دست نوشته های شیدا جاوید

داستان ادامه دارد

عموی شوهر دوستم سی و سه سالشه مجرده. اسمش مهدی

دوستم یه بار گفت عکستو بده میخوام بدم مادرشوهرم نشونش بده

یه عکس دادم. یه عکس گرفتم

گفتم اوه این که شبیه داعشیاس

بعد گفت نه اینجوریشو نبین خیلی آرومن خانوادتاً (الله اعلم)

قرار شد همدیگه رو از نزدیک ببینیم

حالا فردا قراره اوشون به همراه دوستم و شوهر دوستم و مادرشوهر دوستم بیان که همدیگه رو از نزدیک ببینیم

به دوستم میگم بهش بگو خوش تیپ بیاد که اگه اخلاقشو پسند نکردم لااقل از تیپش بدم نیاد

بهش میگم قرارمون تو کافی شاپ باشه که اگه از همدیگه خوشمون نیومد لااقل یه چیزی خورده باشیم وقتمون تلف نشده باشه (خدایی بدون خوردن اصلا حال نمیده)

حالا هی دوستم سفارش میکنه که چه جوری بیام که مورد پسند واقع بشم. آخه عموی قصه ما خیلی به حجاب اهمیت میدن. منم که علاقمند به حجاب. واقعا تفاهم داریم! (خودتون بهتر میدونید)

میگم چرا جدیداً به حجاب علاقمند شدم نگو آقا پای آقا مهدی در میون بوده! آخه جدیداً مقنعه م رو از چهار گوشه ی صورتم میارم جلو. میشم یه پارچه خانم. حتی گردیه صورتم دیگه مشخص نیست. صورتم چهار ضلعی نامتقارن میشه.

اصلا فکر نکردم فردا چی باید بگم. من فعلا دارم به این فکر میکنم که اگه رفتیم کافی شاپ و من چیپس و پنیر سفارش دادم چه طوری دهنمو باز کنم چنگالو ببرم تو دهنم که ضایع نباشه :))

گزارش های بعدی در صورت مثبت بودن نظر طرفین، ابلاغ خواهد شد.

و من الله توفیق

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 22:40  توسط شیدا جاوید  |