غنچه در حق من خیلی بد کرد.
خیلی کارها کرد که من لب از لب باز نکردم و جز در وبلاگم برای کسی بازگو نکردم.
با کارهایی که او کرده بود، امکان نداشت کسی جای من باشد و بتواند دهانش را ببندد و استخوانی در گلو تحمل کند و عذاب بکشد.
امکان نداشت کسی جای من باشد و بفهمد که او پشت سرش حرف زده و چیزی نگوید
امکان نداشت کسی جای من باشد و ببیند رفاقتش را تمام قد به لجن کشیده و فریاد نکشد
تنها، بغل دستی من میدانست بین ما چه گذشته
تنها یک نفر در جریان بود
و وقتی فهمید که غنچه شماره مرا داده تا برایم مزاحمت ایجاد کنند
به من گفت: تو دیگه بیش از حد ساکت می مونی! من بودم یه چیزی بهش میگفتم
به او گفتم منتظرم ببینم خدا چطور حالشو میگیره
آخر نمی دانست برای من رفاقت، حرمت دارد... نمیتوانستم ببینم تمامش به ویرانه تبدیل شده... او داشت خراب میکرد... من چرا با او همکاری کنم؟
من نمیخواستم به کاری که او غیرمستقیم مرا وارد میکرد، جواب مثبت بدهم
ترجیح دادم خدا بین ما وارد شود... نقش آفرینی خدا خیلی قشنگ تر از چیزی است که آدم ها انجام می دهند
بغل دستی ام که از سکوت من شاکی بود، ماند و دید...
نیروی جدیدی وارد اتاق ما شد و خواستِ خدا این دو بغل دست هم شدند (غنچه و نیروی جدید)
اما هر روز با هم یک کنتاکتِ جدید داشتند
و من هم از غنچه دور شده بودم
ترجیح دادم یک طرفم دیوار باشد
تا وقتی از آدم ها خسته شدم
رویم را به دیوار بکنم
آدم از دیوار چیزی نمی بیند
حرف بدی نمی شنود
خیالم راحت بود که غنچه حتی در تیررس دید من هم نیست
تا گاهی اوقات بعد از آن همه بدی که در حق من روا داشت، لبخندی مصنوعی بر لب به من نشان دهد و مرا وادار به پاسخ متقابل کند
بغل دستی ام، دختر خوبی بود...
آخر وقت ها با هم برمیگشتیم
و من با بی محلی به غنچه، سعی کرده بودم آرامشِ خودم و اتاقِ کارم را حفظ کنم
یکبار که در اتاق بین بچه ها تنش ناچیزی در گرفته بود
غنچه برای اینکه آبی بر آتش اختلاف افکنده باشد -درحالبکه خودش آتش را برافروخته بود-، در آمد گفت من و شیدا هر وقت با هم مشکلی پیدا میکنیم خودمون پیش خودمون حلش میکنیم شاید شیدا از من دلخور باشه اما من ازش هیچ دلخوری ای ندارم
و من جز با لبخندی که روی لبم نقش بست واکنش دیگری نشان ندادم
با این حرف ها آدم به راحتی نمی تواند یک دلِ شکسته را ترمیم کند
غنچه حتی نمی داند که دیگر حقِ ورود به خانه ما را ندارد و خودم برای بیرون رفتن زیر ذره بین قرار گرفتم
دوستِ بغل دستی ام رفت... استعفا داد... و مرا تنها گذاشت...
او را دوست داشتم... او نیز مرا
میگفت اگر در این اتاق دو تا آدم نرمال پیدا شوند من و توییم
فقط حرف هایم را برای او میزدم
بعد از رفتن او، یک روز که کنتاکت غنچه و بغل دستی اش به اوج رسید و نتوانستند با هم بسازند و بغل دستی اش خواست تا کنار من که خالی شده بود، بنشیند
غنچه هم برای اینکه کم نیاورده باشد، با لحن خواهش گونه ای گفت شیدا تو بیا پیش من!
مقاومت کردم و گفتم من تازه جابه جا شدم... جایم خوب است و حوصله اسباب کشی ندارم
در فکرم تجزیه و تحلیل کردم که بین دیوار و این نیروی جدید نشستن بهتر است یا کنار غنچه نشستن!
خودم را کاملاً بی میل نشان دادم تا همه بفهمند که من با خواهش مستقیم غنچه کنار او نشستم
و او خود نیز در پاسخ به سوال یکی از بچه ها که از من پرسید: "جاتو برا همیشه عوض کردی؟" گفت: آره چی بود بابا اونجا کنج دیوار... آدم دلش میگرفت!
پیش خودم فکر کردم حدااقل یک مدت با غنچه بودم و به اخلاقیات هم اشنا تریم و با هم راحت تریم...
پس ترجیح دادم کنار غنچه بنشینم
دیروز در اتاق وقتی غنچه گفت که به مناسبت ختمِ یکی از آشنایانش برای نهار به تالار دعوت شده
یکی از بچه ها گفت شیدا را هم با خودت ببر
غنچه گفت شیدا تاج سره! و این برای من پیروزی بزرگی بود...
و فقط لبخندی بر لبم نقش بست
دیگر مثل آن اوایل نمی توانم پاسخِ حرف های محبت آمیز ش را بدهم...
با هر کسی صمیمی شدم... به هر کسی نزدیک شدم... فقط بدی دیدم...
آدم ها واقعاً دست خودشان نیست انگار... جنبه ی خیلی خوبی ندارند وقتی زیادی محبت می بینند...
پشیمان نیستم چرا در مقابل غنچه، مثل خودش رفتار نکردم... در دنیایی که همه برای بدی کردن از همدیگر سبقت میگیرند، خوبی کردن، آدم را از بقیه متمایز می کند. و آنکه بدی کرده، با پای خودش برمیگردد تا بگوید کسی را چون تو پیدا نکردم.
امروز صبح زود قبل از اینکه به محل کار برسم، غنچه پیامک داد: "سلام عشقم... به اون [..] [...] سلام نکردم چون به تو توهین کرده بود " (منظورش اون همکارم بود که دیروز سر پنکه با من بحث کرد)
اعصابم خورد شد... وقتی با خودت عهد بسته باشی دیگر هیچ وقت به یک نفر خوشبین نباشی و اجازه ندهی زیاد به تو نزدیک شود... با این حرف ها بخواهد دلت را بدست بیاورد... آدم را بدجور درگیر میکند
اما می دانم که ما زیادی صفر و یکی بار آمده ایم... یک نفر را به راحتی میخواهیم طرد کنیم و قدر کسی که خوب است را هم نمی دانیم... فقط منتظریم از کسی خطایی سر بزند تا او را با بدترین انگ ها و برچسب ها و توهین ها و تهمت ها و قضاوت ها راهی جهنم کنیم... هنر دیدن خوبی ها را نداریم و فقط بدی ها را می بینیم
من ترجیح می دهم در کنار آدمی باشم که ظاهر مقدس مآبی ندارد و خودش را آنطور که هست نشان میدهد، در اینصورت، تفاوت هایمان بیشتر به چشم می آید و خوب یودن من راحت تر قابل تشخیص است تا آدمی که ظاهر الصلاح بودنش هم مانع از خوب شناخته شدن من میشود، و هم مانع از برملا شدن باطن کثیف خودش.