ای دل چو زمانه میکند غمناکت/ ناگه برود ز تن روان پاکت
امشب به همراه آبجی جونم رفتیم بیرون کمی خرید کنیم
از صفائیه داشتیم به سمت حرم می رفتیم که چند تا خانم یه جا پیش هم وایساده بودند به من تذکر دادند خانم موهات پیداست! راستش من از این حرفی که زدند ناراحت نشدم چون رفتارشون بد نبود و من هم عادت ندارم با کسی لج کنم یا دهن به دهن بشم ولی برای خودشون ناراحتم که یه وقت مجبور باشن به خاطر پول خلاف عقیدشون عمل کنند!
بعد یه جایی اطراف حرم بودیم یهو از پشت یه خانمی بنا کرد به امر به معروف و نهی از منکر. نمی خوام لوس بازی در بیارم ولی شروعش خیلی بد بود! یه لحظه فکر کردم چه اتفاقی افتاده. با لحن بدی گفت ببخشید خانم! یه لحظه حس کردم شاید وارد زندگی یه خانم و آقا شدم و الان خانمش اومده بیخ گلوی منو بگیره!!! بعد گفت موهات از پشت زده بیرون. چادر سر کردی که موهاتو بپوشونی! یه لحظه حرصم گرفت گفتم من چادرو اجباری سر می کنم. گفت نه اجباری نیست. گفتم همین که شما الان داری به من تذکر میدی نشون میده اجباریه!خواهرم انقلابی تر از من به این خانم جواب داد. حال کردم
با این حال لجبازی نکردم و چادرم رو درست کردم
جالب اینجاست وقتی هم که سوار تاکسی شدیم، راننده بی مقدمه راجع به همین مسائل صحبت کرد. گفت چهل درصد مردم تو قم سخت زندگی میکنند. من امروز خانمم و دخترم رفتن پوشاک بخرند بعد دختر من شلواری انتخاب میکنه یه خانمی میاد میگه این شلوار تنگه بهتره نپوشید. خانم منم بهش میگه شما سر پیازید یا ته پیاز!!
و از خاطره یکی از دوستانش تعریف کرد که خانمش پونزده سال تهران زندگی کرده و به خاطر اینکه ورشکست شدن اومدن قم. اینجا با مانتو که میاد بیرون همه بد نگاش میکنند و بهش متلک میندازن. مجبور شده بره یه پراید دست دو بخیره که خانمش با امنیت بیاد بیرون!
همه اینا رو گفتم که اگه یه روزی دیدید ما از ایران رفتیم فکر نکنید جوگیر شدیم
از هر طرف که می بینم، هر طور می خوایم زندگی کنیم باید بترسیم از قضاوت و نگاه مردم. از آبرو حیثیتی که با یه حرف از بین میره! از اعتبار و حسن نامی که با دروغ و تهمت دیگران به راحتی خدشه دار میشه. گرچه حالا شاید دیر باشه برای رفتن! چون ریشه های تعلق من به این کشور و به این شهر محکم شده. و اون زمانی که برای سازگار کردن خودم با شرائط موجود بال بال می زدم، گذشته و تقریبا مثل مرغی که برای آزادی خودشو انقدر میزنه به قفس ولی دست آخر آروم میگیره، شدم!
خواهش می کنم بذارید زندگیمونو بکنیم. به کسی که اینجا رو دوست داره، دلبسته ی این خاک شده، ستم نکنید. کاری نکنید با تمام تعلقاتش بره جایی که هیچ تعلق خاطری بهش نداره و فقط به خاطر اینکه روی خوش زندگی رو ببینه، مجبور شه بره. من حتی یه شهر دیگه میرم دلم برای دیدن صحنه ی نماز جماعتِ حرم حضرت معصومه از تلویزیون تنگ میشه. اذیت نکنیم همو. همدیگه رو قضاوت نکنیم. به همدیگه انگ نزنیم. همدیگه رو خراب نکنیم. به هم تهمت نزنیم. احساسات همدیگه رو لگدمال نکنیم. روی اعصاب همدیگه نریم به اندازه کافی اعصابمون از خیلی چیزا خورده. بذارید زندگی کنیم چند صباحی در دنیایی که همه برامون تصمیم گرفتند الا خودمون! به خدا من کاری به کار کسی ندارم. فقط بزرگترین انتظارم از دیگران اینه که کاری به کار من نداشته باشند. همین