربوطشون به این و اون وصله ناجور بزنند و پاکی ها رو ناپاک جلوه بدن و به راحتی هر کسی رو تخریب کنند، به کار می برم و خشم انقلابیمو سر امثال تو خالی میکنم لجنِ دون مایه

تو خودتو دوست من نام گذاری کردی بیا وارد این دوئل شو و ببینیم کی زندگی ناپاکی داره

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان ۱۳۹۵ساعت 15:14  توسط شیدا جاوید  | 

خلاصه از ماوقع

از وقتی از مشهد اومدم غنچه یه جوری شده

حالش خوب نیست انگار

سرحال نیست انگار

و این مدت ک من نبودم شنیدم ک چه بچه مظلومی شده بود حتی نماز خون هم شده و نمازاشو میره به جماعت میخونه!!

اما... متاسفانه اون دختر گرگانیه هم تو همین هفته ای ک من نبودم و قرار بود اومدن یا نیومدنش مشخص بشه

پاشده اومده

و از اون بدتر گویا با غنچه رابطه دوستانه ای پیدا کرده

انگار غنچه چند روزی ک دوستشو نمی بینه میخوره تو ذوقش

یادمه پارسال هم بعد از تعطیلات عید بود ک برا من رفته بود تو قیافه و عین غریبه ها شده بود و

کشید زیر رفاقتش

این بار اما با من شاخ نگرفت با یکی ا زبچه ها ک تو این مدت با غنچه بدجوری صمیمی شده بود و جزو دوستای مشترکمون بود شاخ گرفت

پنج شنبه گذشته کلاس داشتیم... با غنچه رفتیم آب بخوریم... وقتی برگشتیم یهو غنچه شروع کرد جلوی این دوستمون گفت من پنجاه تومن گذاشته بودم تو کیفم حالا نیست... میدونم کی برداشته و بعد خیلی راحت اشاره کرد به این دوست مشترکمون

منم اول فکر کردم شوخی میکنه گفتم بچه ها از این شوخی ها نکنید... زشته

بعد دیدم داره جدی میشه

"این پول، مال شوهررم بود ک واسه ش دارو بخرم ایشالله چرک و خون شه از گلوت بره پایین... ایشالله زیارتت بخوره به کمرت"

به غنچه گفتم تو از کجا میدونی این برداشته تهمت زدن خیلی سنگینه ها

گفت من مطمئنم این برداشته... یکی دیده ک این رفته سر کیفم

یه جوری حرف زد ک اولش منم به اون دوستمون شک کردم و داشتم صحنه های مختلفی ک ممکن بوده به منم دستبرد زده باشه تو ذهنم مرور میکردم ولی بعد بنا رو گذاشتم رو چیزی که عقلم میگه

به غنچه گفتم این خانواده با اصالتی داره این همه م خرج ما کرده اینجوری نگو زشته حالا اگرم چیزی بوده نذار کسی بفهمه اونوقت فکر میکنند ما همه مون این کاره ایم

ولی غنچه بلند بلند هی مریضیه شوهرشو میکشید وسط و اینکه پولِ داروهای شوهرش بوده

بهش گفتم عیب نداره این پولا ک ارزش نداره از اینجا ک رفتیم کارت میکشم بهت میدم

ولی نمیتونستم شاهد باشم تو عالم رفاقت به کسی ک دوبار همسفر مشهد من بوده و تو بیرون رفتنا خرجمون کرده انقدر راحت تهمت بخوره و من هیچ کاری نکنم

من از تهمت خیلی بدم میاد و بهترین افراد زندگیم اگه به من تهمت بزنند ازشون دلچرکین میشم و برای همیشه باهاشون کات میکنم

اون کسی ک غنچه ادعا میکرد ک بهش گزارش داده کی رفته سر کیفش رو بهش زنگ زدم و پیداش کردم تا این دوستم بره باهاش صحبت کنه و ته و توه قضیه رو در بیاره

غنچه اصرار داشت من اسمی از این خانم نیارم ولی وقتی به کسی تهمت زده میشه باید تا مشخص شدن حق پیگیری کرد و من نمیتونستم بذارم همینجوری یه رابطه و رفاقت الکی خراب بشه اونم با تهمت زدن

غنچه وقتی فهمید ک من میخوام این دو نفرو با هم روبرو کنم گفت من پامو میکشم کنار ولی ایشالله زیارتش بخوره به کمرش و باز همون حرف ها و نفرین های قبلی رو در حق این دوست مشترکمون میکرد

وقتی دوستم ک مورد تهمت واقع شده بود با اون خانمی ک غنچه ادعا میکرد شاهد قضیه بوده، حرف زد، اون گفت من همچین چیزی نگفتم و روشن شد ک غنچه  داره دروغ میگه

حس کردم غنچه از این طریق میخواد هر جوری شده پنجاه تومن از ما بتیغه و براش مهم نیست این پول رو کی بهش میده... این پنجاه تومن رو میخواست...

یاد اوایل اومدنش افتادم... زمانی ک هیچ شناختی نسبت بهش نداشتم و شماره منو گرفت و تو تلگرام ازم خواست پنجاه تومن بهش دستی بدم تا وقتی شوهرش حقوق گرفت بهم بده و بعد هیچ وقت بهم پولمو نداد

اگرم میخواستم پولی بهش بدم منصرف شدم چون داشت همچنان همون حرف ها رو در مورد این دوستم میزد بدون اینکه از موضعش عقب نشینی کنه و براش آبروی این مهم باشه

و هی تاکید میکرد چرا این همه مدت ک با تو دوست بودم از این حرفا بینمون نبوده چون تا حالا ازت چیزی ندیدم

بهم گفت الان به شوهرم اس دادم گفتم فلانی پولتو د زدیده...

و بعد یاد زمانی افتادم ک با من در افتاده بود و پشت سر من پیش شوهرش صفحه میذاشت و میومد میگفت شوهرم گفته راضی نیستم با شیدا در ارتباط باشی بلاکش کن!!!

حالا نوبت این دوستم شده! منم خواستم اینجا از حقانیتش دفاع کنم اون موقع کسی نبود از حق من دفاع کنه

ولی این بار من باید دفاع میکردم از حقانیت کسی ک هیچ وقت ازش چیزی ندیدم

امروز من و اون دوستم ک غنچه بهش تهمت دزدی زده بود رفتیم آبدار خونه، آب جوش بگیریم

بعد من رفتم به کارم برسم تا بعدا برم تو اتاق دوستم و با هم چای بخوریم(البته من چای خور نیستم)

وقتی کارم تموم شد رفتم تو اتاقش دیدم یه روسری کف زمین پهن کرده ک روش دراز بکشه

گفتم این مال کیه؟

گفت اینو از آبدار خونه دزدیدم

یه لحظه جا خوردم

چه جوری اینو کش رفته بود ک من ندیدم و نفهمیدم

خیلی واسه م جالب بود!

ینی ممکنه همینجوری و با همین ظرافت اون روز از تو کیف غنچه پول کش رفته باشه؟

ولی من تا چیزی رو به چشم خودم نبینم هیچ وقت باور نمیکنم!

غنچه هم از دست من خیلی شاکیه ک من رفاقتمو با این دوستم به هم نزدم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان ۱۳۹۵ساعت 0:1  توسط شیدا جاوید  |