دست نوشته های شیدا جاوید

انقلابی ام من

الان از اون موقع هاست که روحیه انقلابیم زده بالا

تو این دوره، وقتی یه مورد منکراتی ببینم که داره صبر و سازش و تساهل و تسامح من رو نادیده میگیره و

با تمام وقاحت ترکتازی میکنه، آب رو میگیرم روش... ینی می شورمش به تمام معنا...

آخ چه حالی میده...

آقا من خیلی روی خودم کار کردم دیدم نمیتونم... نمیتونم با کسی از جنس مخالف دوست شم

وقتی روی نیمکت نشستیم و داشت حرف میزد

بهش نگاه میکردم و تصور میکردم این بخواد به من دست بزنه

وای تنفرم کل وجودمو فرا گرفت

دیگه نمیتونستم به چشم یه آدم نگاش کنم

اصلا نمیتونم با این مقوله کنار بیام

متاسفانه خدا انقدرا هم منو بی نیاز نکرده که مجبور باشم به این مورد فکر نکنم

ولی واقعا نمیتونم...

آقا این روحیه انقلابیم امیدوارم کار دستم نده...امیدوارم کار به حبس نکشه... شمام دعا کنید

دیگه انگار برام چیزی مهم نیست... نه اینکه مهم نباشه ینی دیگه نمیتونم خطوط قرمزی که تو سطوح خیلی ناچیز مانع از بروز برخورد انقلابیم میشه رو رعایت کنم

حتی برای من حبس کشیدنش مهم نیست برا آدمی که حقشو خوردن حبس کشیدن چه اهمیتی داره

شاید اونجا بهتر حقشو بهش بدن

من خودم تو یه همچین موقعیتی اگه قرار بگیرم به شخصه هیچ ترسی ندارم چون میدونم گناهی نکردم

و با اعتقاد انجامش دادم

حالا اگرم یه جاهایی اشتباه کرده باشم می پذیرم

اما در این حد نیست که بخوام عذاب وجدان بگیرم... این وسط کسایی که همیشه ما رو سفارش کردند

این کارو نکنیا... اینجوری نباشیا... اونجوری نکنیا...

به ادم استرس وارد میکنند و ادم رو تحت فشار روانی میذارن که چرا این کارو کردی و ...؟

این هم از مشکلات مستقل نشدن در جامعه ما پیش از ازدواج هست...

آقا اجازه بدید آدم خودش مسئولیت کار خودشو بپذیره... شماها اگه نمیتونید درستش کنید دهنتونو ببندید و ساکت بنشینید ...

یادمه اون زمانی که کفن پوش تو مراسم 9 دی شرکت کردم و بعد از پایان مراسم، ماجراجوییم گل کرد و به دوستم گفتم بریم ببینیم اونجا چه خبره و سر از جایی در اوردیم که نباید!

من برا اولین بار تو عمرم دوست داشتم کفن بپوشم و از بسیج دانشگاه کفن گرفتیم و روش با اسپری شعارهای مختلف نوشتیم...

تو اون کوچه ای که رفتنِ ما قدغن بود اما یه جمعیتی از آقایون رفته بودند تا علیه شخصی خاصی شعار بدند

ما وارد شدیم که نباید میشدیم

کفن پوشیدن هم به من نیومده بود

فکر کردند ما با لباس مبدل اومدیم و جزو گروه سبزها هستیم

از جزئیات میگذرم که چه اوقات و لحظات پر استرسی بر من گذشت

ولی ته ش که ما رو با ماشین اسکورت کردند تا منتقل کنند برای بازجویی

از هیچی نمیترسیدم ینی از بابت خودم خیالم راحت بود

فقط از بابت بزرگترا نگران بودم... این ها کسانی هستند که عمری برای مظلومیت امام حسین گریه کردند

اما همیشه به ما سفارش کردند آسه برو آسه بیا... ینی حتی اگه باز یه جریان دیگه از کربلا رخ میداد

اینا جزو کسانی بودند که می نشستند توی خونه و میگفنتد به ما چه؟ ما چرا خطر کنیم؟ دو نفر با هم دعوا کردند ما چه کاره ایم خودمونو به درد سر بندازیم؟

خلاصه الانم قضیه همینه... فرقی نکرده

وقتی یکسری ها با روحیه انقلابی آدم بازی میکنند و آدم یه واکنش انقلابی نشون میده

خوب من پاش وایمیسم اما کاش فقط خودم بودم... تا به اوضاع رسیدگی میکردم

از کسایی که باید مدیریت بحران داشته باشند اما ندارند... بدم میاد

و دقیقا تو تمام بحران های زندگی من، این ادم ها کارو بدتر کردند که بهتر نکردند

به جز اندک مواقع که اون هم با خون دل به ثمر رسیده

حالا که کار به اینجا رسید اینم بگم از آدم بزرگا و دنیای کثیفشون حالم به هم میخوره

یادمه اولین بار که فهمیدم تو دنیای کثیف آدم بزرگا چی میگذره خیلی حالم بد شد

انگار دنیا رو سرم می چرخید

خیلی بد بود... دیگه به ادما نمیتونستم اون نگاه همیشگی رو داشته باشم

خلاصه حالم از اون مزخرفاتی که به طور تصادفی دیدم به هم خورده بود

فقط خواستم حس اون زمانم رو اینجا بگم چون اون موقع تو خودم این حرفا رو کشتم نمیتونستم به کسی بگم

نتونستم فریادش بزنم... 

اینجا هم جای کوچیکیه اما تنها جایی که میتونم حرفامو بزنم اینجاست

این ادم بزرگا هر چقدرم تو این کارا میفتن کثیف تر میشن و حریص تر

لجن های عوضی انگار دیگه سیرمونی ندارند.. و به جای اینکه احساسات انسانی شون رو پرورش بدن

احساساتِ حیوانیشون رو پرورش میدن

و انقدر این غریزه حیوانی رو تقویت میکنند که هر روز سرکش تر از دیروز میشه

و به جایی میرسن که این حیوانِ سرکش اون ها رو به کنترل میگیره و هدایت میکنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۵ساعت 18:36  توسط شیدا جاوید  | 

پساپُست

آهنگ متن:

من و تو توی این دنیا... یه درد مشترک داریم... دوتامون خسته ی دردیم... رو قلبامون ترَک داریم... من و تو کوه دردیم و یه گوشه زخمی افتادیم... داریم جون می کَنیم انگار رو زخمامون نمک داریم

گریه م گرفته

یه سری ها فقط این نوشته ها رو میخونند

ولی فکر نمیکنند چرا یکی مثل غنچه باید تو زندگی من جولون بده

چرا؟

ای خدا

حمیز میگه: من افتخار میکنم تو این چند سال با یه دختر پاک و نجیب بودم و تا آخر هم هستم

بهش میگم چرا باید آدمای خوب انقدر تو پستو باشند که نتونند با من دوستی کنند

چرا انقدر باید بی هنر باشند که نتونند جای یکی مثل غنچه رو تو زندگی من پر کنند

چرا انقدر باید تو محدودیت باشند که نتونند دوست خوبی برای کسی باشند

چرا انقدر باید چارچوبشون تنگ و بسته باشه که نتونند رفیقِ با مرامی باشند

این پست در ادامه پست قبل نوشته شد

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۵ساعت 21:49  توسط شیدا جاوید  | 

مهلکه

هر کی رمز خواست درخواست بده...

به دلایلی از عمومی کردن این پست معذورم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۵ساعت 21:8  توسط شیدا جاوید  | 

من کی بودم

نمیدونم طبق کدوم سند و مدرک از ما "بله" گرفتن برای اومدن به دنیا

برای انتخاب این وضع زندگی و این کشور و این خانواده و ...

اصلا بله گرفتن برا وقتیه که طرف یادش بیاد با رضایت دست به انتخاب زده

کو مدرکش؟

وقتی هیچ مدرکی وجود نداره که من برای اومدن به این دنیا بله گفتم پس چرا باید بپذیرم که خودم انتخابگر بودم و انقدر سختی بکشم

ع بهم میگه قبلا روح تو مال یه جسم دیگه بوده و یه سری گناه کرده که برای پاک شدن از اون گناهان

تو باید اینجوری زندگی کنی.

این یه کم منو آرومتر میکنه اما آخه چه گناهی کردم کاش یادم میومد حداقل خیالم راحت میشد 

که الان دارم تاوان کرده های ناپسند گذشتمو میدم

البته میتونم بشینم فکر کنم و با اخلاقیاتی که شاخصه روحم هست خودم رو توجیه کنم

مثلا روحیه من حساسیت های خاص خودشو داره که شاید این حساس بودن در گذشته باعث ایجاد کبر و غرور در من شده و حالا تو شرائطی باید زندگی کنم که این غرور رو بشکنم

البته این فقط یه ذهنیته.

این ذهنیت بعد از خوابی شکل گرفت که یکبار بدون هیچ پیش زمینه ای دیدم

اون موقع اصلا به این چیزا فکر نمیکردم که من قبلا زندگی دیگه ای داشتم و روحم تو جسم دیگه ای بوده

اما وقتی ع گفت روح تو قبلا تو یه جسم دیگه ای بوده یاد اون خواب افتادم

شاید اصلا خوابِ قابل تعبیری هم نباشه اما میخوام براتون بگم تا در این مورد اگه نظری دارید در اختیارم بذارید

تا بتونم راحت تر سختی های زندگی رو تحمل کنم و خودم رو برای سختی های بیشتر آماده کنم و نترسم از آینده

تو خواب، من فهمیدم که مال خانواده ای که الان دارم توش زندگی میکنم نیستم

و پدر و مادرم کسان دیگه ای هستند

و یه سری عکس های نصفه نیمه از اون موقع که انگار تو یه سانحه آتیش سوزی مقداریشون از بین رفته بود

و بعد فهمیدم که من پدر و مادری داشتم که به قول امروزیا HI LEVEL بودند

و بین اون عکس ها یه عکس مینیاتوری زیبا از خودم دیدم با قد و قامتی رعنا و لباسی بلند و زیبا که شبیه شاهزاده ها بود

بعد وقتی فهمیدم که من مال یه پدر  و مادر دیگه ای هستم افتادم دنبال پیدا کردن شناسنامه ی واقعیم

تو خواب خیلی دوست داشتم بدونم هویت واقعی م چیه

اسم و فامیلی واقعی م چیه. خیلی مُصر بودم فامیلی بابامو پیدا کنم

یادمه مادرِ الانیم وقتی فهمید که من متوجه قضیه شدم با عصبانیت تمام جلوی منو میگرفت که من دستم به مدارک نرسه

و نتونم هویت واقعیمو پیدا کنم و با تعقیب و گریز هایی که بین من و مادر فعلی م بود تونستم شناسنامه م رو ببینم ولی انقدر استرس داشتم و مامانم دنبالم بود که نذاره من چیزی بفهمم که فامیلی پدرم رو نتونستم تو ذهنم بسپارم

وگرنه تو خواب تلاش میکردم تا فامیلی بابامو یادم بمونه و فراموش نکنم

اما وقتی بیدار شدم فقط اسم کوچیکم تو ذهنم مونده بود

یه اسم جالب که نمیدونم الان کسی این اسم رو میذاره رو بچه ش یا نه

"مغان" :)

حالا واقعا نمیدونم آیا من قبلا یه همچین زندگی و پدر و مادری داشتم

و به خاطر اون وضعِ زندگی و اون حد از جمال و رفاه، ممکن بوده کسی رو رنجونده باشم، یا غرور بیجا منو گرفته باشه که حالا باید تاوانشو بدم؟

ولی جالبه تو خواب وقتی اون عکس مینیاتوری رو از خودم دیدم اولین چیزی که از شخصیت خودم به ذهنم رسید و انگار صدایی درون من این رو گفت که این دختر خیلی لوس و حساسه.

و این شاخصه برام کاملا قابل درک و ملموس هست چون هنوز حساسیت های روحی م بالاست اما

انقدر روی پای خودم بودم انقدر تنها بودم و انقدر تکیه م به خودم بوده که سکوت و تحمل و صبر و ایمان رو برای به نتیجه رسیدن پیشه کردم

حالا شما "مغان" رو بیشتر دوست دارید یا "شیدا" رو؟ ^_^

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر ۱۳۹۵ساعت 18:16  توسط شیدا جاوید  | 

ما به هم نمیخوریم

آقا وقتی می بینید به یکی نمیخورید خواهشاً نگاه به خوب بودنش نکنید و برید

ولش کنید بره

نذارید رابطه تون از یه حدی بیشتر شه

نذارید اون وابستگی لعنتی باعث به گند کشیدن رابطه تون بشه

نذارید به خاطر دل بی صاحب خودتون، دو تا زندگی خراب بشه

نذارید این احساساتِ افسار گسیخته تون شما رو هدایت و کنترل کنه

نذارید... خوهشا نذارید

خوب بودن طرف مقابل نباید باعث بشه شما که هزار جور بدی دارید، به فکر ازدواج باهاش بیفتید

یه کم نگاه کنید... ببینید اصلا فرهنگ هاتون به هم میخوره یا نه

اصلا خانواده هاتون به هم میخوره

اصلا نوع تربیتتون به هم میخوره

آخرش طرف رو وابسته می کنید و میگید تو خیلی خوبی ولی نمیتونیم با هم زندگی کنیم

و به همین راحتی دل می شکونید و به احساسات یه دختر پاک و معصوم خیانت می کنید

جای اینکه دنبال راه حل برای مشکلات باشید دنبال پاک کردن صورت مسئله و

خالی کردن شونه از زیر بار مسئولیت میرید

من به شخصه بابت احساسات طرف مقابل هم احساس شکست میکنم

و اگه بدونم دیگه راهی برای برگشت نداره و دلش پیش من گیره، ناراحت میشم

اما کاش به این حد از شعور و بلوغ عقلی برسیم که دوست داشتن کسی و خوب بودن طرف مقابل،

نباید باعث بشه بی محابا به فکر ازدواج با اون بیفتیم

قبل از اینکه خودمون رو درست نکردیم

و قبل از اینکه خانواده هامون و نوع فرهنگمون رو بررسی نکردیم حق نداریم دل بدیم و دل ببندیم و کسی رو وابسته کنیم

حق نداریم به کسی قول و وعده بدیم

حق نداریم از روی هوس و نیاز ج ن س ی، به دختری ابراز علاقه کنیم و خوب بودنش رو فقط واسه هوای نفس خودمون هدف بگیریم

یکی از همین موارد برای من پیش اومد و ول کن نبود

آقا جون ما کجامون به هم میخوره؟

بهش میگم تو دنبال یه چیزی... من اهلش نیستم

میگه خوب فهمیدم تو اهلش نیستی دیگه من به اون چیز فکر نمیکنم

آخه مگه میشه؟ میشه کسی که تمام انگیزش از بودن با یه دختر در درجه اول تمتع جن.سی هست

یهو از این رو به اون رو بشه؟

بعد تازه در میاد میگه تو دختر سرسنگین و نازی هستی من تو رو انتخاب کردم

نه بابا؟ انتخاب کردی؟ واقعا لطف کردی در حقم. منت رو سرم گذاشتی که منو انتخاب کردی

واقعا نمیدونم بعضیا با چه اعتماد به نفسی از یه دختر خواستگاری میکنند

دیشب تصمیم کبری گرفتم و از راه دور موفق شدم وارد تلگرامش بشم

(فکر نکنید من هکرم، ولی هکرهای خوش قلب رو دوست دارم و با اون هکری که تو ماه عسل ازش دعوت شد خیلی همذات پنداری کردم )

خلاصه وارد تلگرام این آقا شدم و دیدم برای مسافرتی که میخواسته بره به یه نفر پیشنهاد داده

و حتی مراعاتِ داغدار بودن اون خانم رو هم نکرده و بی شرمانه بهش پیشنهاد داده:

-سلام خوبی؟ میای بریم مسافرت؟

-سلام ممنون. من چهلم مادرمه شب جمعه

- "باشه میام پیشت 100 بهت میدم"

- "نمیخواد. من صیغه شدم. شرمنده"

واقعا زشت نیست؟ برای کسی که اسمش مرده!؟ مردونگیش خلاصه شده تو یه آ ل ت که قادر به کنترل اون هم نیست.

خوب آقا جون چرا خودتو کنترل نمیکنی چرا نمیخوای افسارشو بگیری دستت جای اینکه افسارتو بدی دستش؟

از اون قد وقواره و هیکلت خجالت نمیکشی که کلش تحت سلطه یه چیز در اومده؟

چرا روی اون نیازِ حیوانیت تسلط نداری که بخوای به هر دختر یا زنی رسیدی

از این پیشنهاد ها بدی و خودتو تحقیر کنی

آخه شأن آدمیزاد در این حده که بخواد با یکی باشه به خاطر اون قضیه؟

بعد تازه وقتی بهشون میگی یه جاهایی هست مخصوص این کار. میتونی بری اونجاها کارتو راه بندازی

ادای آدم پاک ها رو در میارن که ما دنبال ج.. نیستیم

حالا این بماند

عکس خواهر و مادرشم دیدم... ای وای... من که وحشت کردم... به خصوص خواهرش... نه به خاطر قیافه هاشون بلکه به خاطر اون حیوانیتی که از قیافه هاشون می بارید

فکر کنید من وارد یه همچین خانواده ای می شدم... درسته منو قورت می دادن

دلم واسه خودم سوخت... دلم واسه اینم سوخت که نیازش از کنترل خودش خارج شده...

اونایی که تونستند رو این مسائلشون کنترل داشته باشند خیلی قدرتمندند و فکر نکنند از قافله عقب موندند

واقعا تسلط داشتن رو هوای نفس به خصوص در زمینه ش ه و ت ج.ن.س.ی هنر میخواد

وگرنه طرف باید همیشه له له بزنه و تشنه بمونه

فوقش یکی هم پیدا بشه و کار به ازدواج بکشه

وقتی نگاهِ این آقا به اون خانم، نگاه جنسی هست و از روی ش ه و ت به سمت خانم کشیده میشه

یه مدت کوتاهی که بگذره و آتیشش بخوابه دیگه برای اون خانم هیچ ارزشی قائل نیست

و حتی قول هاشم یادش میره...

نه این برای اون می مونه نه اون برای این

و یه زندگی به همین راحتی خراب میشه... کاش خانواده ها این رو بفهمند که وقتی پسرشون نیازِ جنسی داره به جای ازدواج

باید برن سراغ کسانی که کارشون متمرکز رو این مسئله هست

نه دست گذاشتن رو دخترهای پاک و معصومِ مردم

*دیشب گیر داده که تو منو هک کردی! آخه من اگه هکر بودم که الان اینجا نبودم:)

*خیلی حس پیروزمندانه ای هست وقتی بتونی به اطلاعاتی که مدت هاست منتظرشی دست پیدا کنی

*امانتدار اطلاعات مردم باشید تا خدا امانتدار اطلاعات شما باشد ;)

بلاکـــــــــــــــ

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر ۱۳۹۵ساعت 19:55  توسط شیدا جاوید  |