دست نوشته های شیدا جاوید

ای دل چو زمانه می‌کند غمناکت/ ناگه برود ز تن روان پاکت

امشب به همراه آبجی جونم رفتیم بیرون کمی خرید کنیم

از صفائیه داشتیم به سمت حرم می رفتیم که چند تا خانم یه جا پیش هم وایساده بودند به من تذکر دادند خانم موهات پیداست! راستش من از این حرفی که زدند ناراحت نشدم چون رفتارشون بد نبود  و من هم عادت ندارم با کسی لج کنم یا دهن به دهن بشم ولی برای خودشون ناراحتم که یه وقت مجبور باشن به خاطر پول خلاف عقیدشون عمل کنند!

بعد یه جایی اطراف حرم بودیم یهو از پشت یه خانمی بنا کرد به امر به معروف و نهی از منکر. نمی خوام لوس بازی در بیارم ولی شروعش خیلی بد بود! یه لحظه فکر کردم چه اتفاقی افتاده. با لحن بدی گفت ببخشید خانم! یه لحظه حس کردم شاید وارد زندگی یه خانم و آقا شدم و الان خانمش اومده بیخ گلوی منو بگیره!!! بعد گفت موهات از پشت زده بیرون. چادر سر کردی که موهاتو بپوشونی! یه لحظه حرصم گرفت گفتم من چادرو اجباری سر می کنم. گفت نه اجباری نیست. گفتم همین که شما الان داری به من تذکر میدی نشون میده اجباریه!خواهرم انقلابی تر از من به این خانم جواب داد. حال کردم

با این حال لجبازی نکردم و چادرم رو درست کردم

جالب اینجاست وقتی هم که سوار تاکسی شدیم، راننده بی مقدمه راجع به همین مسائل صحبت کرد. گفت چهل درصد مردم تو قم سخت زندگی میکنند. من امروز خانمم و دخترم رفتن پوشاک بخرند بعد دختر من شلواری انتخاب میکنه یه خانمی میاد میگه این شلوار تنگه بهتره نپوشید. خانم منم بهش میگه شما سر پیازید یا ته پیاز!!

و از خاطره یکی از دوستانش تعریف کرد که خانمش پونزده سال تهران زندگی کرده و به خاطر اینکه ورشکست شدن اومدن قم. اینجا با مانتو که میاد بیرون همه بد نگاش میکنند و بهش متلک میندازن. مجبور شده بره یه پراید دست دو بخیره که خانمش با امنیت بیاد بیرون!

همه اینا رو گفتم که اگه یه روزی دیدید ما از ایران رفتیم فکر نکنید جوگیر شدیم

از هر طرف که می بینم، هر طور می خوایم زندگی کنیم باید بترسیم از قضاوت و نگاه مردم. از آبرو حیثیتی که با یه حرف از بین میره! از اعتبار و حسن نامی که با دروغ و تهمت دیگران به راحتی خدشه دار میشه. گرچه حالا شاید دیر باشه برای رفتن! چون ریشه های تعلق من به این کشور و به این شهر محکم شده. و اون زمانی که برای سازگار کردن خودم با شرائط موجود بال بال می زدم، گذشته و تقریبا مثل مرغی که برای آزادی خودشو انقدر میزنه به قفس ولی دست آخر آروم میگیره، شدم!

خواهش می کنم بذارید زندگیمونو بکنیم. به کسی که اینجا رو دوست داره، دلبسته ی این خاک شده، ستم نکنید. کاری نکنید با تمام تعلقاتش بره جایی که هیچ تعلق خاطری بهش نداره و فقط به خاطر اینکه روی خوش زندگی رو ببینه، مجبور شه بره. من حتی یه شهر دیگه میرم دلم برای دیدن صحنه ی نماز جماعتِ حرم حضرت معصومه از تلویزیون تنگ میشه. اذیت نکنیم همو. همدیگه رو قضاوت نکنیم. به همدیگه انگ نزنیم. همدیگه رو خراب نکنیم. به هم تهمت نزنیم. احساسات همدیگه رو لگدمال نکنیم. روی اعصاب همدیگه نریم به اندازه کافی اعصابمون از خیلی چیزا خورده. بذارید زندگی کنیم چند صباحی در دنیایی که همه برامون تصمیم گرفتند الا خودمون! به خدا من کاری به کار کسی ندارم. فقط بزرگترین انتظارم از دیگران اینه که کاری به کار من نداشته باشند. همین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۴ساعت 23:3  توسط شیدا جاوید  | 

چند کلام خودمانی

احترام و علاقه به دختران و زنان خوب است اما اگر به واسطه ی لطافت روحشان باشد، نه به واسطه ی تفاوت جنسی شان و به وقت بالا زدن هوس شما.

افرادی که وقتی نرینگی شان بالا می زند، زنان و دختران را به رسمیت میشناسند، آدم های پست فطرتی هستند چون یکی مثل عمادی و افشار هستند که وقتی دیدند شینا به آن ها پا نداد، او را مورد آزاد و اذیت قرار دادند. (اشاره به فایل صوتی مدیر شبکه پرس تی وی)

کسانی که قدرت کنترل شهوت خود را ندارند، آدم های غیر قابل اعتمادی هستند چون این افراد از کنترل عصبانیت خود هم عاجزند و به راحتی با توهین و تهمت، رابطه شان را خراب می کنند

کسانی که از روی نیاز و فشار نیاز جنسی اقدام به ازدواج می کنند، غالبا ازدواج شان به جدایی می کشد

مردی که تنبل است و تن پرور، مرد ضعیفی است و نمی توانید از او در سختی های زندگی انتظار مردانگی داشته باشید.

افراد مختلفی سر راه من قرار گرفتند و پیشنهاد های وسوسه انگیزی دادند.

پیشنهاد اینکه نیازهای مالی مرا تامین خواهند کرد در ازای اینکه من هم با آن ها باشم

راستش بدم نمی آمد از اینکه کسی حواسش به من باشد و من در سایه غیرت و مراقبت او، احساس آرامش کنم اما چشمم از این غیرت ها هم ترسیده. غیرتی که حسادت، خشم، شهوت، زور مبنای آن قرار بگیرد آدم را بدون هیچ گناهی، محاکمه می کند و انتهایش درگیری و جدایی است

با این حال خواستم امتحان کنم با یکی باشم اما نتوانستم. ترسیدم. یک: ترسیدم دو: مطمئن نبودم که طرف مقابل من با چند نفر بوده و سلامت جسمی اش در چه حد است سه: به خاطر فرهنگِ کثیفی که به وقت سوء استفاده ی یک نر، اجازه نمی دهد صدایت در بیاید تا مبادا آبروی خود و خانواده ات از بین برود.

جامعه ای که در این حد، یعنی در حد پایین ترین نیازهای بشری، نتواند امنیت و قانون را مبنای روابطِ سالم و سازنده ی شهروندان نماید، در سطوح بالاتر نمی تواند انتظار پیشرفت موثر داشته باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۴ساعت 18:30  توسط شیدا جاوید  | 

پست آخر سالی و مرور بر گذشته ای نه چندان دور

دیگه کم کم داریم به آخر سال نزدیک میشیم

همینجور روزها از پی هم میان و میرن و ما هنوز از جامون تکون نخوردیم

انگار تو یه گوشه از تاریخ متوقف شدم گاهی برای اینکه از یکنواختی در بیام میخوام یه حرکاتی بزنم

اما بعد به این فکر میکنم یه زمانی که یکنواختی خیلی بهم فشار اورده بود و خسته م کرده بود یه تصمیم کبری گرفتم و بعد عین چی پشیمون شدم

درس عبرتی شد برام که هیچ وقت از یکنواختی زندگی خسته نشم و اون رو به چشم یه آرامش دلچسب نگاه کنم

گاهی به این فکر میکنم که پس کی من باید با یه نفری باشم که یار و همدم هم باشیم

این بچه های نسل جدید رو می بینیم که چقدر زودتر  از سنشون خیلی چیزا رو دیدن و بعد با خودم مقایسه می کنم می بینم اینا چقدر با ما فرق دارن

اینا هیچ ترسی از شوهر ندارن تازه باعث افتخارشونه اگه بتونند هر چی زودتر ازدواج کنند

من یادمه بزرگترین کابوس زندگیم از همون دوران طفولیت ازدواج بود

اینکه با کی ازدواج میکنم و چون طلاق گرفتن هم مثل خیلی چیزای دیگه تو فرهنگمون بد جا افتاده بود، می ترسیدم که به اون روز دچار بشم

طرف سیزده سالشه تو گوشیش فیلم ... نگاه میکنه بعد میاد به من میگه می دونی من از چیه ازدواج می ترسم؟

میگم چی؟ میگه فقط از این کارا. آخه درد داره!!!

اونوقت من همه ترس و نگرانی م برای ازدواج همیشه این بود که بلد نیستم درِ کنسرو باز کنم

از این می ترسیدم به خاطر این که بلد نیستم این کارو انجام بدم، منو شماتت کنند. حالا این فکر از کی تو ذهن من شکل گرفت؟ از زمانی که اصلا سن ازدواج من نرسیده بود و من خیلی کوچیک بودم و شاید خیلی از بچه ها مثل من بلد نبودن در کنسرو باز کنند.

از همون زمان که دنبال خریدن جهیزیه برای ما بودند به جای سرمایه گذاری روی آموزش ما

ما دنبال برآورده کردن آرزوهای مامان بابامون بودیم و بچه های الان فقط از بزرگتراشون انتظار دارند

از اولین تجربه عشقیم بگم که تو وبلاگ دانشجوییم رخ داد

اون زمان یه نفری برای من کامنت میذاشت و پایه ثابت نظر دهندگان وبلاگم بود

نسبت بهش حس خوبی پیدا کرده بودم تو ذهنم همون کسی بود که آرزو داشتم

چون دانشجوی امام صادقی بود ازش یه تصور خوبی داشتم

یه پسر عینکی درس خون و مثبت، مومن و متعهد

یادمه یه شب از شب های ماه رمضون وقتی جواب پیامکمو جواب نداد فکر میکردم میخواد دیگه جوابمو نده و منو تنها بذاره از شدت ناراحتی و نگرانی اینکه پسر رویاهامو از دست دادم انقدر فشارم افتاده بود که وقتی سحری بیدار شدم تا برای خودم چای بریزم چای رو که گذاشتم رو اوپن، یهو وسط هال دراز به دراز افتادم. در واقع غش کردم. همون صحنه ای که تو فیلم ها خیلی عادی رخ می ده برای من، برای اولین و آخرین بار تو زندگیم رخ داد

اون زمان خیلی حساسیت روحم بالا بود. خیلی. وقتی می شنیدم که تو ماشین داره موزیک شاد گوش میده، بدم میومد. حتی اینکه خیلی به شجریان علاقه داشت برام خوشایند نبود. اینکه زیاد فیلم خارجی می دید با علم به اینکه صحنه های زیادی داره، ناراحت بودم.

همه این ها به علاوه یک پیام و دیدن چهره ای که هیچ قرابتی با تصور ذهنی من نداشت، باعث شد به این دوستی کوتاه مدت پایان بدم و بفهمم که از اون چیزی که تو ذهن من میگذره تا واقعیت خیلی فاصله هست.

یادمه اون زمان چقدر استرس داشتم سر اینکه کسی نفهمه من با یکی هستم. چون دوست نداشتم دیگران فکر کنند من دوست پسر دارم. چون نمیخواستم مورد قضاوت قرار بگیرم. چون این دوستی از جنس  دوستی های دیگه نبود. این دوستی برای من از جنس رسیدن به کسی بود که همیشه آرزوشو داشتم کسی که بتونه منو با خوبی هاش به راه راست هدایت کنه و راهنماییم کنه. اما این وسط من بیشتر از اون خوب بودم و حس میکردم اون برخلاف من که چشم و گوشم بسته است خیلی چشم و گوشش بازه. پس باید به این رابطه پایان می دادم.

حالا میبینم چقدر رابطه ها فرق کرده. چقدر آدما عوض شدن. دیگه اون چیزایی که برای من قبح داشت الان یه چیز عادی شده و اصلا قبح نداره.

با این حال استقبال میکنم از اینکه فضا انقدر باز بشه که هیچ  وقت هیچ کس نتونه از کسی سو استفاده کنه

انقدر فضا باز بشه که هر کسی با هر کسی که دوست داره بتونه راحت ارتباط برقرار کنه و بتونه با کمک خانواده ش طرف رو راحت بشناسه نه اینکه مجبور باشه پنهانی رابطه برقرار کنه و بعداً با فهمیدن یکسری مسائل، دچار سرخوردگی و پشیمونی بشه

انقدر فرهنگ ما مترقی بشه که هیچ وقت دختری به خاطر حفظ آبروی خودش و خونواده ش، مجبور نباشه از پیگیری حقوقش چشمپوشی کنه

انقدر فضا باز بشه تا افراد براساس نیاز جنسیشون مجبور به ازدواج نشن که بعد از یه مدت سیر بشن و کارشون به طلاق بکشه

نگاه جنسیتی و تبعیض جنسیتی از بین بره تا آدم ها بر اساس ذاتشون با هم رابطه برقرار کنند نه بر اساس تفاوت های جنسیشون

این پست قرار بود یه عکسِ منتخب باشه از سال 1394. که اینجوری پیش رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۴ساعت 21:11  توسط شیدا جاوید  | 

حس متفاوت

نمیدونم تا حالا شده جایی برید که یه حس متفاوتی بهتون دست بده؟!

حسی که تا به حال تجربه ش نکردید یا خیلی زمان های دور تجربه ش کردید و به این راحتی نمیتونستید اون تجربه رو مرور کنید

من چند روز پیش یه حس خیلی خوبی رو تجربه کردم اونم کجا؟ تو یه آرایشگاه

آرایشگاهی که قدمت زیادی داره و اولین و با سابقه ترین آرایشگاهِ قم هست

از همون زمان طفولیت اسم این آرایشگاه که همون نام خانوادگی متصدی آرایشگاه هست، شنیده بودم

یه زمانی خیلی معروف بود و حرف اول رو تو قم میزد. و هنوزم پاربرجاست!

خیلی دوست داشتم متصدی این آرایشگاه رو برا یه بارم که شده ببینم

شنیده بودم ماه های محرم و صفر میره خارج از کشور تا آموزش های به روز در رابطه با آرایشگری رو ببینه

میدونستم سن و سال بالایی داره ولی شنیده بودم که پوست صورتشو کشیده

همه این ها بر کنجکاوی من می افزود تا این خانم رو ببینم

پریروز بود که وقتی به صورت دوستم غنچه نگاه کردم و دیدم سیبیلاش در اومده بهش گفتم ماشاءلله مردی شدی واسه خودت!

بعد گفت میای بریم آرایشگاه خندان بند بندازم گفتم باشه

میدونستیم این آرایشگاه خیلی قانون و مقررات داره اما در رو باز دیدیم و واردش شدیم. چند تا پله رفتیم بالا و یه سالن بزرگ دیدیم. گفتند اینجا آموزشگاهه، آرایشگاه بالاست.

از پله ها رفتیم بالا و داخل آرایشگاه شدیم

فکر نمیکردم خودشو ببینم چون قبلا شنیده بودم که خودش کار نمیکنه و میده به کار آموزاش انجام بدن

اما وقتی وارد شدیم یه خانمی که چهره خاصی داشت از اتاقش اومد بیرون و گفت بفرمایید.

از صدای تقریبا لرزانش و چهره ی متفاوتش فهمیدم خودشه

گفتیم ما اومدیم واسه اصلاح!

گفت نوبت گرفتید؟ گفتیم نه!

گفت کم لطفی کردید شما هر آرایشگاهی که برید باید قبلش نوبت گرفته باشید (خانم خندان برخلاف اسمش، خیلی جدیه)

با اینکه هر آرایشگاهی برای اصلاح صورت نیاز به نوبت گرفتن نداره اما، ما هیچی نگفتیم

من فقط مات و مبهوت دیدن زنی بودم که از بچگیم اسمشو شنیده بودم ولی خودشو ندیده بودم

کسی که سن و سال بالایی داشت اما هنوز سر حال بود و خودش رو سرپا نگه داشته بود و به خودش میرسید کسی که هیچ وقت شوهر نکرد

سوهان ناخن میزد و لباس جوون پسندانه می پوشید

و با وجود اینکه الان رقبای زیادی براش پیدا شده اما مصمم و با انگیزه به کارش ادامه می داد

خلاصه دوستم نشست تا یکی از خانم ها براش بند بندازه

و خانم خندان هم تو قسمتی از آرایشگاه مشغول سوهان کشیدن به ناخن هاش بود

از رادیو صدای آهنگی بلند شد که تو اون فضا حس خاصی بهم میداد حس خیلی خوبی بهم میداد روحم داشت پرواز میکرد به یه جاهایی که تا حالا تجربه ش نکرده بودم

این حس انقدر درون من شور به پا کرد که سر تا پای من با این اهنگ به رقص در اومد: شیدای زمانم، رسوای جهانم، بی دلبر و بی دل، بی نام و نشان...

یکهو خانم خندان از داخل دفتر کارش گفت بچه ها صدای رادیو رو بلند کنید

تو دلم گفتم ای ولله

انگار این اهنگ برای خانم خندان هم تجدید روزهای خاطره انگیزی بود

من رو برد به روزهایی که ندیده بودم اما تو اون فضا حسش میکردم

حس بودن تو خونه های پر دار و درختِ اعیان نشین های زمان شاه

حس بودن تو شب های تهرانِ زمان شاه با لباس های بلند اروپایی

یه حسِِ شاید رویا گونه که هیچ وقت این حس رو تجربه نکرده بودم ولی تو فضای آرایشگاه خانم خندان و با اون آهنگ تمام وجودم پر از شراب این حس شد

حسِ قدم زدن تو خیابون های اروپای قدیم یا شاید هم قدم زدن تو کاخ شاه با یه تیریپ اروپایی

حسی که از سبک زندگی شاه دوست های قدیم بهم دست داد

حسی که تا حالا تجربه ش نکرده بودم اما اون جا و اون لحظه و با دیدن خانم خندان و آرایشگاهی که حس متفاوتی داشت و آهنگی که با تمام این فضا هماهنگ بود بهم دست داد و خیلی حس شیرین و روح افزایی بود

واقعا سرمست و بی قرار شده بودم. اما باید آروم و ساکت می نشستم.

امشب این اهنگو برای مامانم گذاشتم و بهش گفتم فکر میکنم وقتی تو شکم تو بودم تو خیلی تو خیابون های تهران رویا پردازی میکردی چون من نه از تهران خوشم میاد نه هیچ وقت این حس رو تجربه کرده بودم ولی با شنیدن این اهنگ اونم تو آرایشگاه خندان یه حس خاصی برام زنده شد حس قدم زدن با پوشش های قدیم اروپایی تو خیابون های تهران و پاریس! یا حس قدم زدن تو حیاط خونه های شاهانه ی زمان قدیم!

مامانم میگه هنوزم تهرانو دوست دارم! (برخلاف من که گفتم کلاهم بیفته تهران نمیرم برش دارم)

رویاهای مادرم هنوز زنده س گرچه بعد از ازدواج شاید کوچکترین اثر و نشانه ای از تحقق این رویاها نبود اما با وجود اینکه حال فعلی مادرم با حال اون دخترک رویاپرداز سال ها پیش خیلی فرق کرده و از اون دخترِ با کلاس و خوش پوش، یک زن مومن و مذهبی ساخته شده، اما رویاهاش هنوز که هنوزه زنده س طوری که من رو هم یکجا درگیر خودش کرد و با این آهنگ بدجوری شوریده حالم کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۴ساعت 20:47  توسط شیدا جاوید  | 

چرا اصلاح طلبان پیروز شدند

برای بازگرداندن اصلاح طلب ها به عرصه سیاست

و آشتی بخشی از مردم که در انتخابات 88 با نظام قهر کرده بودند

و برای گرم کردن بازار سیاستی که بدون حضور اصلاح طلب ها کمی بی رونق شده بود

و برای زنده کردن جو رقابت بین مردم و کشاندن آن ها به عرصه سیاست و مشارکت فعالانه مردم در این عرصه

می بایست دل اصلاح طلبان از طریق مهره های کم خطر یا بی خطر آن ها به دست می آمد

بنابراین باید تمام نفرات لیست مورد تایید اصلاح طلبان در تهران به پیروزی می رسید تکرار می کنم تمام نفرات هر دو لیست!

تا دل اصلاح طلبان خنک شود و از این طریق بتوانند پتانسیلِ آزاد نشده ی خود را بر سر این پیروزی در فضا رها کنند

بتونند آن حقی که به زعم خودشان در انتخابات 88 تضییع شده بود را بستانند و

به عبارتی تلافی در بیاورند و مردمِ سرخورده از انتخابات 88 فکر کنند انتقام شان را از طیف مقابل گرفته اند

و این طیف مقابل هم باید با نام اصولگرایان در ذهن مردم حک میشد تا دوباره دو قطبی اصلاح طلب و اصولگرا شکل بگیرد

این پیروزی باید چنان در اذهان عمومی بزرگنمایی میشد تا اصولگرایان به مظلومِ بازی تبدیل شوند و اصلاح طلبان حس  کنند به آرزوی خود رسیدند و  توانستند انتقام خود را از انتخابات 88 و طیف مقابل بگیرند پس در این میان، رسانه های منتسب به اصولگرایانِ معتدل هم باید اقرار به شکست کنند و خود و عملکرد خود و هر آنچه مربوط به احمدی نژاد است را شخم بزنند تا همه فکر کنند اصلاح طلبان شق القمر کرده اند

و اصلاح طلبان و عقبه مردمی آن ها هم سر خوش از این پیروزی و محبوبیت باشند و توهم بی شمار بودن خود را باور کنند و باور کنند که دوره سرخوردگی به سر آمده و زمینه برای تشکیل دو قطبی اصولگرا و اصلاح طلب دوباره احیا شود تا مردم با انگیزه بیشتری در عرصه سیاست حاضر شوند و انتخابات بعدی با شور و شکوه بیشتری برگزار شود! 

تمام این اتفاقات افتاد تا وانمود شود حساب اصلاح طلبان و اصولگرایان تصفیه شده و اصلاح طلبان از انزوای سیاسی خارج شدند و بدین ترتیب آن چهره مظلوم واقع شده ی اصلاح طلبان در ذهن مردم کمرنگ شود

تمام این اتفاقات افتاد تا دوباره بر سر حمایت افراطی یک عده اصلاح طلب، یک عده هم در طیف مقابل قد علم کند و دوباره فضای سیاسی به ماقبل انتخابات 88 برگردد تا در آینده شاهد انتخابات داغ دیگری با مشارکت بالای مردم باشیم! بی آنکه اصلاح طلبان طلبکار میدان باشند!

با این تحلیل، پیروزی و شکست هیچ جریانی در این انتخابات ارزش خوشحالی کردن یا ناراحتی ندارد. تنها و تنها زمانی که بشنویم در مجلس، برخی قوانین تبعیض آمیز موجود تغییر کرده، آنوقت می توان باور کرد که پیروزی اصلاح طلبان فراتر از یک بازی سیاسی بوده است در غیراینصورت خوشحالی و ناراحتی بر سر پیروزی این و آن در بین مردم کاری بس احمقانه است و با بحث های بیهوده بر سر حمایت یا مخالفت با این جریانات که پایانش جز جنگ اعصاب و خراب شدن روابط دوستانه چیزی نیست، بی آنکه بفهمیم در زمین آن ها که معتقدند اختلاف بیندازد و حکومت کن، بازی کرده ایم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند ۱۳۹۴ساعت 23:25  توسط شیدا جاوید  | 

رفاقطع

امروز بین من و دوست قلقلیم سکوت سنگینی برقرار بود چون ساعت ها گذشت و ما بدون اینکه با هم کوچکترین حرفی بزنیم فقط کنار هم نشسته بودیم

بهتره به جای قلقلی واژه ی دیگه ای جایگزین کنم

چون دیگه هیچ علاقه ای بهش ندارم و قلقلی گفتنم توش هیچ حسی نیست

بهتره بگم چاقالو. چاقالویی که دیگه تو دلم جای قبلیشو باز نخواهد کرد

و دیگه به چشم اون قلقلیه دوست داشتنی نمی بینمش

همونطور که قبلا گفته بودم همیشه از داشتن یه دوست خوب و همراه همیشگی و باحال و با معرفت محروم بودم

و اگرم دوست خوبی تصادفاً برام پیدا شده عمرش طولانی نبوده

و عمر رفاقت ما هم به این زودی به پایان رسید اگرچه شاید با هم رفیق باشیم ولی نوع رفاقتمون هیچوقت به حالت اول برنمی گرده

شوهر این دوستم چند روز پیش روی پله ها تشنج میکنه و میفته زمین

جمجمه ش ترک میخوره و خونریزی مغزی میکنه می برنش بیمارستان

به رسم انسان دوستی میرم عیادتش

با اینکه تنها کسی بودم که معرفت به خرج دادم و رفتم عیادت شوهرش اما

باز هم روابط ما به شکل قبل برنگشت

با اینکه قبل ترش برای من دو شاخه گل مصنوعی خریده بود تا یکسری کدورت ها از دلم در بیاد

اما باز هم نوع رفتارش با من فرق کرده. اون عوض شده. دیگه آدم قبلی نیست

دیگه اون دوست قبلی نیست

و دلیلش هم فقط یک چیزه

هر کسی که این خانم میخواست باهاش طرح رفاقت بریزه

از من خوشش میومد

و حالا به من به چشم رقیب نگاه میکنه

درحالیکه بهش بارها گفتم من تو این فازها نیستم و میدونی که شرائطشم ندارم

امروز به جز سلام یه کلمه هم با هم صحبت نکردیم و دیگه اصلا برام مهم نبود بخوام به دوستی صمیمانه م باهاش ادامه بدم

فقط صدای مکرر پیامک ها و زنگ خوردن های گوشیش به گوشم میرسید که احتمالا با نیت حرص درآوردن من بود که بگه آره من سرم شلوغه!!

درحالیکه نمیدونه من با این چیزها حرصم در نمیاد و اصلا برای این کارها ارزش قائل نیستم

شوهرش از بیمارستان بهم اس داد بیا دست بکش رو سرم حالم خوب شه، بیا پیشم یه کم بگیم بخندیم

درحالیکه نمیدونه من دیگه از دیدن زنش خوشحال نمیشم و برعکس...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند ۱۳۹۴ساعت 13:31  توسط شیدا جاوید  | 

لحظاتی در کافی شاپ

امشب خواهرمو کافی شاپ مهمون کردم

به صرف یک چیپس و پنیر، بستنی شکلاتی و کیک شکلاتی مخصوص

البته کیک شکلاتی مخصوص رو مهمونِ کافه چی شدیم

اولش خواهرم قیمتشو پرسید و بعد  که فهمید این قیمت فقط بابت یک تکه ی کوچیک از این کیک هست، از سفارش دادن این کیک پشیمون شد

بعد که کافه چی اومد تا میزمون رو تمیز کنه گفتم ما که مشتری تون هستیم کیک رو باید با تخفیف ویژه بهمون بدید

و بعد از چند دقیقه اومد و به خواهرم گفت اون کیک رو میخواید؟ مهمون من! و به این ترتیب اون کیک رو هم بدون هزینه، نوش جان کردیم

سمت چپ میز ما، دقیقا در منتهی الیه کافی شاپ، پسری نشسته بود که از همون اول، نظر ما رو به خودش جلب کرد

همون اول با دیدن من، سری تکون داد و من حدس زدم میخواد بهم شماره بده و باهام دوست بشه

توی گوشش هنزفری گذاشته بود و روی میز، دفتر و کتابشو بساط کرده بود و داشت مطالعه میکرد

چهره ش به طلبه های تازه وارد حوزه علمیه میخورد

یه ریشوی تر تمیزِ عینکی با دندون های مرتب و سفید

با خواهرم داشتیم در مورد فاز این پسر حرف میزدیم

که چرا اینجا اومده داره درس میخونه؟

شاید با کسی قرار داره!

اینجا هم دختر زیاد میاد و میره. احتمالا اومده اینجا صیغه کنه به هرحال اینجا هم یکی از راه های رسیدن به خداست!

تمام این حرف ها از ذهن و زبان ما گذشت تا اینکه متوجه حرف زدنش با تلفن شدیم

و فهمیدیم داره به  انگلیسی صحبت میکنه

برامون جالب شد و با سوالاتی که ازش کردیم متوجه شدیم که از امریکا اومده اینجا

و داره دکترای فلسفه میخونه

و از اول تو خونواده مسلمون به دنیا اومده

اما جالب اینجاست که وقتی ما باهاش صحبت میکردیم برخلاف پسرهای ایرانی اصلا دنبال مخ زدن نبود

یا اصلا تو بحر این کارا نبود که بخواد با ما تیریپ لاو برداره و از هم صحبتی با ما سوء استفاده کنه

این بار نوبت دخترهایی بود که بیننده گفتگوی ساده و صمیمی ما با این پسر بودند

و قضاوت ها و نچ نچ هایی که میکردند و به گوش میرسید

و چه بهتر که ما همون جا تاوان اون قضاوت نا به جای خودمون رو دادیم

اما خیلی دلم گرفت و خیلی افسرده شدم

از اینکه ما تو چه فضایی زندگی میکنیم فضایی که همه چیز بر محوریت س ک س میگذره

و هر رابطه ای از نظر جنس مخالف، بدون س  ک  س معنی نداره

و چه استعدادهایی تو این فضا داره هدر میره

یا چه آدم هایی تو این فضا دارند خراب میشن

چه آدم هایی تمام افتخار و تلاششون به تعدادِ دوست دخترهایی هست که داشتن

یا به قول خودشون تعداد نفراتی که مخشو زدند

من از خودم بدم اومد. از خودم. از وضعیتم. از شرائطم. از تمام اون مسائلی که منو وادار به کنار اومدن با این شرائط کثیف میکنه و ...

از آدمای دور و برم که تو این شرائط متوقف شدند.

از رابطه های زن و شوهری که بوی کثافت میده

از ازدواج هایی که پر از ظلم و خیانته

از رابطه هایی که به خاطر پنهان کاری های حاصل از سنت های پوسیده، بدون شناخت کافی شکل میگیره و ته ش معلوم نیست به کجا ختم میشه

از نرهایی که فکر میکنند اگه کاری برای یه خانم انجام دادند باید در مقابل یه حالی بهشون داده بشه

از نرهایی که تمام ارزش یک زن و دختر رو به بدن بی مو و سفیدی پوست و خوشگلی چهره و اندام فلان و دلبری کردنش میبینند

از دخترایی که خودشون رو به یه کالای مصرفی  تبدیل کردند و تو یه همچین محیطی هیچ وقت نمیتونند بفهمن به عنوان یه انسان هم میتونند دیده بشن

و از همه اینا اسف بار تر اینکه انتخاباتی در راهه و میدونی که هیچکدوم از این کاندیداها نمیتونند برای حل این مشکلات کاری کنند

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند ۱۳۹۴ساعت 0:15  توسط شیدا جاوید  | 

مجادله ی من و یک فقره عرب

امشب خیلی اتفاقی تورمون خورد به یه عرب

یه فروشنده ی عرب

پولدار، خالی بند و پر ادعا

همه ش از یه کیف شروع شد

یه کیف خیلی خیلی خوشگل تو ویترین مغازش که به نظرم خاص میومد

و رفتم داخل مغازه تا ببینم این کیف چند قیمته

قیمت ها نجومی بودن

و به نظر میرسید بیشتر مشتری هاش عرب باشن
سر صحبت نمیدونم از کجا باز شد

من اصولا اهل بحث کردن نیستم مگر اینکه کسی بخواد متعصبانه حرفی بزنه که اونوقت بحث بالا میگیره

و این آقا هم دقیقا از همین در وارد شد

یکی ما گفتیم

یکی اون گفت

و نمیدونم چرا فکر کرد ما از همه عرب ها متنفریم و همه عرب ها رو به یه چوب میرونیم!

اما حس کردم اینجا نباید کوتاه بیام

هر جا که کوتاه اومدم اینجا کوتاه نیومدم

وقتی گفتم عرب ها به سه چیز خیلی اهمیت میدن

شمشیر، شکم و شهوت

گفت اکثر فاحشه های امارات ایرانی هستند

و برای مستند کردن حرفش از آقای رائفی پور و عباسی اسم برد

و من که با این دو شخصیت و آرا وافکارشون آشنا بودم گفتم نخیر این ها هیچ وقت زن ایرانی رو خراب نمیکنند و چیزی که گفتند مربوط به دوره خاصی بوده که قاچاق زنان به امارات زیاد صورت میگرفته

دوستم گفت پیامبر خودش عرب بود اما گفت عرب از من نیست

بعد برامون توضیح داد که بین لیس و لیث تو زبون عربی فرقه و لیث به معنای شیر عرب هست. و این حدیث با لیث نقل شده، نه لیس! ینی من عربم و شیر عرب (اشاره از حضرت علی) از منه.

از بغداد تعریف کرد که یه جاهایی داره حتی از قیطریه و زعفرانیه تهران هم قشنگ تره!

گفت مردم عراق مردم پیشرفته ای هستند. گفتم زمان صدام خیلی فقیر و بیچاره بودند.

گفت زمان صدام، نیروی زمینی عراق جزو سه قدرت اول جهان محسوب میشد. و خیلی ها میگفتند که صدام مثلا از آلمان تجهیزات میگیره (اشاره به جنگ تحمیلی عراق علیه ایران) اما هیچ نیازی به کمک های جهانی نداشت! (غیر مستقیم از تجاوزگری صدام داشت دفاع میکرد)

میگفت ما بی سواد هستیم و از روی تعصب حرف میزنیم.

ادعا میکرد برای رامبد جوان تو امارات خونه خریده و به زبان های عربی، انگلیسی، هلندی، فرانسوی، اسکاتلندی مسلطه.

میگفت ایرانیا فقط ادعا هستند!

و من در مورد تاثیری گذاری فرهنگ عرب ها بر ایرانی ها هم اقرار کردم که خیلی از ایرانیا متاسفانه نگاهشون به زن مثل نگاه عرب هاست. نگاه جنسی دارند. و قصدشون از ارتباط با یک زن، در هر صورت سکسه.

به شدت بهش برخورده بود که چرا من عرب ها رو پرچمدار این حرکت میدونم

بحثِ ما خیلی بهش فشار اورد به خصوص وقتی دستمال کاغذی برداشت تا عرق سردی که به صورتش نشسته بود رو پاک کنه!

آخرش وقتی داشتیم میرفتیم بیرون، و من نزدیک در بودم تا از مغازه ش بیام بیرون گفت بیا اینجا کارت دارم!

گفتم شاید حرفی برای گفتن داره و میخواد بحث رو مسالمت آمیز به پایان برسونه اگرچه میترسیدم بخواد بلایی سرم بیاره چون خیلی عصبانیش کرده بودیم!

بعد گفت بگو دوستت بره بیرون

و من بهش گفتم یه لحظه برو بیرون

دیدم داره بهم نزدیک میشه و میگه ببین دستم چقدر سرده و میخواد دست منو بگیره

منم گفتم دیدی همون چیزی که گفتم درست بود!

و اومدم بیرون!

وای حس فرار بهم دست داد

حس نجات از یه موقعیت خفن

فکر کنم امشب کابوس ببینم

به دوستم گفتم امیدوارم اون روز نیاد ولی اگه خدای نکرده یه زمانی جنگ بشه همین عربایی که ریختن اینجا، اولین کسانی هستند که میان چاقو میذارن زیر گلوی ایرانیا

مرسی از رضای عزیز- شوهر گل و دوستی داشتنی دوستم- که امشب فهمیدم خیلی پسرِ مهربونی هست و از این غیرتی های سخت گیر نیست. به زنش گفت با شیدا هر جا میخوای برو. قم جایی نداره، بیرون شهر برید. {این دوستم رو با اون دوستم که قبلا در موردش نوشتم اشتباه نگیرید. بهش گفته بودم که قراره با این دوستم بریم بیرون. الان دیدم پیام داده که "یه روزم بیا با شوهرم بریم بیرون. دربست میگیریم"}

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند ۱۳۹۴ساعت 22:1  توسط شیدا جاوید  |