دست نوشته های شیدا جاوید

یارانه

امروز بابام رفت یارانه بگیره

از قضا منم مرخصی بودم

برگشته خونه میگه حساب یارانمو بستند به خاطر عقب افتادن قسط هات

وای  از خجالت آب شدم

آبروم رفت حس کردم پیش بابام بدحساب شدم

نمیدونستم چند تا قسط عقب افتاده

سریع رفتم حاضر شدم

رفتم بانک ... به کارپرداز بانک گفتم من انقدر قسط عقب افتاده نداشتم که حساب یارانه بابام بسته بشه... این روحانی فلان فلان شده اومده به قسط ناچیز مردم هم رحم نمیکنند...

بعد یکی از کارپردازهای بانک خندید و گفت به رئیس جمهور محبوب من چیزی نگو...

گفتم کجاش محبوبه... اه اه ... و بعد اضافه کردم خودم بهش رای دادم واسه اینکه بتونم راحت بهش انتقاد کنم

گفت همین که مثل احمدی نژاد حرف نمیزنه عین بچه ها صحبت نمیکنه خوبه...

گفتم صد رحمت به احمدی نژاد

و در آخر اضافه کردم هیچ کدومشون به درد مردم نمیخورن... اینو گفتم برا اینکه خودشو واسه دفاع از اینجور افراد خسته نکنه

از این بانک باز رفتم بانک وام دهنده ی خودم برا اینکه حساب بابامو باز کنم

و سر آخر پول یارانه ش رو گرفتم آوردم تقدیمش کردم که شب راحت بخوابه

این بود ماجرای امروز من

این چند روزه انرژیم داره فوران میکنه...

یکی دیگه از اون آهنگ های فازدهنده که تو رم گوشیم بود  و اون زمان بیانگر حرف دل و احساسم بود

"نه دیگه برنگرد عزیز

نه اشک چشماتو نریز

نه نمیخوام باشی پیشم

نه دیگه عاشق نمیشم

وای که چقدر ساده بودم

که به تو دل داده بودم

تو دلمو فریب دادی

تو از چشم من افتادی"

این آهنگ خیییییییییییلی فاز میده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۵ساعت 13:32  توسط شیدا جاوید  | 

ماجرای از سرگیری رابطه ای که به ویرانی کشیده شده بود

غنچه در حق من خیلی بد کرد.

خیلی کارها کرد که من لب از لب باز نکردم و جز در وبلاگم برای کسی بازگو نکردم.

با کارهایی که او کرده بود، امکان نداشت کسی جای من باشد و بتواند دهانش را ببندد و استخوانی در گلو تحمل کند و عذاب بکشد.

امکان نداشت کسی جای من باشد و بفهمد که او پشت سرش حرف زده و چیزی نگوید

امکان نداشت کسی جای من باشد و ببیند رفاقتش را تمام قد به لجن کشیده و فریاد نکشد

تنها، بغل دستی من میدانست بین ما چه گذشته

تنها یک نفر در جریان بود

و وقتی فهمید که غنچه شماره مرا داده تا برایم مزاحمت ایجاد کنند

به من گفت: تو دیگه بیش از حد ساکت می مونی! من بودم یه چیزی بهش میگفتم

به او گفتم منتظرم ببینم خدا چطور حالشو میگیره

آخر نمی دانست برای من رفاقت، حرمت دارد... نمیتوانستم ببینم تمامش به ویرانه تبدیل شده... او داشت خراب میکرد... من چرا با او همکاری کنم؟

من نمیخواستم به کاری که او غیرمستقیم مرا وارد میکرد، جواب مثبت بدهم

ترجیح دادم خدا بین ما وارد شود... نقش آفرینی خدا خیلی قشنگ تر از چیزی است که آدم ها انجام می دهند

بغل دستی ام که از سکوت من شاکی بود، ماند و دید...

نیروی جدیدی وارد اتاق ما شد و خواستِ خدا این دو بغل دست هم شدند (غنچه و نیروی جدید)

اما هر روز با هم یک کنتاکتِ جدید داشتند

و من هم از غنچه دور شده بودم

ترجیح دادم یک طرفم دیوار باشد

تا وقتی از آدم ها خسته شدم

رویم را به دیوار بکنم

آدم از دیوار چیزی نمی بیند

حرف بدی نمی شنود

خیالم راحت بود که غنچه حتی در تیررس دید من هم نیست

تا گاهی اوقات بعد از آن همه بدی که در حق من روا داشت، لبخندی مصنوعی بر لب به من نشان دهد و مرا وادار به پاسخ متقابل کند

بغل دستی ام، دختر خوبی بود...

آخر  وقت ها با هم برمیگشتیم

و من با بی محلی به غنچه، سعی کرده بودم آرامشِ خودم و اتاقِ کارم را حفظ کنم

یکبار که در اتاق بین بچه ها تنش ناچیزی در گرفته بود

غنچه برای اینکه آبی بر آتش اختلاف افکنده باشد -درحالبکه خودش آتش را برافروخته بود-، در آمد گفت من و شیدا هر وقت با هم مشکلی پیدا میکنیم خودمون پیش خودمون حلش میکنیم شاید شیدا از من دلخور باشه اما من ازش هیچ دلخوری ای ندارم

و من جز با لبخندی که روی لبم نقش بست واکنش دیگری نشان ندادم

با این حرف ها آدم به راحتی نمی تواند یک دلِ شکسته را ترمیم کند

غنچه حتی نمی داند که دیگر حقِ ورود به خانه ما را ندارد و خودم برای بیرون رفتن زیر ذره بین قرار گرفتم

دوستِ بغل دستی ام رفت... استعفا داد... و مرا تنها گذاشت...

او را دوست داشتم... او نیز مرا

میگفت اگر در این اتاق دو تا آدم نرمال پیدا شوند من و توییم

فقط حرف هایم را برای او میزدم

بعد از رفتن او، یک روز که کنتاکت غنچه و بغل دستی اش به اوج رسید و نتوانستند با هم بسازند و بغل  دستی اش خواست تا کنار من که خالی شده بود، بنشیند

غنچه هم برای اینکه کم نیاورده باشد، با لحن خواهش گونه ای گفت شیدا تو بیا پیش من!

مقاومت کردم و گفتم من تازه جابه جا شدم... جایم خوب است و حوصله اسباب کشی ندارم

در فکرم تجزیه و تحلیل کردم که بین دیوار و این نیروی جدید نشستن بهتر است یا کنار غنچه نشستن!

خودم را کاملاً بی میل نشان دادم تا همه بفهمند که من با خواهش مستقیم غنچه کنار او نشستم

و او خود نیز در پاسخ به سوال یکی از بچه ها که از من پرسید: "جاتو برا همیشه عوض کردی؟" گفت: آره چی بود بابا اونجا کنج دیوار... آدم دلش میگرفت!

پیش خودم فکر کردم حدااقل یک مدت با غنچه بودم و به اخلاقیات هم اشنا تریم و با هم راحت تریم...

پس ترجیح دادم کنار غنچه بنشینم

دیروز در اتاق وقتی غنچه گفت که به مناسبت ختمِ یکی از آشنایانش برای نهار به تالار دعوت شده

یکی از بچه ها گفت شیدا را هم با خودت ببر

غنچه گفت شیدا تاج سره! و این برای من پیروزی بزرگی بود...

و فقط لبخندی بر لبم نقش بست

دیگر مثل آن اوایل نمی توانم پاسخِ حرف های محبت آمیز ش را بدهم...

با هر کسی صمیمی شدم... به هر کسی نزدیک شدم... فقط بدی دیدم...

آدم ها واقعاً دست خودشان نیست انگار... جنبه ی خیلی خوبی ندارند وقتی زیادی محبت می بینند...


پشیمان نیستم چرا در مقابل غنچه، مثل خودش رفتار نکردم... در دنیایی که همه برای بدی کردن از همدیگر سبقت میگیرند، خوبی کردن، آدم را از بقیه متمایز می کند. و آنکه بدی کرده، با پای خودش برمیگردد تا بگوید کسی را چون تو پیدا نکردم.

امروز صبح زود قبل از اینکه به محل کار برسم، غنچه پیامک داد: "سلام عشقم... به اون [..] [...] سلام نکردم چون به تو توهین کرده بود " (منظورش اون همکارم بود که دیروز سر پنکه با من بحث کرد)

اعصابم خورد شد... وقتی با خودت عهد بسته باشی دیگر هیچ وقت به یک نفر خوشبین نباشی و اجازه ندهی زیاد به تو نزدیک شود... با این حرف ها بخواهد دلت را بدست بیاورد... آدم را بدجور درگیر میکند

اما می دانم که ما زیادی صفر و یکی بار آمده ایم... یک نفر را به راحتی میخواهیم طرد کنیم و قدر کسی که خوب است را هم نمی دانیم... فقط منتظریم از کسی خطایی سر بزند تا او را با بدترین انگ ها و برچسب ها و توهین ها و تهمت ها و قضاوت ها راهی جهنم کنیم... هنر دیدن خوبی ها را نداریم و فقط بدی ها را می بینیم

من ترجیح می دهم در کنار آدمی باشم که ظاهر مقدس مآبی ندارد و خودش را آنطور که هست نشان میدهد، در اینصورت، تفاوت هایمان بیشتر به چشم می آید و خوب یودن من راحت تر قابل تشخیص است تا آدمی که ظاهر الصلاح بودنش هم مانع از خوب شناخته شدن من میشود، و هم مانع از برملا شدن باطن کثیف خودش.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۵ساعت 21:4  توسط شیدا جاوید  | 

من و یه اتاقِ جنجالی

گوشی من که گم شد رفتم سراغ گوشی قدیمی م که به اون زمان گوشی با کلاس و مجهزی به حساب میومد

رمزشو یادم نمیومد بردم موبایل فروشی فلش کرد

یه رم هم داشت که وقتی محتویاتشو چک کردم منو برد به چند سال پیش و خاطراتی که گرد فراموشی روش نشسته بود

عکس ها... صداها و موزیک ها

موزیک هایی که هر کدوم انقدر به من فاز میدن که حتی موقع خوابیدن باید هنزفری تو گوشم باشه

بعضی از این موزیک ها منو یاد موقعیت هایی میندازه که تو اون موقعیت خیلی بهم فاز میدادن

و حالا گوش کردن اون ها منو پرت کرده به دورانی که مدت ها بود خاطراتشو فراموشش کرده بودم

حالا گوش دادن این اهنگ ها منو یاد حسی میندازه که اون دوران با گوش دادن این اهنگ ها پیدا میکردم

و این منو بدجوری بی قرار میکنه

انگار یه جن بوداده رفته تو جلدم و نمیذاره اروم بگیرم

غیر از این خاطرات، یاد زمانی میفتم که در دفاع از احمدی نژاد حتی حاضر بودم جونمو بدم

حالا امروز من با گوش دادن آهنگی ک در مورد خیانت بود رفتم سرکار

"حق من نبود بری تو منو تنها بذاری

زدی زیر ش تو بگی دوستم نداری"

این عبارات همینجور تو گوشم ریپیت میشد و من کار میکردم و حواسم رو از همه چی بُریده بودم جز پنکه ای که قرار بود کل اتاقو باد بزنه و خنک کنه

از وقتی برق اداره مون نوسان کرد و اسپیلت اتاق مون برای دومین بار سوخت، یه کولر آبی روشن کردند که اصلا فضای اتاقو خنک نمیکرد و یه پنکه ی کهنه آوردند که درجه ی چرخشش کم بود و نمیتونست کل اتاقو باد بزنه و همین شد باعث دعوای امروز من و بعضیا!

شما قضاوت کنید...

اونطرفِ اتاق چهار نفر نشستند... که هر کدوم یه پنجره پشت سرشون بازه و باد خنک میزنه بهشون

اونوقت من این طرف بدون هیچ گونه منبع خنک کننده تو گرما دارم کار میکنم و به باد یه پنکه قناعت کردم

همینجور که این اهنگ تو گوشم داشت پخش میشد و منو برده بود تو یه دنیای دیگه

وسط کار حس کردم گُر گرفتم

دستام خیس عرق شده بود

دیدم دختره پنکه رو چرخونده اون سمت و به من باد نمیخوره

به غنچه که کنارم نشسته بود گفتم ببین اینا باد از پنجره بهشون میخوره انصافه که پنکه هم سمت خودشون بچرخونند؟

گفت اینجا باید حرفتو بزنی وگرنه رو سرت خراب میشن

منم بلند شدم پنکه رو چرخوندم سمت خودم... صداشون در اومد...  دعوا شد... منم آهنگ تو گوشم با صدای بلند پخش میشد بدون اینکه صداهاشونو بشنوم فقط جواب میدادم...

آقا صدامو بردم بالا...

"من نمیتونم تو گرما کار کنم... دستم عرق میکنه نمیتونم کار کنم...

اگه مشکل دارید به مقامات بالا بگید..."

اصن حس کردم دیگه برام هیچی مهم نیست...

آخ آخ تو این مدتی که من این جا کار میکنم هر حرفی شنیدم هر برخوردی دیدم عین یه موجودِ کاملاً خنثی عمل کردم... اگرچه حرص میخوردم اما هیچی نمیگفتم

این بار با آهنگی که مال دوره ی پر هیاهوی زندگیم بود... و سر پنکه ای که مدت ها بود سرش اختلاف داشتیم، زدم به سیم اخر... به حدی رسید که حاضر بودم پنکه رو روی سرشون خراب کنم

گفتم شما لااقل از سمت پنجره باد میخوره بهتون... یکیشون گفت بادش گرمه... گفتم باد پنکه هم از سردخونه نمیاد

اون کسی هم که چون خر حمال خوبیه به عنوان رئیس اتاق انتخابش کردند خیلی حرف زد و منم بدون اینکه بخوام حرفاشو بشنوم از اولویت داشتن خودم برای استفاده از پنکه دفاع می کردم

غنچه خیلی حال کرده بود از این جواب دادن من... بهم گفت او نوریا دارن علیه ت توطئه میکنند... گفتم گور باباشون

حالا از این ماجرا گذشت... غنچه با یکی از اونوریا دعواش شد اساسی

اینم با هر کی دعواش میشه زنگ میزنه شوهرش میاد

وقتی شوهرش میاد من احساس قدرت میکنم

موقعیت های خوبی شوهرش رو احضار میکنه

دقیقا یاد وقتایی میفتم که وقتی تو مدرسه با یکی دعوامون میشد بزرگترمونو میاوردیم شیر میشدیم

وقتی شوهرش اومد "همسرم" "همسرم" راه انداخته بود .... حال کردم از این همه تدبیر!

بهش سلام کردم و اونم یه سری تکون داد

غنچه بهش گفت که واسه مون پیتزا بخره بیاره سرکار

معلوم بود بهش یه چیزایی گفته که بره به رئیس بگه و زیر آب اون خانمه رو بزنه

خیلی حال کردم تو موقعیت خوبی بزرگترشو اورده بود و این به منم احساس قدرت میداد

وقتی شوهر غنچه رفت...

اون خانم که با غنچه زد و خورد لفظی پیدا کرده بود، به غنچه گفت حالا چند بگیریم که به شوهرت نگیم اینجا میای چقدر میگی شوهر خوب نیست شوهر به درد نمیخوره

غنچه هم که خیلی شاکی بود سریع در اومد گفت خوب برو بگو... پیرزنو از خونه خالی میترسونی؟

وای من از خنده داشتم می پوکیدم

اون خانمه هم خندید و گفت چقدر بی حیایی تو

من که نمیدونستم کدوم وری غش کنم به زور داشتم خندمو کنترل میکردم ... واقعا سخته بین دو نفری که میخوای رفاقتتو با جفتشون حفظ کنی... اینجوری شاهد دعوا باشی

خلاصه یه همچین فضای دوستانه ای تو محل کار من موج میزنه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۵ساعت 20:26  توسط شیدا جاوید  | 

گناه

حس میکنم امشب گناه کردم اما نمیدونم تا چه حد این گناه بزرگ بوده

امشب خاله م واسه پسرش که تازه زن گرفته، عصرونه گرفته بود

بعد عروس و طایفه عروس ترک بودند

منم اون وسط گیر آوردن گفتن باید برقصی

راستش من اصلا تمایلی به رقصیدن نداشتم

بعد این ترک ها اومدن وسط یه دستمال گرفتن دستشون رقصیدن

منم یه لحظه شیطنتم گل کرد دو تا دستمال کاغذی برداشتم گرفتم دستم با حرکت دستمال ها مثلا نشون دادم دارم میرقصم و با اونا همراهی می کنم

بعد این حرکت من باعث شد چند نفر از فامیلای ما ریسه برن از خنده...

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، حس تمسخر داشتم موقع تکون دادن اون دستمال ها

شاید چون خودِ ترک ها خیلی حساسند به اینکه یکی کاراشونو تقلید کنه. فکر میکنند یکی داره مسخره شون میکنه

به هر حال دوست دارم بدونم که آیا این کارِ من گناه محسوب میشه یا نه؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۵ساعت 0:53  توسط شیدا جاوید  | 

هیــــــــــــــــــس

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 22:19  توسط شیدا جاوید  | 

یه فکری به حال ما کنید نه بچه هایی که به دنیا نیومدن

بعضیا فکر میکنند اینکه من خیلی آرومم... چیزی مصرف میکنم

نه جانِ من

من نه مواد میزنم نه قرص مصرف میکنم

من فقط یه وقتایی که بدجور طغیان میکنم به خاطر حرف های فروخورده، اعتراضات سرکوب شده و ناکامی ها و سرخوردگی ها و برافروختگی ها و تمام بی قراری های درونم...

آهنگ میذارم و این خشمِ درونی رو با مشت های گره کرده، با سر تکان دادن های دیوانه وار و با راه رفتن های تند و فریاد کشیدنِ بی صدا بر سرِ دیوار خالی میکنم

این تند راه رفتن امشب من یه جور دیگه ای بود... فکر کن دور تا دور خونه هماهنگ با ریتم اهنگ راه میری بعد یه جاهایی سرتو عین گور خر میندازی پایین حسِ عر  عر کردن بهت دست میده...

عر عر هایی که موقعِ حمالی کردن های مفت برای بالادستی ها نمیتونی بکنی اینجا حسش بهت دست میده!

اینو تجربه نکرده بودم که امشب تجربه کردم!

امشب تو اخبار، از منفی شدن نوخ تولد گفتند... از اینکه نسل دایی و عمو و عمه و خاله داره منقرض میشه...

پدرم گفت بهتر!

منم گفتم "حالا ما که عمو و عمه و خاله و دایی داشتیم چه خیری دیدیم ازشون؟

خودمونم که نسل سوخته بودیم...

اتفاقا بچه های الانی خوش به حالشونه... همه چی براشون فراهمه چون تعدادشون کمتره... "

ما که سوختیم ولی هنوز منتظرِ بابا لنگ دراز و ژان والژانِ زندگیمون هستیم

من هنوز خودمو با این اهنگِ قدیمی آروم میکنم: غصه نخور پرستوها یه روزی بر میگردن هر جا باشن هر جا برن به لونه برمیگردن

کاش ما هم تو کارتون ها زندگی میکردیم... کارتون ها آدمای بهتری دارند... زندگیاشون قشنگ تره... در کل دنیاشون خیلی دوست داشتنی تره...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 23:19  توسط شیدا جاوید  | 

وقتی مردم به خودشون رحم نمیکنند

گرچه من تلویزیون نمی بینم اما گاهی اوقات از تلویزیون اخبار خوبی میشنوم

از جمله رایگان بودن اتوبوس های شرکت واحدِ قم در روز ولادت حضرت معصومه -یعنی همین امروز-

امروز وقتی با نازپری به خیابون رسیدم، بدون معطلی اتوبوس اومد... چهار تا مسافر بیشتر نداشت

دو تا ایستگاه بالاتر پیاده میشدم... نزدیک ایستگاه بودم که گفتم پیاده میشم

نگه نداشت

انگار چون رایگان بود زورش میومد به حرف مسافر توجه کنه

کمی جلوتر نگه داشت...

درِب قسمت خانم ها رو باز نکرد و من که از این رفتارش کمی حرصم گرفته بود

با غرور و خاطری آسوده از اینکه نباید کرایه بدم، از اتوبوس پیاده شدم

و سریع راهمو کشیدم و رفتم

یکهو صدای راننده رو شنیدم

نازپری گفت راننده میگه کرایه تون رو ندادید

منم برگشتم با لحنی محکم و مطمئن به راننده گفتم امروز رایگانه

یهو خندید گفت: خوب چرا چیزی نگفتی یا نپرسیدی

کاملا قاطع گفتم چون میدونستم که رایگانه

گفت از کجا میدونستی؟

از قصد نگفتم و ابرو بالا انداختم و گفتم میدونستم دیگه...

گفت از کجا؟ گفتم حالا دیگه...

بهش توجهی نکردم و راهمو کشیدم رفتم و بدون اینکه برگردم با لحنی شاکیانه گفتم میخواستی کرایه بگیری نه؟ حرومت باشه

بعد دیدم باز داره بوق میزنه بهش توجهی نکردم داشت دنده عقب میومد حس کردم داره قضیه اکشن میشه

یه لحظه فکر کردم واسه ش گرون تموم شده و میخواد تلافی کنه

دست نازپریو گرفتم و درحالیکه خندمون گرفته بود، سریع به اون طرف خیابون فرار کردیم

حس فرار از زندان بهمون دست داد... 

اینم تکریمِ روز دختر و حضرت معصومه (س) که برای ما داشت به جاهای باریک کشیده میشد!

با اینکه امروز اعلام عمومی شده بود که اتوبوس های قم رایگان هستند اما اکثر راننده ها از مردم کرایه میگرفتند

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 14:54  توسط شیدا جاوید  | 

خط آزاد

الان زنگ زدم به خطم... داره زنگ میخوره

آهنگ پیشوازم داره میخونه... چقدر قشنگه دوست دارم هی زنگ بزنم و آهنگ پیشوازمو گوش بدم...

"دلم گرفته...دوباره هوای تو رو داره...چشمای خیسم واسه ی دیدنت بی قراره...این راه دورم خبر از دل من که نداره...آروم ندارم یه نشونه میخوام واسه قلبم..."

به خطم اس دادم سلام من مالک گوشی هستم گوشی من دست شماست؟

فکر کنم پیامک مسخره ای دادم... هنوز احتمال میدم گوشی من دست یه آدم خوبی  افتاده که دنبال پیدا کردن مالک گوشیه...

هر چی می زنگم گوشیو برنمیداره بی شرف

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 0:52  توسط شیدا جاوید  | 

در جستجوی تو

صبح زود رفتم دادسرا

از دری که کارمندا وارد میشن وارد شدم

سرباز نگهبان وقتی متوجه ورود من شد شاکیانه گفت اِ خانم کجا

گفتم من فلانی ام*

گفت کارت شناسایی

گفتم همرام نیست

گیر داده بود

تا بالاخره یه روحانیِ شریف گفت کلاهتو برداری میتونی بری تو..

ینی این کلاهِ سفیدی که روی سرم گذاشته بودم ظاهرا کارو خراب کرده بود!

یه لایک به این حاج آقا.

رفتم داخل منتظر نشستم تا کارمندا بیان

بعد از چند دقیقه باز یه درجه دار منو دیده با لحنی که انگار میخواد متهم بگیره میگه خانم بیا...

منم به سمتش رفتم

گفت: چطور اومدی تو؟

گفتم من فلانی ام گوشیم گم شده اومدم اینجا شکایت!

جای اینکه کوتاه بیاد میگه فامیلیتون؟!

گفتم...

بی خیال شد رفت

گفتم انگار من باید امروز به همه جواب پس بدم

بالاخره کارمندا اومدن... به قسمت مربوطه رفتم و فهمیدم که دیگه واسه گوشی مفقودی و سرقتی پرونده تشکیل نمیدن

و همون دو تا شماره ای که کلانتری بهم داده بود رو دادسرا هم بهم داد

با یکی از آشناها صحبت کردم گفت الان دو سه روزه دیگه پرونده تشکیل نمیدن

باید منتظر همین پیامک ها باشی...

بهش گفتم اخه خودتون میدونید سامانه پیامک رو زیاد نمیشه روش حساب کرد

ترافیک سامانه بالاست و معلوم نیست پیامک بدست همه برسه

خلاصه یه کاری کرد که بتونم پرونده تشکیل بدم

ده تومن از جیب سُلفیدم

پرونده تشکیل دادم که دلم خوش باشه!

بعد از اون رفتم کلانتری...

اونجا هم یه اشنا دیدم...

تا وارد شدم... پرونده رو ازم گرفت برد قسمت مربوطه

اونجا رأی ام رو زدند که بخوام بیش از این پیگیری کنم

گفتند هر کاری که شما از طریق پیگیری این پرونده میخوای انجام بدی

با این سامانه پیامکی انجام میشه

و ما این سامانه رو برای سهولت کارِ مردم قرار دادیم

وگرنه شما وقت و هزینه الکی صرف میکنید تا بخواید نامه ها رو تک به تک به اپراتورهای مختلف ببرید

ولی اگه گوشیتون ردیابی شد و کد رهگیری براتون پیامک شد

این پرونده به دردت میخوره و دیگه لازم نیست بری دادسرا پرونده تشکیل بدی

از این طرفم یکی از همکارا، آشنا داشت تو مخابرات

و سریال گوشی و مشخصاتمو عکس گرفت تا براش بفرسته

چیزی که همه روش اتفاق نظر داشتند

این بود که اگه آشنای بانفوذ تو مخابرات داشته باشی

کارت سریعتر پیش میره

و اگه شانس بیاری طرف سیم کارت گذاشته باشه تو گوشی تا گوشیت سریع ردیابی بشه

من دیگه تلاش لازم رو کردم... امیدوارم خدا گوشیِ عزیزم رو صحیح و سالم به دستم برسونه

همگی بگید الهی آمین

*در توضیح ستاره ی بالا: فکر نکنید من آدم مهمی ام... اگه همچین فکری کردید کاملا ًدر اشتباهید... همین

* پارتی طعم شیرینی داره فقط اونایی که طعمشو چشیدن میدونند چی میگم خوشبحال اونایی که همه جا پارتی دارند... و اصطلاحاً پارتیشون کلفته

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 19:27  توسط شیدا جاوید  | 

شعارهای حسن

این آقای جهانگیری معاون اول حسن فریدون (معروف به روحانی) خیلی سوخته از اینکه فیش های نجومی افشا شده و میخواد به هر قیمتی شده اذهان مردم رو از این غارتگری بزرگ منحرف کنه

البته زیادم فرقی نمیکنه چون از دست مردم کاری ساخته نیست جز اینکه خشم انقلابی اون ها بزنه بالا و یه جا دامن گیر آقایون بشه

این جهانگیری مثلا میخواد دستگیری بابک زنجانی رو به عنوان برگ برنده ی دولت حسن فریدون در مبارزه با فساد اقتصادی بولد کنه

نمیدونم مردمو مسخره کردند یا خودشون شیرین میزنند

اولاً مردم هیچ وقت تا محاکمه ای علنی صورت نگیره حرف کسی رو باور نمیکنند

حالا شما بند کردید به بابک زنجانی و حکم اعدام براش بریدید ما که نمیدونیم اون پس پشتا چه خبر بوده

ثانیاً شما خودتون بخور بخور راه انداختید ولی چون ارکان کشور دستتونه کسی نمیتونه بگه بالا چشمتون ابروئه

هیچکدوم از وعده های حسن روحانی هم تحقق پیدا نکرد. کدوم یک از این شعارها به تحقق پیوسته؟ هر کی میدونه به من بگه...

*اصل تامین مسکن ارزان برای جامعه ما و به خصوص نسل جوان، جزو برنامه‌های دولت "تدبیر و امید" است.

* سازمان‌هایی که تعطیل شده‌اند بویژه سازمان مدیریت را احیا کنیم.

* دولت باید به صورت فراجناحی اداره شود و معنای جناح واحد آن است که نیمی از فعالان و مدیران جامعه را کنار بگذاریم و ضرر بزرگی به جامعه متحمل خواهد شد.

* در بحث عدالت اجتماعی باید مسئله حمایت از محرومان را در اولویت خود قرار دهیم.

* باید مسئله اقشاری مانند کارگران که حقوق  ثابت دارند را مورد توجه قرار دهیم.

* در حال حاضر مسئله بیکاری در میان زنان خیلی زیاد است و 66 درصد افراد بین 20 تا 29 سال امروز جزو افرادی هستند که بیکار هستند .

* اگر بتوانیم رونق اقتصادی را درست کنیم، بحث بیکاری هم حل می‌شود. امروز حداقل 3 میلیون و 300 هزار بیکار در کشور وجود دارد.

* "دولت تدبیر و امید" در اولین قدم، تلاش می‌کند که محیط کسب و کار را به طور دائم بهبود بخشیده و البته برای کوتاه مدت هم بسته‌های تشویقی ویژه‌ای خواهیم داشت که با اجرای آن می‌توان در کوتاه مدت این حرکت را در جامعه به سرانجام رساند.

* یارانه باید هدفمند بشود، اما سئوال این است که قرار شد یارانه هدفمند بشود، هدفمندی یارانه‌ها خیلی هدف قشنگی است و مجلس از زمان برنامه دوم و سوم به دنبال اجرای هدفمندی بود و الحمدالله قدم اول هدفمندی یارانه‌ها ولو ناقص، اجرا شد.  اما برای ادامه آن باید کاری کنیم و قانون را به دقت اجرا و نواقص گذشته را جبران کنیم. اشکالات قبلی را رفع کنیم و من معتقدم که در کنار این یارانه نقدی، ما نیاز به یارانه کالایی دارم.

*یارانه افرادی که دارای حقوق ثابت هستند مثل کارگران و کارمندان باید تقویت شود. پیشنهاد دولت  یازدهم ارائه  یارانه کالایی به مردم است تا مردم نسبت به تامین کالاهای اساسی تضمین لازم را داشته باشند.

*در دولت تدبیر و امید در کنار یارانه نقدی، یارانه‌کالایی برای کالاهای اساسی داده خواهد شد تا قشرهایی که دهک‌های پایین و آنهایی که بیشتر در فشارند، دغدغه نداشته باشند.

* مردم در همان 2 ماه اول دولت تدبیر و امید آثار کارهای انجام‌شده را می‌بینند. برای از پیشِ‌روی برداشتن مشکلات اقتصادی برنامه یک‌ماهه، 3ماهه، یک‌ساله و 4ساله در نظر گرفته‌ایم.

* پول نفت به جای آنکه خرج روزانه دولت را تأمین کند، باید سرمایه گذاری شود.

* اگر نفت را صادر کنیم و درآمد آن را به سرمایه گذاری‌های مولدی از جمله؛ توسعه کشاورزی و منابع آب و همچنین اصلاح خاک تبدیل و صنایع مادر و غیر مادر ایجاد کنیم، تولید بالا می‌رود و در کنار آن اشتغال نیز درست می‌شود.

* اگر نفت را استخراج و تبدیل به انواع فرآورده کنیم و بفروشیم ارزش آن چند برابر خواهد بود اما اگر به صورت خام صادر شود حتی گاهی یک دهم قیمت آن نیز در اختیار ما قرار نمی‌گیرد.

* راه مهم برای حل مشکلات تحریم نفتی مذاکره با غرب است.

* مهم‌ترین اولویت‌های نفتی دولت تدبیر و امید تکمیل پروژه پارس جنوبی است.

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 12:47  توسط شیدا جاوید  | 

از این مطلب خوشم آمد

چندی پیش دکتر عبدالرضا داوری یادداشتی نوشتند با عنوان «انصار حزب‌الله یا انصار عالیجناب!» ایشان با برشمردن بخشهای انکار ناپذیر وابستگی عقیدتی و مالی انصارحزب الله و هاشمی رفسنجانی به واکاوی مطلبی در یالثارات پرداختند :« نشریه یالثارات ارگان انصار حزب‌الله با استعمال عباراتی نظیر «سلیطه» و «فاحشه» به تحلیل عملکرد شهین‌دخت مولاوردی، معاون حسن روحانی در امور زنان پرداخته است. این رفتار سخیف ارگان انصار حزب‌الله در بادی امر، تضاد شدید آنان را با دولت حسن روحانی القاء می‌کند اما اگر به ریشه‌های تاریخی این جریان مراجعه شود درمی‌یابیم که نه‌تنها تضادی میان انصار حزب‌الله و جریان وابسته به عالیجناب در دولت یازدهم نیست که اتفاقاً باید انصار حزب‌الله را متحد استراتژیک دولت یازدهم در پیشبرد اهداف وابسته‌گرایانه‌اش آن هم در آستانه انتخابات مجلس دهم و خبرگان پنجم دریافت؛ به‌خصوص وقتی به سخنان امیرفرشاد ابراهیمی، دبیر اسبق سیاسی انصار حزب‌الله مراجعه می‌کنیم که سال‌ها پیش به شیوه تبلیغات فائزه هاشمی رفسنجانی در انتخابات مجلس پنجم اشاره کرده و گفته بود: «خانم فائزه هاشمی به بچه‌های انصار حزب‌الله پول می‌داد که در مراسم‌های مختلف به او فحاشی کنند و از او در حالت‌های زننده عکس بگیرند و به‌صورت گسترده پخش کنند...

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 12:37  توسط شیدا جاوید  | 

درخواست کمک

دوستان عزیز من مشورت کردم با چند نفر... بعضی ها میگن برای پیدا کردن موبایلم برم دادسرا پرونده تشکیل میدم بعضی ها میگن بی نتیجه س... کارمند دادگستری بهم گفت میتونند ردیابی کنند ولی مخابرات کم کاری میکنه... کارمند دادسرا هم که دوستم بود گفت اکثر این پرونده ها قرار منع میخوره..
دوست وکیلم اما میگه پیگیری کن به نتیجه میرسه... اگه کسی تو این زمینه چیزی میدونه کمکم کنه لطفا؟

یا اگه کسی آشنا تو مخابرات داره کمکم کنه لطفا؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۵ساعت 12:20  توسط شیدا جاوید  | 

چهارشنبه های نحس

اصلا اعتقادی به طالع بینی و فال و کف بینی ندارم و اهل نفوس منفی زدن نیستم

اما... در موارد معدودی که برایم مکرراً ثابت شده، اعتقاد پیدا کرده ام که مثلاً چهارشنبه ها برایم روز نحسی است

و اکثر اتفاقات بد زندگی ام در این روز میفتد

امروز گوشی ام جا ماند. در تاکسی... مشکل اینجاست نمی دانم در تاکسی جا مانده یا وقتی کیفم را برای پیدا کردن چیزی زیر و رو میکردم و گوشی ام را بیرون آوردم، از روی پایم افتاده در خیابان -موقع پیاده شدن از تاکسی-.

خیلی عجیب است. تا به حال سابقه نداشته من چیزی از کیفم بیرون بیاورم و از آن غافل شوم

عجیب این است که وقتی من گوشی ام را در آوردم انگار از جلوی چشمم محو شد و من دیگر آن را ندیدم که بخواهم بگذارم داخل کیفم

دو تا مسافر خانم هم کنارم نشسته بودند... و موقع پیاده شدن، من احساس نکردم چیزی روی پایم هست که متوجه ِ گوشی ام شوم

سرکار که رسیدم... کمی که نشسته بودم غنچه گفت خوب حالا... اون برنامه رو برام بفرست

از دیروز به غنچه قول داده بودم که آن برنامه را برایش بفرستم

دست کردم در کیفم و دیدم گوشی ام نیست

گفتم خاک بر سرم گوشیم کو؟

به امید اینکه خوب نگشته ام دوباره با دقت کیفم را وارسی کردم اما گوشی ام نبود

گوشی ام را از دست داده بودم

بچه ها گفتند زنگ بزن تاکسی رانی

تنها کاری بود که از دستم بر می آمد

زنگ زدم و گفت خانم چون تاکسیِ شما خطی نبوده معلوم نیست بتونید به این راحتی ها پیداش کنید

و فعلاً چیزی برای ما نیاوردند... شما صبح و بعد از ظهر زنگ بزنید اگر چیزی آورده بودند به شما اطلاع ممیدهیم

وای... حالم گرفته شد

بغض گلویم را گرفته بود... اما به آن بها ندادم

یکی از بچه ها گفت گوشی گم کردن خیلی بده... یکبار گوشی منو زدن... من کلی گریه کردم

یکی از بچه ها گفت جونت سالم باشه... موبایل مالته... آدم مالشو ازدست میده... جونشو از د ست نده... مطمئن باش پیدا میشه

یکی از بچه ها گفت مال حلال پیدا میشه...

خلاصه مرخصی ساعتی گرفتم تا در آن مسیری که سوار تاکسی شده بودم بایستم و منتظر بمانم برای آن تاکسی

قبلش هم حضوراً به تاکسی رانی مراجعه کردم... گفت دعا کن موبایلت دست مسافر نیفتاده باشه... اگه دست راننده بیفته بخواد بیاره... میاره همینجا...

تو راه برگشت، سوار یک تاکسی شدم و برای راننده ی پیرش داستان را شرح دادم

چون دندان نداشت نمیفهمیدم چه میگوید... صدایش هم ضعیف بود... فقط همین حرفش را شنیدم که گفت سفره حضرت ابوالفضل نذر کن پیدا میشه...

و من آمدم خانه... مادرم گفت ناراحت نباش من برات نذر کردم ایشالله پیدا میشه

گفتم این چهارشنبه ها برای من خیلی نحسه... میگن جهنم هم چهارشنبه خلق شده

مادرم گفت اینجور نگو... چهارشنبه متعلق به حضرت جواد هست ازش بخواه ایشالله پیدا میشه

خلاصه من ماندم و یک گوشیِ از دست رفته ی پر از عکس های زیبا و خاطره انگیز سفرِ بابلسر که میخواستم فردا نشانِ دو تا از بچه های فامیل بدهم...

من ماندم و یک گوشیِ از دست رفته که تمام سرگرمی ام بود

سرگرمی ای که همیشه میگفتم از سر ناچاری به آن عادت کرده ام

یک گوشی و سیم کارتی که چند بار خواستم آن را عوض کنم اما دستم به این کار نمیرفت

یک گوشی و هزار خاطره و خطر

یک گوشی و دوستانی که دیگر هیچ راهی برای پیدا کردنشان ندارم

یک گوشی که تازه میخواستم برایش باتری زاپاس بخرم

یک گوشی که تازه برایش هنزفری فابریک خریده بودم

یک گوشی که همواره سرِ چت کردن با آن کلافه بودم... و میگفتم من اگر سرگرمی بهتری داشتم عمراً خودم را با گوشی درگیر میکردم

یک گوشی که آن را به نیت دوربینش و به نیت عکس انداختن گرفته بودم

یک گوشی که معلوم نیست دیگر به من بازگردد...

خدا هم قربونش برم... تو دادن حقمون خیلی سخت میگیره اما تو گرفتن حقمون راحت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد ۱۳۹۵ساعت 11:30  توسط شیدا جاوید  |