دست نوشته های شیدا جاوید

دلم از این مظلومیت خون است

موزیک متن: ای کوچه (مداحی حضرت زهرا)

دیروز هوا خوب بود

و باد خنکی می ورزید

که گاهی چادرم رو باخودش این سمت و اون سمت میبرد

و من محکم چادرم رو گرفته بودم و از این سمت و اون سمت جمع و جورش میکردم

یه موتوری اومد از کنارم رد شد با صدای بلند و لحن بدی گفت: چادرتو جمع کن رونت پیداست

خیلی ناراحت شدم خیلی. بدون اینکه کوچکترین نگاهی به این حرومی بندازم و طوری رفتار کنم که فکر کنه حرفش روی من اثری گذاشته، به راه رفتنم ادامه دادم و هیچ نگاهی به خودم ننداختم که مبادا فکر کنه تحت تاثیر حرف اون کاری کردم

اما در عین حال، چادرم رو از سمت بغل که شک داشتم واقعا اون قسمت از بدنم رو نمایان کرده یا نه، جمع کردم

این وسط یه نر هم وایساده بود کنار ماشینش و داشت با تعجب نگاه میکرد

انگار فیلم سینماییه

ینی خاک بر سرت خاااااااک

خاک بر سر هر کسی که این صحنه ها رو می بینه و کاری نمیکنه  و اسمش مرده! مردونگی مسئولیت  داره اسمی نیست که به هر کسی بچسبه

من نه آرایش داشتم

نه حجابم مشکلی داشت

نه راه رفتنم با ناز و عشوه بود

نه عطر و اودکلن زده بودم

نه رفتاری خارج از شئونات داشتم

اما یکی اونجا نظاره گر بود و هیچی به اون موتوری نگفت

اخم هام رو در هم گره زدم و با غروری که میدونستم طرف ببینه بدتر میسوزه به راه رفتنم ادامه دادم تا اینکه نزدیکی کوچه مون رسیدم و اون موتوری دور زد و دوباره یه چیزی گفت

این بار گفت چادرتو بگیر جلوت!!

این بار دیگه مطمئن شدم مشکل از حجاب من نبوده، مشکل از مرض و هرزگی اونه

خیلی خونم به جوش اومد اومدم بهش بگم برو گمشو زنا زاده که به کوچه مون رسیده بوم و پیچیدم تو کوچه و اونم رفت

اون لحظه دلم میخواست یه کلت داشتم میزدم تو ساق پاش به التماس بیفته

آه خدا ! دوست داشتم صورتمو بگیرم به سمت آسمون و دستمو گره کنم بگم یا حضرت زینب هنوز این جماعت کوفی صفت زنده اند و مظلومیت شما هنوز ادامه داره.

اون مرتیکه دید جلوی چشمش دارن یه خانمِ محجبه و سنگین رو اذیت میکنند، هیچی نگفت هیچکاری نکرد.

آه که مظلومیت شما هنوز و همچنان ادامه داره

به خدا این جماعتی که هر ماه محرم و تو روضه ها برای امام حسین گریه میکنند، این ها اکثرشون کوفی صفت اند.

قربون دل پرخون امام زمان برم که این همه کوفی صفت سنگشو به سینه میزنند!

 

این پست رو نوشتم تا باهاتون مشورت کنم ببینم چه وسیله ای برای دفاع شخصی توصیه می کنید

مدتی خیلی فکرم درگیر این شده بود که چه جوری تو موقعیت خطر میتونم از خودم دفاع کنم

به گاز فلفل فکر کردم که گفتن مجوز میخواد و نوع کاربردش هم محدودیت داره

به اینکه کار با نانچیکو رو یاد بگیرم که کم خطر تره ولی باز به جایی نرسیدم

دیروز رفتم خونه به مادرم گفتم میخوام کار کردن با چاقو رو یاد بگیرم

قبلا به چاقو فکر کردم اما دیدم دل و جرات استفادشو ندارم

اما دیروز حس کردم این جور اتفاقات باعث میشه که بتونم جسارت استفاده از این ابزار رو پیدا کنم

راهنماییم کنید.

 پست قبلی بیشتر خطاب به خودم بود. هر وقت دیدید اینجوری پست زدم بدونید که دارم خودمو نصیحت میکنم و تو جنگ سختی بین عقل و احساسم هستم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 10:25  توسط شیدا جاوید  | 

پند نامه

هر کسی که خواست وارد زندگیتون بشه رو جدی نگیرید

شاید سخت باشه و گفتنش فقط راحت

شاید بلد باشه با محبت کردناش و سماجت هاش شما رو نرم کنه

اما سعی کنید در کنار اینکه احساستون فعاله، عقلتون رو حاکم کنید

ضربه ای که اول می خورید خیلی خیلی خیلی سبک تر و قابل تحمل تر از ضربه ای هست که

بعد از اعتماد کردن به طرف تو مراحل بالاتر  می خورید

حتی اگه احساستون درگیر شد به خودتون فرصتِ شناخت بدید

احساس چیزی نیست که باهاش بشه زندگی کرد

اینو بدونید که هر چقدر احساستون بیشتر درگیر شد

بیشتر باید نگران باشید و بترسید

هر چقدر طرف مقابل به شما ابراز احساسات کرد

باید از خودتون بپرسید دلیل این ابراز احساسات چی میتونه باشه؟

خیلی جاها باید مقاومت کنید جنگ بین احساسات و عقل جنگ سختیه. به عقلتون اجازه بدید و نذارید رابطه تون به همون سرعت و کیفیتی که اون میخواد بره جلو

به زودی خودشو نشون میده...

و می فهمید که چقدر تو خواستن شما ثابت قدم بوده!

و نیتش تا چه حد خیر بوده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 6:34  توسط شیدا جاوید  | 

من و چادری که گم شد

چهارشنبه ۲۲ اردیبهشت۱۳۹۵ ساعت: 0:19 توسط:یک دوست
عزیزم تو که عشق این ذوات مقدس و طاهر تو وجودته، چرا تا حالا که چند بار مطالبتو خوندم گفتی به حجاب اعتقاد نداری؟ دعا می کنم بیشتر اعتقاد و باورقلبی پیدا کنی و همین معصومین هم کمکت کنند. عزیزمی

با تشکر از توجه این دوست گرامی به ارزشهای پنهانی و مغفول مانده (عشق به معصومین).

اما راجع به حجاب پاسخ شما رو ذیل کامنتتون دادم اما یاد یه داستانی افتادم که برمیگرده به سال ها پیش.

وقتی من تو مقطع راهنمایی تحصیل می کردم

یه روز که پدرم باید اکیپی از دخترهای دبیرستانی رو میبرد اردو، من و آبجیمم برد

البته اون دخترها مسئول خانم هم داشتند اما پدرم مسئول کل بود

مقصد ما لواسانات تهران بود

ما رو به یک اردوگاه بردند که پر از چادر مسافرتی بود.

من و خواهرم یکی از چادر مسافرتی ها رو انتخاب کردیم و رفتیم داخلش. چادرمون رو در آوردیم و بعد در فضای داخلی اردوگاه به گشت و گذار پرداختیم

جزئیاتِ گشت و گذارمون رو یادم نیست اما چند ساعتی گذشته بود که برگشتیم به چادر مسافرتی مون و دیدیم اثری از چادرهامون نیست

پرس و جو کردیم ببینیم چادرمون کجاست

تا اینکه یکی از خانم های مسئول لب باز کرد و گفت من چند بار اعلام کردم این چادرها مال کیه کسی جواب نداد منم دادم بردند

یادمه اون موقع من و آبجیم خیلی از دستش شاکی شدیم اما کاری از دستمون بر نمیومد

ما چادرهامونو از دست داده بودیم و باید یه جوری به بابام میگفتیم

بابام هم کار اون خانم رو زیر سوال برد هم ما رو مقصر دونست!

دیگه باید راه میفتادیم که برگردیم به شهرمون!

سوار مینی بوس شدیم

من کنار بابام روی صندلی کمک راننده نشستم چون جای اضافه برای نشستن من نبود

تو یکی از پیچ ها مینی بوس کنترلشو از دست داد ما به یه پرتگاه سرازیر شدیم اولین باری بود که تصادف رو تجربه میکردم. مرگ رو جلوی چشمم می دیدم بدون اینکه بتونم کاری کنم فقط منتظر بودم ببینم آخرش چی میشه و چه جوری تموم میشه. واقعاً وحشتناک بود.

تنها چیزی که تونست مینی بوس ما رو متوقف کنه یه درخت بود که خدا رحم کرد و جلوی مسیر مینی بوس سبز شد تا مینی بوس رو مهار کنه

شیشه های مینی بوس تماماً خورد شد و من چانه ام ضربه خورد

یک چاک بزرگ و ترسناک برداشته بود و من فقط به این فکر میکردم که بخیه لازم نداشته باشد

می ترسیدم از سوزن، آمپول، بخیه، جراحی و ...

ما دوباره برگشتیم به اردوگاه تا آسیب دیدگان مداوا شوند

بعضی ها آسیب های جدی دیده بودند

و من هم سرم گیج می رفت اما برای اینکه آمپول نزنم، به روی خودم نمی آوردم

حالت تهوع داشتم

از چانه ام خون می آمد

رفتم مدیریت اونجا و از خانمی که مسئول تلفن بود خواستم تا به من اجازه بده به مادرم زنگ بزنم

احساس میکردم تنها کسی که در این حالت برام دلسوزی میکنه مادرمه

اون خانم به من گفت: عزیزم الان با این حال بخوای با مادرت صحبت کنی، مادرت بیشتر نگرانی میشه پس بهتره فعلا باهاش صحبت نکنی

حرفشو پذیرفتم و بی خیال شدم

بعضی بچه ها تو بهداری اردوگاه تحت مداوا بودند و من همچنان از ترس اینکه درد بخیه زدن و آمپول رو تحمل نکنم، داخل نمی رفتم.

یادم نمیاد کسی چانه ی منو معاینه کرد یا نه، اما می دونم که هم نگران بودم که چانه ام شکسته باشه هم از این موقعیت که نیاز به جراحی داشته باشم، فرار می کردم

خلاصه کمی که حال بچه ها بهبود پیدا کرد ما باید بر میگشتیم

من چون قدم کمی بلند بود چادر سر نکردنم خجالت آور بود

پدرم در تمام طول راه، منو سرزنش کرد که چرا چادرم رو گم کردم و بی چادر شدم یادم نمیره همه ش آرزو میکردم کاش همین الان یه چادر از آسمون برام نازل میشد.

یکبار هم کلاس پنجم بودم شب بود، مرقد امام توقف کردیم من بدون چادر بودم خادمینِ حرم اجازه ورود به من ندادند اما به خواهرم اجازه ورود دادند چون قدِ من کمی بلند بود و چادر سرنکردنم، زشت به نظر می رسید

نمیدونم چرا یاد اون روزا افتادم اما به هرحال یاد این چیزا که می افتم خیلی ناراحت می شوم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 20:29  توسط شیدا جاوید  | 

من و روسا

یه اخلاقی دارم به کسی زور نمی گم و از رئیس بازی اصلا خوشم نمیاد و متقابلاً همین انتظارم دارم

کارمو خوب انجام میدم و نیازی ندارم به اینکه رئیس بالا سرم باشه

اما خودسر هم عمل نمی کنم که مشکلی پیش بیاد

ولی متاسفانه ما چوب خودسری و یکه تازی یکی از بچه ها رو خوردیم و رئیسِ اعظم تصمیم گرفت برای خارج نشدن رشته امور، دو نفر از بله قربان گوها رو به عنوان رئیس اتاق انتخاب کنه (خدا خیرشون بده همه کارهای سفارشی رئیس اعظم رو اینا انجام میدن بدون هیچگونه چشمداشتی!)

برای ما گرون تموم شد این حرکت. حرکت توهین آمیزی بود که بخوان واسه چند تا آدم بزرگ، مبصر انتخاب کنند

حس بدی داشتیم. و به همراه سه تا از بچه ها رفتیم پیش رئیس و نگرانی هامون رو ابراز کردیم

قبلا در مورد این قضیه پستی زدم و بعد از صفحه نمایش عمومی خارجش کردم (تیک موقت زدم)

از اون موقع چند ماه گذشت تا اینکه خانم ر -یکی از مبصرهای اتاق- فردای روزی که من مرخصی رفته بودم، اومد اتاق و با لحنی کاملا جدی و تندی گفت: آقای رئیس گفته دیگه به کسی بی دلیل مرخصی نده!

به من خیلی برخورد. اما چیزی نگفتم. از درون حرص خوردم اما سکوت کردم. و تصمیم گرفتم با خود رئیس در میون بذارم تا اینکه با این خانم، دهن به دهن بشم.

فردا اول وقت رفتم با رئیس در میون گذاشتم

گفتم: آقای رئیس من یک روز مرخصی رفتم ایشون اومدن از جانب شما اینجوری گفتن

آقای رئیس: من کلی گفتم و منظورم به مرخصی گرفتن شما نبود وگرنه شما کم مرخصی میرید

من: بله ولی لحن ایشون طوری بود که انگار مرخصی گرفتن من مشکل ایجاد کرده

آقای رئیس گفتند شما قبل از این با خانم میم مشکل داشتید حالا با ایشون!!

گفتم: من هیچ وقت با شخص خاصی مشکل ندارم من با نوع رفتار مشکل دارم

خودتون میدونید در طول مدت کارم این دومین باره که اومدم پیشتون. دفعه قبلم چون از این روزا می ترسیدم اومدم پیشتون.

آقای رئیس گفت: من قبلا هم گفتم الانم می گم از کار و اخلاق و حجاب شما راضی هستم اما واقعا از شما بعید بود از این حرفای خاله زنکی بزنید

بهش گفتم: من خیلی چیزا رو تحمل کردم و میکنم اما این بار واقعا حس کردم داره در حقم ظلم میشه و اگه نیام با شما در میون بذارم با سکوتم در حق خودم ظلم کردم و چند مورد از برخورد های خودخواهانه خانم ر رو گفتم و اضافه کردم که کرامت من با این برخوردها خدشه دار میشه

ایشون تصمیم گرفت به طور نامحسوس به خانم ر تذکر بده.

بهم گفت این بار خواستی مرخصی بگیری بیا از خودم بگیر

چند روز بعدم اومد تو اتاقمون به خانم ر گفت هوای منو داشته باشن

متنفرم کسی از موضع بالا با من برخورد کنه. رئیس هستی باش. احترامت سرجاش. خوش خدمتی میکنی من نمیتونم مثل تو اضافه کاری مفت انجام بدم و از این لحاظ ارزش داری برای رئیس اعظم، درست. اما اینکه بخوای تو کوچکترین اموری نظرت رو به من تحمیل کنی، شکر اضافی خوردنه.

اگه قراره من از کسی دستور بگیرم ترجیح میدم اون آدم، رئیس اعظم باشه نه این خرده پاهای پر عقده.

درسته من آدم سازشکاری هستم اما هنوز انقلابی گری درونم زنده س که نمیذاره نسبت به هر چیزی بی تفاوت باشم

و من الله التوفیق

پست مرتبطی که چند ماه قبل زدم ولی عمومیش نکردم رو از اینجا بخونید

امروزم مرخصی ام (با اجازه بزرگترا)

از حرف احمد توکلی در مورد سیستمی شدن فساد در کشور خیلی خوشم اومد. دمش گرم

بابام موهاشو با ماشین زده کچل کرده. بهش گفتم خوبه اتفاقا الان کچل مد شده! گفت من جوونم بودم موهامو از ته میزدم مامانت خوشش نمیومد.

من هم میخوام دل بابامو بدست بیارم هم مامانمو ناراحت نکنم. ینی نمیخوام مامانم فکر کنه مثلا با تعریف کردن من از کچل شدن بابام، دارم مقابلش نظرش وایمیسم! ولی اینجور میشه چه کنم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 11:0  توسط شیدا جاوید  | 

عشق واقعی

وقتی عموی شوهر دوستم رو تو نگاه اول دیدم خیلی ازش خوشم اومد

وقتی ما رو به کوه خضر برد تا در جوار شهدای گمنام با هم صحبت کنیم انقدر حس خوبی بهم دست داد که فکر کردم این خودشه

همون کسی که من میخوام

همون کسی که همیشه منتظرش بودم

همون کسی که روحش عجین شده با اخلاق و معنویات و میتونه باعث آرامش و خوشبختی من بشه

این وسط حسادتِ دوستم گل کرد فقط به خاطر اینکه مادر شوهرش از دو تا برخورد من خیلی خوشش اومد و به رخ اون کشید

شاید ترسید با وارد شدن من به خانواده ی شوهرش، موقعیتش به خطر بیفته

آدم ها از چه چیزهایی میترسند و چقدر بد که در عالم رفاقت هر چقدر برای کسی مایه میذاری آخرش اینجوری حال میده بهت

به هرحال این داستانم اینجوری تموم شد

ولی الان دلم میخواست یکی باشه برام روضه حضرت زینب بخونه و من بشینم گریه کنم و تقدیمش کنم به پدرم (البته قبل از نوشتن این سطور گریه هامو کردم)

دارم فکر میکنم بین این آدمایی که عاشق من میشن کدومشون میتونه یه روضه بخونه برای من. اونم کسی که واقعا حس خوبی بهش داشته باشم. نه کسانی که معنویاتشون بوی کثافت و سودجویی میده

حس میکنم حال و هوای خیلی از آدما با حال و هوای من فرق داره

اما به نظر من بیشتر آدما یه گمشده ای تو وجوشون هست که چون شرائط مساعد برای شکوفا شدنش ندارند، از اصل و اصالت خودشون دور میشن

بدترین چیزی که میتونه برای یه آدم اتفاق بیفته این هست که به خاطر شکوفا نشدن استعدادهاش و به خاطر شرائطی که امکان بالندگی نداره، خلاف اون چیزی که هست و دوست داره، عمل کنه و از راه و مسیر درست دور بشه و حتی خودش رو گم کنه و به بیراهه و کجراهه کشیده بشه.

اما با تمام این احوال، تنها کسانی که میتونند دست آدم رو بگیرند و نذارن آدم به چاه گمراهی سقوط کنه، همین ذوات مقدس هستند. و من خیلی خوشحالم که عشق این ها تو وجودم هست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 1:24  توسط شیدا جاوید  | 

ابهام در خیرخواهی جناب دشمن

گریزی بزنیم به دنیای سیاست. نه اینکه از سیاست خوشمان آمده باشد فقط تصمیم داریم گه گداری که حسش بود، خبری بخوانیم و در موردش مختصری افاضه فرماییم! (همگی صلوات عنایت فرماید)

قسمتی از سخنان آقای عراقچی در مورد برجام و مسائل مربوط به آن:

وی (عراقچی) با تاکید بر اینکه خباثت طرف های امریکایی ادامه دارد، گفت: آنها تحریم ها را برداشته اند اما دشمنی ها سر جای خود باقی است ایرادی که خیلی از منتقدان وارد می کنند این است که چرا خصومت ها بیشتر شده است و دشمنی ها تغییری نکرده است باید به این دسته افراد گفت از همان ابتدا قرار نبوده است که دشمنی با آمریکا از بین برود.

آقای عراقچی لطفاً بفرمایید اینگونه که بنا به اقرار شما، دشمنی ما با آمریکا محفوظ است و او نیز بر رفتارهای خاصمانه اش با ما پافشاری می کند، می تواند به نفع ایران تحریم ها را لغو کند؟!

سه حالت وجود دارد که یک نفر بخواهد به نفع دشمن خود اقدامِ خیرخواهانه ای صوررت دهد

یک- دشمن ما خیلی مومن و منصف است که نمی خواهد با ضایع کردن حق ما، به منافع خود برسد

دو- دشمنِ ما آنطور که می خواسته از ما امتیاز گرفته که به رفع تحریم ها اقدام کرده است

سه- تحریم ها آنطور که باید، برداشته نشده و لغو تحریم ها صرفاً یک شعارِ سیاسی است تا برجام بدون دستاورد معرفی نشود و زحمات آقایان مسئول، بیهوده جلوه ننماید.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 21:47  توسط شیدا جاوید  | 

هم کفو

امروز جشن ازدواجِ متفاوتی دعوتیم

عقدشون رو آقای مصباح یزدی خونده

برام جالبه هر دو خانواده انقدر هم کفو هستند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 13:6  توسط شیدا جاوید  | 

خواستگاری در کوه خضر

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 16:7  توسط شیدا جاوید  | 

معصومیت از دست رفته

موزیکِ متن: "آه" از محسن یاحقی

دیشب به طور کاملا ناخواسته ای از داخل آرشیو عکس ها و فیلم هام، کلیپ هایی دیدم که مربوط به ده دوازده سال پیش بود

در واقع به اصرار نازپری من وارد این آرشیوها شدم. دلش میخواست عکس های کوچیکیاشو ببینه. نازپری الان سیزده ساله شده.

چقدر فرق کرده

چقدر ناز بود چقدر دوسش داشتم چقدر به همدیگه وابسته بودیم چقدر عشقش تو جونم بود چقدر جدا شدن ازش برام سخت بود چقدر فداش میشدم من. چقدر مواظب بودم کسی باهاش بد برخورد نکنه کسی اذیتش نکنه تحمل اشکاشو نداشتم چقدر برام عزیز بود وای چقدر بزرگ شده چقدر عوض شده. نه اینکه دوسش نداشته باشم ولی وقتی اون زمانشو  دیدم و تفاوت هایی که آدم ها با بزرگ شدنشون نشون میدن چقدر دلم سوخت. وای خدا دلم برای اون موقع هاش که به من میگفت: "بی بی" و من بهش میگفتم "جانِِ بی بی" تنگ شده.

هیچکس نفهمید چرا از اول منو "بی بی " صدا میزد ولی انقدر کیف میکردم وقتی به من میگفت "بی بی" انگار تنها پناهش من بودم

با اون صدای نازش. با اون حرف زدنش که حروف "ف" و "سین" رو نوک زبونی ادا میکرد

دیشب به نازپری گفتم اون موقع ها خیلی خوب بودی. اون موقع هاتو بیشتر دوسِت داشتم.

حتی به خاطر یه همچین چیزی هم باید گریه کنم. آه بکشم و بگم یادش بخیر. نانازِ من قربون اون نمکت برم قربون اون وابستگیت برم. قربون شعر حفظ کردنت که یه توپ دارم قلقلیو چقدر اشتباه میخوندی.

قربون اون چهره ی ناز و معصومت برم. قربون تمام معصومیت هایی که در اثر گذر زمان کمرنگ میشه یا به دست روزگار پرپر میشه

فکر میکنم همه ما اگه از لحظات زندگیمون رو از همون ابتدای زندگی فیلم گرفته باشیم و بعد از چند سال نگاه بندازیم به اون فیلم ها، برای معصومیت های  از دست رفته مون بشینیم گریه کنیم. خون گریه کنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 23:24  توسط شیدا جاوید  | 

داستان ادامه دارد

عموی شوهر دوستم سی و سه سالشه مجرده. اسمش مهدی

دوستم یه بار گفت عکستو بده میخوام بدم مادرشوهرم نشونش بده

یه عکس دادم. یه عکس گرفتم

گفتم اوه این که شبیه داعشیاس

بعد گفت نه اینجوریشو نبین خیلی آرومن خانوادتاً (الله اعلم)

قرار شد همدیگه رو از نزدیک ببینیم

حالا فردا قراره اوشون به همراه دوستم و شوهر دوستم و مادرشوهر دوستم بیان که همدیگه رو از نزدیک ببینیم

به دوستم میگم بهش بگو خوش تیپ بیاد که اگه اخلاقشو پسند نکردم لااقل از تیپش بدم نیاد

بهش میگم قرارمون تو کافی شاپ باشه که اگه از همدیگه خوشمون نیومد لااقل یه چیزی خورده باشیم وقتمون تلف نشده باشه (خدایی بدون خوردن اصلا حال نمیده)

حالا هی دوستم سفارش میکنه که چه جوری بیام که مورد پسند واقع بشم. آخه عموی قصه ما خیلی به حجاب اهمیت میدن. منم که علاقمند به حجاب. واقعا تفاهم داریم! (خودتون بهتر میدونید)

میگم چرا جدیداً به حجاب علاقمند شدم نگو آقا پای آقا مهدی در میون بوده! آخه جدیداً مقنعه م رو از چهار گوشه ی صورتم میارم جلو. میشم یه پارچه خانم. حتی گردیه صورتم دیگه مشخص نیست. صورتم چهار ضلعی نامتقارن میشه.

اصلا فکر نکردم فردا چی باید بگم. من فعلا دارم به این فکر میکنم که اگه رفتیم کافی شاپ و من چیپس و پنیر سفارش دادم چه طوری دهنمو باز کنم چنگالو ببرم تو دهنم که ضایع نباشه :))

گزارش های بعدی در صورت مثبت بودن نظر طرفین، ابلاغ خواهد شد.

و من الله توفیق

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 22:40  توسط شیدا جاوید  | 

زندگی

گاهی خوبه آدم مروری به گذشته خودش بندازه و ببینه تا کجا اومده بالا و به چه قیمتی؟ چقدر تلاش کرده؟ چقدر نفس زده و زحمت کشیده و اذیت شده تا برسه به اینجا.

که حواسش باشه با یه حرکت اشتباه باعث سقوط خودش نشه.

هر چقدر اون ارتفاعی که اومده باشی بالا بیشتر باشه، سقوط ازش سخت تر خواهد بود

امشب سر سفره مامانم یه حرفی زد گفت من گاهی حس میکنم بین ما تو خونه خودمونم یه اتفاقاتی داره میفته

مامانم اینو با نگرانی گفت

و بعد گفت وقتی زن عمو اکبر میاد میگه خوش به حالت تو دخترت فلان کاره س؛ این چشم و نظرا تو زندگی آدم اثر میذاره

به مامانم گفتم اتفاقا یه بار مهسا (دختر عموم) به من گفت بابام همیشه شما دو تا رو میزنه تو سر من میگه از دخترای عموت یاد بگیر ببین به کجا رسیدن

بعد به مامانم گفتم خاله معصوم هم همیشه تو سر زهرا میزنه میگه از این دو تا یاد بگیر

یه بار که باهاش رفته بودیم بیرون، دوستش که ما رو دید گفت اینا همون دخترخاله هاتن که هی مامانت میگه ازشون یاد بگیر؟

به مامانم گفتم چرا باید اینا بچه هاشونو با ما مقایسه کنند که تو زندگی ما مشکل پیش بیاد؟ معلومه منم جای اینا باشم منتظرم زمین خوردن طرفو ببینم تا دلم خنک بشه و بگم بیا اینم اونایی که شما همیشه میزدید تو سرمون. دیدید چی از آب دراومدند؟

نمیدونم چرا ما باید چوب کار اشتباه دیگرانو بخوریم. چه دلیلی داره بچه هاتونو بخواید با کسی مقایسه کنید و یا از موقعیت کسی خوشتون بیاد و بزنید تو سر بچه ی خودتون. گرچه پدر و مادرها اینجور حرف ها رو میزنند تا بچه هاشون به غیرتشون بربخوره و بیشتر تلاش کنند ولی این راهِ درستی نیست. جز عقده و کینه نسبت به افرادی که هیچ تقصیری ندارند جز اینکه با تلاش خودشون به یه جایی رسیدند، چیز دیگه ای باقی نمیذاره.

گاهی که هوس میکنم مسیرهای جدیدی تو زندگیم باز کنم نگاه می ندازم پشت سرم.

می بینم تمام این چیزهایی که الان دارم، یه روزی آرزوی من بود. الان به چشمم نمیاد چون مدت هاست دارمشون. چون از اون محرومیت ها گذشتم. دوران محرومیتمو نباید فراموش کنم. دورانی که سخت ترین روزها و لحظات زندگی من گذشت بدون اینکه کسی بفهمه من چطور دارم زندگی میکنم. دورانی که نیاز به همدم داشتم اما اثری ازش نبود.

حالا که تونستم از اون پیچ های تند به موفقیت عبور کنم، خیلیا برام پرچم بالا می برند و انتظار دارند جلوی پرچمشون توقف کنم. گاهی وسوسه میشم و دوست دارم نگه دارم اما به اون روزای سختی که گذرونم تا بتونم برسم به اینجا فکر میکنم می بینم در حق خودم خیانت میکنم اگه به راحتی بخوام زیر هر پرچمی توقف کنم.

محسن میگه هیچ نونی بی منت تر از نون شوهر نیست. خندم میگیره. میگم هیچ نونی بی منت از نون پدر نیست.

یه زمانی از پدرم به خاطر انتظاراتی که از من نمیتونست برآورده کنه ناراحت و شاکی بودم.

اما الان حاضر نیستم آرامشی که تو خونه ی پدری م دارم رو با هیچی عوض کنم.

امیدوارم سایه آرامش بخش پدر و مادر عزیزم، همیشه بالای سرم باشه. قربونشون برم.

و ضعف و کمبودهای من که باعث میشه تا از کسی متنفر بشم، از بین بره

چون دیگه فهمیدم این تقدیر منه که همیشه کنارم یه آدمِ غرغروی بدبین و بدخلق قرار بگیره.

بعضی وقتا با یه چیزایی نمیشه جنگید. ولی آدم هر چقدرم صبر کنه نمیتونه حرص نخوره. و این حرص خوردن فقط و فقط به خاطر اینه که حس میکنه داره مظلوم واقع میشه و میخواد یه جوری باهاش مبارزه کنه اما هیچ کاری از دستش بر نمیاد.

جز اینکه تمام وجودش پر از حسِ ایمان به کسی باشه که میدونه مراقبشه و بالاخره حقشو میگیره

کاش همه خانواده ها یه راهنما داشتند. مثل انجمنی ها که برای بهبود حالشون یه راهنما دارند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 1:25  توسط شیدا جاوید  | 

فیلم :)

یه کلیپی رو داشتم پاک میکردم گفتم حیفه نذارم تو اینستاگرام

کلیپی از دستو جیغ و هورای چند فقره آقا که در مشاغل و مراتب بالا فعالیت دارند

اولش یکی از این آقایون که سن دار از بقیه هست، می پرسه: "فیلم که تو گروه پخش نمیشه؟"

اون آقایی هم که داره فیلم می گیره میگه: نه نه پخش نمیشه

حالا کار خاصی هم  نمی کنند فقط یه کم راننده قر میده اون فیلمبرداره هم خیلی پرانرژیه سر و صداش از همه بیشتره بقیه هم دست میزنند

خلاصه اینکه خواستیم بگیم فکر نکنید اگه یه فردِ کت شلواری با پرستیژ دیدید اصلا اهل این قرتی بازیا نیست

همه اهلش هستند فقط نمی خوان جلو آشناهای رسمیشون بروز بدن

من هم به عنوان یک عضوِ خارج از گروه که به طور تصادفی این کلیپ رو دیدم، رسم امانتداری رو حفظ کردم و تیکه ای از این کلیپ رو که چهره ی هیچکس در اون مشخص نیست، گذاشتم تو اینستاگرامم تا تو شادی این دوستان شریک شید.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 19:58  توسط شیدا جاوید  | 

انرژی مثبت

امروز باز خودم رو احمقانه تو موقعیت خطر قرار دادم ولی باز خوش شانسی آوردم

وقتی کار خطایی میکنم خیلی بی تاب میشم انقدر که خودم رو سرزنش می کنم و با خودم کلنجار می رم

داستان شیخ صنعا و دختر ترسا رو خوندم که یه آدم مومن بعد از کلی سال زهد و عبادت چه جوری سر پیری عاشق یه دختر کافر میشه و دین و عقیدشو از دست میده

گفتم باز به خودم. اگه کاری میکنم سریع خودمو میکشم پای میز محاکمه. افت و خیز دارم. گاهی آدم باید یه جوری خودش رو در معرض بعضی موقعیت ها قرار بده تا بفهمه خبری نیست و ته ش چیز خوشایندی نداره سریع برگرده و خودشو جمع و جور کنه.

نه اینکه انقدر از همه چی دور باشه و خودشو انقدر تو فضای بسته ای قرار بده که یهو براش یه چیزی جذابیت پیدا کنه و پاش بلغزه

اومدم خونه خیلی خسته بودم. رو زمین ولو شدم. از تلویزیون داشت صحبت های آقای خامنه ای پخش میشد.

چشامو بستم و لبخندی از رو آرامش رو لبم نقش بست. حرفاشو دوست داشتم. حرفاش عین شراب می مونه برام. منو آروم میکنه. دیدم هر کاری بکنم و هر جا برم، بازم دلم برای اینجور حرفا و اینجور آدما می تپه فقط. وای چقدر آرامش بخشن اینجور آدما. چقدر کم اند اینجور آدما تو دنیا.

امروز غنچه اومد نشست پیشم. بهش گفتم دلم برا لُپات تنگ شده بود. گفت فدات بشم عشقم :))

بهش گفتم شاید اینجا نمونم و برم جای دیگه ای کار کنم. گفت هر جا بری منم چسبیدم به خودت و باهات میام. عین آهنربا.

الانم دوست پونزده ساله ام داره از گوشی مادربزرگش بهم اس میده.

نوشت: داریم جا میندازیم که بخوابیم ولی من نمی خوابم چون دارم با عشقم اس ام اس بازی میکنم

وای چقدر خوبه آدم دور و برش پر از انرژی مثبت باشه.

مشغول نوشتن این خطوط بودم که دیدم پنج تا اس داده. نوشته شیدا با من باش به کسی دیگه اس نده :)

وای چقدرم عجوله این دختر :)) تند تند میخواد جواب بدم

این انرژی مثبت ها، روح آروم منو نوازش میده. امیدوارم هیچ وقت زندگیم خالی از انرژی مثبت نشه که اون روز، روز مرگ منه

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 23:32  توسط شیدا جاوید  | 

منفورترین موجود زندگی من

واقعا نمی دانم

یعنی هنوز مطمئن نیستم

هنوز آن خوش بینیِ مفرطِ درونم اجازه نمی دهد که باور کنم این رفتارهایت از روی حسادت است

آخر حسادت به چه؟!

از اینکه من در مسیر عشق بیفتم کجایش حسادت برانگیز است؟

من خودم را می شناسم دنیایم با دنیای این آدم ها خیلی متفاوت است

نمی دانم تو از چه می ترسی و به چه چیزی حسادت می کنی؟ به اینکه دلبسته ی یکی از این آدم ها شوم؟

به اینکه کسی عاشق من شود؟ و مرا دوست داشته باشد؟

کاش می توانستم مطمئن شوم که تو در مورد من چه فکری میکنی؟

فکر میکنی من انقدر جذاب هستم که کسی عاشقم شود؟

یا فکر میکنی عاشق شدنِ آدم ها خیلی ماندگار است؟

یا من با داشتن کسی در زندگی ام، خودم را گم می کنم؟

باور کن انقدر که تو قضیه را جدی می گیری برای من بی اهمیت است

چون عشق را آنطور که تو می بینی، نمی بینم

عشق برای من یک چیز آسمانی است و نه زمینی

عشق جزئی از ذات من است که در هیچ آدمی خلاصه نمی شود

نمی دانم واقعا به چه چیزی حسادت می کنی؟

کاش لااقل می گفتی تا خودم بدانم چه چیزی دارم که برای تو حسادت برانگیز است

امروز بدجنسی هایت آنقدر ناراحتم کرد که نفرت تمام وجودم را پر کرد

آرزو کردم کاش تیکه تیکه می شدی

خداوند به من زور نداده

نه زور بازو دارم که هر وقت مرا اذیت کردی از خودم دفاع کنم

نه زبانم زور دارد. آنقدر گزیده ای مرا که صدا در گلویم حبس شده. فریادهای زیادی در گلوی من مانده بود که هیچوقت اجازه ی بیرون ریختن پیدا نکرد. تو چرا خودت را قاطیِ آن بالا دستی ها کردی در این سرکوب و خفقان؟ تو شریکِ جرم سنگینی شدی این وسط.

وقتی همکارم یکهو در خلال بحثی که به خاطر گرمای اتاق داشتیم، گفت: بزنم به تخته صبر و حوصله ی شیدا خیلی خوبه. فقط بغضم سنگین تر شد. یاد تمام چیزهایی افتادم که مرا به صبر و سکوت وادار کرده. عیبی ندارد. گرگ درونم را زودتر از موعد، رام کردم. دیگر چیزی از آن گرگِ یاغی باقی نمانده. بره ای شده که از سر بریدن می ترسد.

من زوری ندارم. خدا به من نه زور بازو داده نه زبانم دیگر برای اثبات حقانیت من زوری دارد

خداوند به من فقط یک قلب ساده و عاشق داده که آن هم از ترسِ خیلی چیزها زیر خروارها خاک زنده به گور شد

فقط وقتی کسی پیدا میشود که می تواند به خوبی ابراز علاقه کند، گاهی آن را نبش قبر می کنم

اما تو به اتهام کسی که همیشه با بدجنسی هایت، سعی کردی رودخانه زلال احساسم را گل آلود کتی

به منفورترین موجود زندگی ام تبدیل شدی که منتظرم خدا تاوان سختی از تو بگیرد.

برایم مهم نیست با من چه نسبتی داری

فقط وقتی صدای اشک ریختنت را شنیدم دلم آرام گرفت که زور خدایِ من بیشتر از هر قدرتی است.


مخاطب این نوشته کسی است که فقط خودم او را می شناسم. و حتی خودش هم اینجا را نمی خواند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 21:23  توسط شیدا جاوید  | 

نشد

همون شب که پست زدم و گفتم قراره با مادر محسن صحبت کنم، تو یه عملیات غافلگیرانه گوشی رو محسن داد به مادرش و من با کلی خجالت و در حالیکه نیشم باز شده بود، باهاش صحبت کردم

گفتم پسرتون در مورد من با شما صحبت کرده؟ گفت بله

گفتم خوب نظرتون چیه؟ گفت ما سپردیم دست خودش. شما جوونا خودتون باید همدیگه رو بپسندید.

اینجا صدای محسن میومد که داشت میگفت: علف باید به دهن بزی شیرین بیاد (یه حرف کاملا تکراری که اصلا نمیشه روش حساب کرد چون کافیه این بزی یه کم ازت سیر بشه بعد پای مادر بزی میاد وسط و ...)

بعد گفتم از پسرتون راضی هستید؟ گفت خیلی. به موقع میره به موقع میاد. هر روز بهش زنگ میزنم. فکر نکنی چون بچمه دارم ازش تعریف میکنم/ نه واقعا سرش به کار خودشه!

من بهش گفتم ببینید من خانواده م سنتی اند و برای ازدواج باید از راهش وارد شیم.

گفت ما هم همینجوری هستیم. اینطور نیستیم که بگیم دختر و پسر هر کاری خواستند بکنند

بعد یهو خیلی بی مقدمه در اومد گفت: محسن با هیچ دختری دوست نبوده مزاحم تلفنی هم نداره

جالبه خود محسن به من غیر مستقیم گفته بود که قبلا با چند نفر بوده. حالا مادرش اینطوری میگه :))

نمیدونم از این دروغ تابلو چی عایدش میشد که اینجوری گفت شاید بگید که مادرش از کار پسرش باخبر نبوده ولی امکان نداره تو یه خونه ی آپارتمانی یه پسر با یه دختر صحبت کنه و مادرای باهوش ایرانی چیزی نفهمند!

من برای آقا محسن یه شرط گذاشتم و گفتم فکر کن ببین میتونی قبول کنی یا نه. که گفت نمیتونم قبول کنم.

با این حال مُصره تا بتونه اونجوری که خودش میخواد، ازدواج کنیم

میگه مامان و بابای من آخر هفته میان، آدرس و کد پستی بده که بیان برای تحقیق

بهش میگم آقا من ازدواجِ این مدلی دوست ندارم. شرط من همینه. حالا که نمیتونی انجامش بدی پس بی خیال.

میگه بابا تو چقدر سفتی. صداشو می بره بالا و مثلا عصبی شده.

میگم ببین صداتو هر چقدر ببری بالا من نظرم تغییر نمیکنه. مجبورت نکردن

میگه خوب سخت نگیر انقدر. میگم بین سفت گرفتن با سخت گرفتن فرقه (خودمم امشب اینو فهمیدم)

بهش میگم ببین من مخ زدن بلد نیستم اویزون بازی بلد نیستم. کسی که میخواد مخ منو بزنه باید خودشو به من ثابت کنه و به من اطمینان خاطر بده. میخوام خیالم راحت باشه دارم برای کسی احساسات خرج میکنم که بهم وفادار میمونه و تا آخر با من می مونه. اگه واقعا منو بخوای شرط منو قبول میکنی اگرم خواستنت در حدِ رفع نیازت باشه که آدم زیاده برات.

با اینکه نمیتونه شرط منو عملی کنه اما از رو هم نمی ره. از سماجتش خوشم میاد اما نمیتونه اعتماد سازی کنه/ اینجوری فایده نداره...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 23:45  توسط شیدا جاوید  | 

خواستگارِ بعدی

غنچه اومد پیشم نشست و یه کم حرف زد. از تعداد النگوهایی که تو مراسم عقد به دختر خواهرش دادن و آرایشگاهِ تاپی که بردنش، تعریف کرد. منم سعی کردم نشون بدم حرفاشو باور کردم و از بخت و اقبال دختر خواهرش تعریف کردم.

بعد بهش در مورد خواستگارم گفتم. و حرفایی که با مادر پسره زدم و تصمیمی که گرفتم

آخر وقت اومد پیشم نشست گفت یکی هست گفته دختر خوب میخوم. من تو رو بهش معرفی کردم. مهندس کشاورزیه خیلی پولداره دنبال یه زن سازگاره. قبلا زن داشته، زنه حسابی تیغیدش فقط میخواد یکی باشه سازگار باشه. اصلنم به مال و منال دختر کاری نداره.

گفتم مگه دختر باید مال و منال داشته باشه؟! گفت نه خانواده ی دختر منظورشه

گفتم اینا میرن با یکی ازدواج میکنند هر چی ضربه خوردن میخوان موقع ما سفت بگیرن؟

گفت من الان داشتم با باباش صحبت میکردم!! گفته از زن اولشم هر تحقیق خواستی بکن

گفتم از کجا میشناسیشون؟! گفت همسایه مونه. گفتم چند تا بچه اند؟ گفت دو تا

گفتم دو تا پسر؟ گفت اونشو نمیدونم. گفتم مگه نمیگی همسایتونه؟

گفت چرا این که میگم داییش معرفی کرده. (من نفهمیدم اینجاشو دقیقا چی گفت. کی به کی شد)

آخرش گفت: مادر پسره فردا میاد اینجا تو رو ببینه.

نمیدونم پیش خودش چه فکری کرده. انتظار داره بهش اعتماد کنم؟!

معلوم نیست دوباره چه نقشه ای برام کشیده

با مادر محسن دیشب صحبت کردم. نمیدونم این مادرا دقیقا نقش شون چیه؟ لاپوشونی گندکاری های پسرشون یا همدستی با پسرشون برای رسیدن به هدفش. دروغ گفتن به هر قیمتی؟ من حاضر نیستم حتی برای خوشایند بچه خودم به کسی دروغ بگم اونم وقتی پای یه زندگی در میونه. اما بعضیا چقدر راحت دروغ میگن و یه زندگی رو تباه میکنند

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 14:8  توسط شیدا جاوید  | 

خواستگارِ غیر رسمی

- چرا اشغال بودی؟ کد  داده بودی؟ این همه اشغال بودی؟

- نه با دوستم صحبت میکردم

- شیدا خانم اگه پای کسی دیگه در میونه، به من بگید من ناراحت نمیشم

- نخیر داشتم با دوستم صحبت میکردم

- ینی سه ساعت داشتید با دوستتون صحبت میکردید؟

- بله با اجازتون.

- خوب مگه قرار نبود من برم خونه زنگ بزنم با مادرم حرف بزنی؟

- نه نگفتی که قراره الان بری خونه

- من درِ مغازه رو بستم رفتم خونه که با مامانم صحبت کنم اما زنگ زدم دیدم اشغالی گفتم فعلا دست نگه دارم

این ها قسمتی از گفتگوی من و پسری هست که ظاهراً قصد ازدواج با من رو داره

خیلی دوست داشتم مکالماتون رو اینجا میذاشتم تا بتونید دقیق تر در جریان امور قرار بگیرید و بهتر کمکم کنید

هنوز مطمئن نیستم قصد ازدواجش تا چه حد قطعی هست بچه ها میگن بهش بگو بیاد خواستگاری. اینطوری معلوم میشه واقعا نیتش خیره!!

من واقعا نمیدونم چرا تا یه چیزی میشه همه میگن بگو بیاد خواستگاری! یا اگه مردشه بیاد خواستگاری!

این همه آدم رفتن خواستگاری و سریع ازدواج کردند و راحت از هم جدا شدند

من نمیخوام صاف بریم سراغ اصل مطلب. میخوام طرفمو بشناسم

البته تا حدودی شناختم. شاید اگه این دخترای امروزی بودن راحت خودشونو می چسبوندن و برای ازدواج کردن تعلل نمیکردن، اما من نمیتونم خودمو راضی کنم به ازدواج.

چون حس میکنم همین آرامش نسبی که با کل جون کندن به دست آوردم، به باد میره

و اونوقت دیگه نمیتونم خودمو ببخشم

و اشتباهمو جبران کنم

میگه: با مادرت صحبت کردی؟ من میخوام با مادر خانمم صحبت کنم و بگم از دخترتون خوشم اومده.

میگم: ببین خانواده من سنتی اند اگه به مامانم بگم مطمئن باش میگه باید بیای خواستگاری

بعد تو دلم میگم: یه وقت خر نشی بیای خواستگاری! آخه نمیشه آدم انقدر زود و الکی الکی بخواد ازدواج کنه

به من میگه: تو خیلی زرنگی و این منو نگران میکنه

میگم مردای ایرانی اکثرا از زن احمق خوششون میاد اما نمیفهمم نگرانیت بابت چیه؟مثلا باید فریب چیزی رو بخورم یا اینکه بتونی راحت ازم سو استفاده کنی؟

میگه درسته که شما زرنگ تر از منی اما هر صورت حرف، حرف شماست اما یه جاهایی الکی نشون بده گول خوردی دلم خوش باشه

خندم میگیره

ازش پرسیدم: ببین مامانت چاقه؟

میگه: تقریبا

میگم: وای

میگه چرا؟

میگم: هیچی. حتما عروس چاقم دوست داره؟؟!

میگه: نه اتفاقا مامانم گفته یه عروس جمع و جور ترگل ورگل میخوام بعدشم مهم نظر منه. من دوست ندارم کسی تو زندگیمون دخالت کنه.

نمیتونم حرفشو راحت باور کنم

میگم: ببین اکثر پسرای ایرانی به خاطر وابستگی به مادرشون، مشکلات زندگیشونو با مادرشون در میون میذارن و همین باعث ایجاد مشکلات میشه.

میگه: انقدر بدبین نباش من از اول روی پای خودم وایسادم بدون اینکه کسی کمکم کنه

یه بارم تو حرفاش گفت که اگه زن من شدی کاری میکنم بی خیالِ گوشی بشی

به دوستام میگم بچه ها من اگه با محسن ازدواج کنم، دیگه روی اینترنتو نمی بینم

مانا میگه ایشالله زودتر ازدواج کنی

آزی میگه: اه شانس من دو تا دوست پیدا کردم هر چی آدمه بددله گیرتون اومده شیدا تو دیگه نه

حالا قراره با مادرش صحبت کنه. بعد مادرش با من صحبت کنه. من نمیدونم چی بگم دقیقاَ. راهنماییم کنید لطفا

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 23:32  توسط شیدا جاوید  | 

مرا به خویشتن خویش وانهید که من/ نه از قبیله ی زهدم ، نه اهل تزویرم

هر از گاهی یه شماره ناشناس زنگ میزنه به گوشیم و با گفتن اسمم میخواد باهام صحبت کنه.

شک ندارم حرکتِ خبیثانه ی غنچه س که شماره منو نمیدونم به کی داده تا بخواد با من طرح رفاقت کنه و از من آتو بگیره

همکارم تعریف میکرد اون سه روزی که نیومدی، غنچه اومد پیش من نشست گفت "اون روزی که با شیدا رفتید ذرت بخورید، حراست ردتونو زده. حرفاتونو شنیده."

طوری ذهن دوست منو با حرفای خبیثانه ش تحت تاثیر قرار داده بود که دوست من به جای پیگیری صحت و سقم قضیه از طریق حراست، میترسه و میره قضیه رو با یکی دیگه از همکارا مطرح میکنه که آیا اینجا سابقه اینجور اتفاقات وجود داره که حراست بخواد کسی رو تعقیب کنه؟!

و همونجا پی به جنسِ خراب و ذاتِ پلید غنچه می بره. در واقع غنچه خواسته با ایجاد رعب و وحشت از طریق اوردن اسم حراست، زیر پاکشی کنه و از دوست من اطلاعات بگیره و ببینه ما پشت سرش چیزی گفتیم یا با پسری رفتیم بیرون؟!

من بابت این قضیه هم ناراحت شدم هم خوشحال. ناراحت بابت اینکه چرا همکار من انقدر راحت فریب حرف های تهدید آمیز غنچه خورد و ترسید و نرفت حراست پیگیر قضیه بشه تا دست این نکبت رو بشه

و خوشحال بابت اینکه خدا خودش به بهترین شکل ممکن بدجنسی و ذات کثیف غنچه رو پیش یک نفر ثابت کرد

و خوشحال تر اینکه وقتی دید نمیتونه کاری از پیش ببره و با کسی صمیمی بشه باز اومد سراغ من و با من حرف زد و با این کار خودشو تمام قد زیر سوال برد

چون قبل از این پیش همکارا از من بد گفته بود به یکی گفته بود با این نرو بیرون. به یکی گفته بود شوهرم گفته اینو بلاکش کن و ...

و حالا جلوی چشم همونا با من بگو بخند داره.

جالب اینجاست یه بار وسط اتاق با حالت حق به جانبی گفت دیروز یه چیزی دیدم که به خدا گفتم اگه قراره بهم دختر بدی که اینجوری باشه هیچ وقت نمیخوام بهم دختری بدی!

ما جویا شدیم ببینیم قضیه چی بوده که این خانمِ عفیفه رو انقدر آزرده خاطر کرده

تعریف کرد آره دیروز یه مدرسه دخترونه که برنامه سینما برای دانش اموزاش تدارک دیده بود و بچه هاش داشتن میرفتن سینما؛ یکی از بچه ها تو کوچه پشت یکی از درختا کز کرده بود یکی از دوستاش ازش می پرسه برا چی اینجا نشستی؟ میگه دوست پسرم گفته نمیخوام با مدرسه بری سینما. خودم بهترین سینما می برمت!

وای ینی همه ی قضیه این بود؟!! که غنچه خانمِ ما رو ناراحت کرده بود؟ الهی بگردم چقدر ایشون روحیه حساسی دارند. مدیونید اگه فکر کنید چیزی غیر از پاکدامنی باعث شده ایشون انقدر به قضیه حساس بشه

من و همکارم که تازه سر از پرونده درخشان این خانم درآورده، شاخ رو سرمون سبز شد.

کسی که از دوره راهنمایی دوست پسر داشته داره از دوست پسر داشتنِ یه دختر مدرسه ای طوری گله میکنه که انگار هیچوقت روی یه پسر غریبه رو تو زندگیش ندیده! ای وای خدایا آدم چقدر پرو، منافق، سالوس

الحمدلله اجاقش هم کوره این غنچه ی نشکفته ی ما، و الحمدلله حسرت داشتن دختر به دلش مونده حالا با دیدن یه دختر مدرسه ای که تو گفتنِ دوستیش با یه پسر جسارت به خرج داده، طاقچه بالا میذاره و دیگه از خدا دختر نمیخواد. ای وای خدایا. خداوندا حتما این مورد رو لحاظ بفرمایید برای اجاق کورِ ایشون.

و البته این غنچه ی نشکفته ی ما، چرا این حرفا رو زد؟ حرفایی که کاملا خلاف عقیده و باور قلبی و رفتارهای عملیشه؟

غنچه این حرفا رو پیش دو تا از همکارایی زد که چهره ی مقدس مآبانه ای دارند و میدونست از طرف اون ها این حرف با استقبال مواجه میشه و ذهنیتِ خوبی از غنچه پیدا خواهند کرد

متاسفانه وقتی فضای بسته ای بر جامعه حاکم باشه، از ارزش هایی که ملاک قضاوتِ آدم ها قرار میگیره خیلی راحت میشه سوء استفاده کرد. و به این ترتیب کسی که هیچگونه اعتقادی به بعضی ارزش ها نداره، با تظاهر کردن، خودِ واقعیشو پنهان میکنه و دیگرانو فریب میده تا چهره موجهی از خودش نشون بده.

و از این دست آدم ها که اهل تزویرند، کم نیستند. به خصوص در عالم سیاست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 23:58  توسط شیدا جاوید  |