دست نوشته های شیدا جاوید

منفورترین موجود زندگی من

واقعا نمی دانم

یعنی هنوز مطمئن نیستم

هنوز آن خوش بینیِ مفرطِ درونم اجازه نمی دهد که باور کنم این رفتارهایت از روی حسادت است

آخر حسادت به چه؟!

از اینکه من در مسیر عشق بیفتم کجایش حسادت برانگیز است؟

من خودم را می شناسم دنیایم با دنیای این آدم ها خیلی متفاوت است

نمی دانم تو از چه می ترسی و به چه چیزی حسادت می کنی؟ به اینکه دلبسته ی یکی از این آدم ها شوم؟

به اینکه کسی عاشق من شود؟ و مرا دوست داشته باشد؟

کاش می توانستم مطمئن شوم که تو در مورد من چه فکری میکنی؟

فکر میکنی من انقدر جذاب هستم که کسی عاشقم شود؟

یا فکر میکنی عاشق شدنِ آدم ها خیلی ماندگار است؟

یا من با داشتن کسی در زندگی ام، خودم را گم می کنم؟

باور کن انقدر که تو قضیه را جدی می گیری برای من بی اهمیت است

چون عشق را آنطور که تو می بینی، نمی بینم

عشق برای من یک چیز آسمانی است و نه زمینی

عشق جزئی از ذات من است که در هیچ آدمی خلاصه نمی شود

نمی دانم واقعا به چه چیزی حسادت می کنی؟

کاش لااقل می گفتی تا خودم بدانم چه چیزی دارم که برای تو حسادت برانگیز است

امروز بدجنسی هایت آنقدر ناراحتم کرد که نفرت تمام وجودم را پر کرد

آرزو کردم کاش تیکه تیکه می شدی

خداوند به من زور نداده

نه زور بازو دارم که هر وقت مرا اذیت کردی از خودم دفاع کنم

نه زبانم زور دارد. آنقدر گزیده ای مرا که صدا در گلویم حبس شده. فریادهای زیادی در گلوی من مانده بود که هیچوقت اجازه ی بیرون ریختن پیدا نکرد. تو چرا خودت را قاطیِ آن بالا دستی ها کردی در این سرکوب و خفقان؟ تو شریکِ جرم سنگینی شدی این وسط.

وقتی همکارم یکهو در خلال بحثی که به خاطر گرمای اتاق داشتیم، گفت: بزنم به تخته صبر و حوصله ی شیدا خیلی خوبه. فقط بغضم سنگین تر شد. یاد تمام چیزهایی افتادم که مرا به صبر و سکوت وادار کرده. عیبی ندارد. گرگ درونم را زودتر از موعد، رام کردم. دیگر چیزی از آن گرگِ یاغی باقی نمانده. بره ای شده که از سر بریدن می ترسد.

من زوری ندارم. خدا به من نه زور بازو داده نه زبانم دیگر برای اثبات حقانیت من زوری دارد

خداوند به من فقط یک قلب ساده و عاشق داده که آن هم از ترسِ خیلی چیزها زیر خروارها خاک زنده به گور شد

فقط وقتی کسی پیدا میشود که می تواند به خوبی ابراز علاقه کند، گاهی آن را نبش قبر می کنم

اما تو به اتهام کسی که همیشه با بدجنسی هایت، سعی کردی رودخانه زلال احساسم را گل آلود کتی

به منفورترین موجود زندگی ام تبدیل شدی که منتظرم خدا تاوان سختی از تو بگیرد.

برایم مهم نیست با من چه نسبتی داری

فقط وقتی صدای اشک ریختنت را شنیدم دلم آرام گرفت که زور خدایِ من بیشتر از هر قدرتی است.


مخاطب این نوشته کسی است که فقط خودم او را می شناسم. و حتی خودش هم اینجا را نمی خواند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 21:23  توسط شیدا جاوید  |