خدای من
یه فیلم چقدر میتونه روح آدم رو تو چنگ خودش بگیره
با اینکه ترکیبی از اتفاقات تخیلیه
اما یه عقل دور اندیش و ذهن تحلیل گر
به خوبی میتونه از یه انیمه ی حرفه ای
تحلیل ها و ارزیابی های پیچیده و دقیق و منطبق با واقعیات و محیط پیرامون خودش داشته باشه
و من با دیدن انیمه ای به نام "غول توکیو" -ساخت ژاپن-
سکون و آرامشم به هم ریخت و انگار یه انقلابی درونم به پا شد
نمیدونم از کجا شروع کنم
فکر کنم از اینجا بهتر باشه که بگم مخوریت این سریال
بر مبنای جنگ بین غول ها و انسان هاست
اما ذهن اندیشمند، میتونه غول های خیالی این فیلم رو به گرگِ درون آدم ها تعمیم بده
و بعد جنگ بین غول ها و انسان ها رو به جنگ بین آدم های خوب و آدم های بد که نتونستند گرگ درونشون رو رام کنند، تعمیم بده یا به جنگ بین مردم بی گناه و گروه های تروریستی...
خدای من
چقدر درگیری های "کانکی" ک به خاطر رفاقت با دختری که در ظاهر آدمه اما در اصل غوله، شبیه درگیری آدم خوبا با خودشونه... وقتی میخوان گناهی کنند یا وقتی دارن گناهی میکنن
کانکی که قهرمان داستانه، بعد از دوست شدن با این دختر، طی جریاناتی نیمی از وجودش غول میشه و نیمیش ادم! و بین دنیای غول ها و آدم ها، بین خصلت غول ها ک خوراکشون، گوشت آدم هاست درگیر میشه.
جایی ک کانکی دلش گوشت ادمیزاد میخواد اما به خاطر اینکه هنوز مقداری از انسانیتش زنده س، سردرگمه... با خودش می جنگه، خودش رو میزنه، اشک میریزه، ک بتونه خودشو آروم کنه و دست به کارهای خطرناک و سیر کردن شکمش با گوشت آدمیزاد نکنه
و چه شباهت عجیبی داره این قصه به قصه آدم هایی ک هنوز وجدانشون زنده س اما با گرگ درونشون، با هوای نفسشون، با شهوت هاشون درگیرند و به سختی میتونند خودشون رو در مقابل این چیزها آروم کنند
رقت انگیزترین قسمت این داستان، وقتی هست ک کانکی بعد از تغییر ماهیت وارد دنیای غول ها میشه... تازه میفهمه بین غول ها هم غول خوب هست و باید به جنگ بین غول ها و آدم ها پایان بده
دنبال راه حل میگرده و حتی وقتی یک بار با یکی از محققین ویژه مبارزه با غول ها درگیر میشه
بهش اجازه فرار میده در حالیکه به سختی با غول درونش مبارزه میکنه ک حمله ای نکنه و گوشت تن اون محقق رو نخوره بهش میگه برو... فرار کن
و اون محقق هم برای همیشه این سوال تو ذهنش بی جواب می مونه ک به چه دلیل این غول به یه آدم رحم کرد و گذاشت بره
کانکی، دوست داشتنی ترین شخصیت کارتونی منه
پسر آروم، درس خون و اهل مطالعه ای ک از بد روزگار پاش به دنیای کثیفی باز میشه ک با روحیاتش به هیچ وجه سازگار نیست ولی مجبور میشه به خاطر دفاع از خودش، شبیه اونا بشه و به شیوه اون ها زندگی کنه
کانکی سعی کرد ک راهی برای برقراری ارتباط مسالمت آمیز بین غول ها و آدم ها پیدا کنه اما نتونست
چون نه ادم ها به غول ها خوش بین بودند و نه غول ها به ادم ها رحم میکردند و این وسط غول های خوب هم به پای وحشگیری غول های بد باید مورد حمله قرار میگرفتند و جهت حفظ امنیت آدم ها کشته میشدند
و این داستان روزگار ماست. داستان اتفاقاتی که پیرامون ما رخ میده... داستان کسانی ک با ما مقابله میکنند بدون اینکه بتونیم اون ها رو متقاعد کنیم و بهشون اطمینان بدیم ک ما هیچ دشمنی و خصومتی باهاشون نداریم
اما انگار اونا نمیخوان قبول کنند نمیتونند بپذیرند
درست مثل امروز ک یکی از همکارا -همونی ک عکس رهبری رو کنارش چسبونده بود- به خاطر خندیدن بلند غنچه جلوی ارباب رجوع، کنترلشو از دست داد و
ادامه مطلب