انقلابی ام من
تو این دوره، وقتی یه مورد منکراتی ببینم که داره صبر و سازش و تساهل و تسامح من رو نادیده میگیره و
با تمام وقاحت ترکتازی میکنه، آب رو میگیرم روش... ینی می شورمش به تمام معنا...
آخ چه حالی میده...
آقا من خیلی روی خودم کار کردم دیدم نمیتونم... نمیتونم با کسی از جنس مخالف دوست شم
وقتی روی نیمکت نشستیم و داشت حرف میزد
بهش نگاه میکردم و تصور میکردم این بخواد به من دست بزنه
وای تنفرم کل وجودمو فرا گرفت
دیگه نمیتونستم به چشم یه آدم نگاش کنم
اصلا نمیتونم با این مقوله کنار بیام
متاسفانه خدا انقدرا هم منو بی نیاز نکرده که مجبور باشم به این مورد فکر نکنم
ولی واقعا نمیتونم...
آقا این روحیه انقلابیم امیدوارم کار دستم نده...امیدوارم کار به حبس نکشه... شمام دعا کنید
دیگه انگار برام چیزی مهم نیست... نه اینکه مهم نباشه ینی دیگه نمیتونم خطوط قرمزی که تو سطوح خیلی ناچیز مانع از بروز برخورد انقلابیم میشه رو رعایت کنم
حتی برای من حبس کشیدنش مهم نیست برا آدمی که حقشو خوردن حبس کشیدن چه اهمیتی داره
شاید اونجا بهتر حقشو بهش بدن
من خودم تو یه همچین موقعیتی اگه قرار بگیرم به شخصه هیچ ترسی ندارم چون میدونم گناهی نکردم
و با اعتقاد انجامش دادم
حالا اگرم یه جاهایی اشتباه کرده باشم می پذیرم
اما در این حد نیست که بخوام عذاب وجدان بگیرم... این وسط کسایی که همیشه ما رو سفارش کردند
این کارو نکنیا... اینجوری نباشیا... اونجوری نکنیا...
به ادم استرس وارد میکنند و ادم رو تحت فشار روانی میذارن که چرا این کارو کردی و ...؟
این هم از مشکلات مستقل نشدن در جامعه ما پیش از ازدواج هست...
آقا اجازه بدید آدم خودش مسئولیت کار خودشو بپذیره... شماها اگه نمیتونید درستش کنید دهنتونو ببندید و ساکت بنشینید ...
یادمه اون زمانی که کفن پوش تو مراسم 9 دی شرکت کردم و بعد از پایان مراسم، ماجراجوییم گل کرد و به دوستم گفتم بریم ببینیم اونجا چه خبره و سر از جایی در اوردیم که نباید!
من برا اولین بار تو عمرم دوست داشتم کفن بپوشم و از بسیج دانشگاه کفن گرفتیم و روش با اسپری شعارهای مختلف نوشتیم...
تو اون کوچه ای که رفتنِ ما قدغن بود اما یه جمعیتی از آقایون رفته بودند تا علیه شخصی خاصی شعار بدند
ما وارد شدیم که نباید میشدیم
کفن پوشیدن هم به من نیومده بود
فکر کردند ما با لباس مبدل اومدیم و جزو گروه سبزها هستیم
از جزئیات میگذرم که چه اوقات و لحظات پر استرسی بر من گذشت
ولی ته ش که ما رو با ماشین اسکورت کردند تا منتقل کنند برای بازجویی
از هیچی نمیترسیدم ینی از بابت خودم خیالم راحت بود
فقط از بابت بزرگترا نگران بودم... این ها کسانی هستند که عمری برای مظلومیت امام حسین گریه کردند
اما همیشه به ما سفارش کردند آسه برو آسه بیا... ینی حتی اگه باز یه جریان دیگه از کربلا رخ میداد
اینا جزو کسانی بودند که می نشستند توی خونه و میگفنتد به ما چه؟ ما چرا خطر کنیم؟ دو نفر با هم دعوا کردند ما چه کاره ایم خودمونو به درد سر بندازیم؟
خلاصه الانم قضیه همینه... فرقی نکرده
وقتی یکسری ها با روحیه انقلابی آدم بازی میکنند و آدم یه واکنش انقلابی نشون میده
خوب من پاش وایمیسم اما کاش فقط خودم بودم... تا به اوضاع رسیدگی میکردم
از کسایی که باید مدیریت بحران داشته باشند اما ندارند... بدم میاد
و دقیقا تو تمام بحران های زندگی من، این ادم ها کارو بدتر کردند که بهتر نکردند
به جز اندک مواقع که اون هم با خون دل به ثمر رسیده
حالا که کار به اینجا رسید اینم بگم از آدم بزرگا و دنیای کثیفشون حالم به هم میخوره
یادمه اولین بار که فهمیدم تو دنیای کثیف آدم بزرگا چی میگذره خیلی حالم بد شد
انگار دنیا رو سرم می چرخید
خیلی بد بود... دیگه به ادما نمیتونستم اون نگاه همیشگی رو داشته باشم
خلاصه حالم از اون مزخرفاتی که به طور تصادفی دیدم به هم خورده بود
فقط خواستم حس اون زمانم رو اینجا بگم چون اون موقع تو خودم این حرفا رو کشتم نمیتونستم به کسی بگم
نتونستم فریادش بزنم...
اینجا هم جای کوچیکیه اما تنها جایی که میتونم حرفامو بزنم اینجاست
این ادم بزرگا هر چقدرم تو این کارا میفتن کثیف تر میشن و حریص تر
لجن های عوضی انگار دیگه سیرمونی ندارند.. و به جای اینکه احساسات انسانی شون رو پرورش بدن
احساساتِ حیوانیشون رو پرورش میدن
و انقدر این غریزه حیوانی رو تقویت میکنند که هر روز سرکش تر از دیروز میشه
و به جایی میرسن که این حیوانِ سرکش اون ها رو به کنترل میگیره و هدایت میکنه