خواستگارِ بعدی
غنچه اومد پیشم نشست و یه کم حرف زد. از تعداد النگوهایی که تو مراسم عقد به دختر خواهرش دادن و آرایشگاهِ تاپی که بردنش، تعریف کرد. منم سعی کردم نشون بدم حرفاشو باور کردم و از بخت و اقبال دختر خواهرش تعریف کردم.
بعد بهش در مورد خواستگارم گفتم. و حرفایی که با مادر پسره زدم و تصمیمی که گرفتم
آخر وقت اومد پیشم نشست گفت یکی هست گفته دختر خوب میخوم. من تو رو بهش معرفی کردم. مهندس کشاورزیه خیلی پولداره دنبال یه زن سازگاره. قبلا زن داشته، زنه حسابی تیغیدش فقط میخواد یکی باشه سازگار باشه. اصلنم به مال و منال دختر کاری نداره.
گفتم مگه دختر باید مال و منال داشته باشه؟! گفت نه خانواده ی دختر منظورشه
گفتم اینا میرن با یکی ازدواج میکنند هر چی ضربه خوردن میخوان موقع ما سفت بگیرن؟
گفت من الان داشتم با باباش صحبت میکردم!! گفته از زن اولشم هر تحقیق خواستی بکن
گفتم از کجا میشناسیشون؟! گفت همسایه مونه. گفتم چند تا بچه اند؟ گفت دو تا
گفتم دو تا پسر؟ گفت اونشو نمیدونم. گفتم مگه نمیگی همسایتونه؟
گفت چرا این که میگم داییش معرفی کرده. (من نفهمیدم اینجاشو دقیقا چی گفت. کی به کی شد)
آخرش گفت: مادر پسره فردا میاد اینجا تو رو ببینه.
نمیدونم پیش خودش چه فکری کرده. انتظار داره بهش اعتماد کنم؟!
معلوم نیست دوباره چه نقشه ای برام کشیده
با مادر محسن دیشب صحبت کردم. نمیدونم این مادرا دقیقا نقش شون چیه؟ لاپوشونی گندکاری های پسرشون یا همدستی با پسرشون برای رسیدن به هدفش. دروغ گفتن به هر قیمتی؟ من حاضر نیستم حتی برای خوشایند بچه خودم به کسی دروغ بگم اونم وقتی پای یه زندگی در میونه. اما بعضیا چقدر راحت دروغ میگن و یه زندگی رو تباه میکنند