دست نوشته های شیدا جاوید

عشق واقعی

وقتی عموی شوهر دوستم رو تو نگاه اول دیدم خیلی ازش خوشم اومد

وقتی ما رو به کوه خضر برد تا در جوار شهدای گمنام با هم صحبت کنیم انقدر حس خوبی بهم دست داد که فکر کردم این خودشه

همون کسی که من میخوام

همون کسی که همیشه منتظرش بودم

همون کسی که روحش عجین شده با اخلاق و معنویات و میتونه باعث آرامش و خوشبختی من بشه

این وسط حسادتِ دوستم گل کرد فقط به خاطر اینکه مادر شوهرش از دو تا برخورد من خیلی خوشش اومد و به رخ اون کشید

شاید ترسید با وارد شدن من به خانواده ی شوهرش، موقعیتش به خطر بیفته

آدم ها از چه چیزهایی میترسند و چقدر بد که در عالم رفاقت هر چقدر برای کسی مایه میذاری آخرش اینجوری حال میده بهت

به هرحال این داستانم اینجوری تموم شد

ولی الان دلم میخواست یکی باشه برام روضه حضرت زینب بخونه و من بشینم گریه کنم و تقدیمش کنم به پدرم (البته قبل از نوشتن این سطور گریه هامو کردم)

دارم فکر میکنم بین این آدمایی که عاشق من میشن کدومشون میتونه یه روضه بخونه برای من. اونم کسی که واقعا حس خوبی بهش داشته باشم. نه کسانی که معنویاتشون بوی کثافت و سودجویی میده

حس میکنم حال و هوای خیلی از آدما با حال و هوای من فرق داره

اما به نظر من بیشتر آدما یه گمشده ای تو وجوشون هست که چون شرائط مساعد برای شکوفا شدنش ندارند، از اصل و اصالت خودشون دور میشن

بدترین چیزی که میتونه برای یه آدم اتفاق بیفته این هست که به خاطر شکوفا نشدن استعدادهاش و به خاطر شرائطی که امکان بالندگی نداره، خلاف اون چیزی که هست و دوست داره، عمل کنه و از راه و مسیر درست دور بشه و حتی خودش رو گم کنه و به بیراهه و کجراهه کشیده بشه.

اما با تمام این احوال، تنها کسانی که میتونند دست آدم رو بگیرند و نذارن آدم به چاه گمراهی سقوط کنه، همین ذوات مقدس هستند. و من خیلی خوشحالم که عشق این ها تو وجودم هست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 1:24  توسط شیدا جاوید  |