دست نوشته های شیدا جاوید

پست آخر سالی و مرور بر گذشته ای نه چندان دور

دیگه کم کم داریم به آخر سال نزدیک میشیم

همینجور روزها از پی هم میان و میرن و ما هنوز از جامون تکون نخوردیم

انگار تو یه گوشه از تاریخ متوقف شدم گاهی برای اینکه از یکنواختی در بیام میخوام یه حرکاتی بزنم

اما بعد به این فکر میکنم یه زمانی که یکنواختی خیلی بهم فشار اورده بود و خسته م کرده بود یه تصمیم کبری گرفتم و بعد عین چی پشیمون شدم

درس عبرتی شد برام که هیچ وقت از یکنواختی زندگی خسته نشم و اون رو به چشم یه آرامش دلچسب نگاه کنم

گاهی به این فکر میکنم که پس کی من باید با یه نفری باشم که یار و همدم هم باشیم

این بچه های نسل جدید رو می بینیم که چقدر زودتر  از سنشون خیلی چیزا رو دیدن و بعد با خودم مقایسه می کنم می بینم اینا چقدر با ما فرق دارن

اینا هیچ ترسی از شوهر ندارن تازه باعث افتخارشونه اگه بتونند هر چی زودتر ازدواج کنند

من یادمه بزرگترین کابوس زندگیم از همون دوران طفولیت ازدواج بود

اینکه با کی ازدواج میکنم و چون طلاق گرفتن هم مثل خیلی چیزای دیگه تو فرهنگمون بد جا افتاده بود، می ترسیدم که به اون روز دچار بشم

طرف سیزده سالشه تو گوشیش فیلم ... نگاه میکنه بعد میاد به من میگه می دونی من از چیه ازدواج می ترسم؟

میگم چی؟ میگه فقط از این کارا. آخه درد داره!!!

اونوقت من همه ترس و نگرانی م برای ازدواج همیشه این بود که بلد نیستم درِ کنسرو باز کنم

از این می ترسیدم به خاطر این که بلد نیستم این کارو انجام بدم، منو شماتت کنند. حالا این فکر از کی تو ذهن من شکل گرفت؟ از زمانی که اصلا سن ازدواج من نرسیده بود و من خیلی کوچیک بودم و شاید خیلی از بچه ها مثل من بلد نبودن در کنسرو باز کنند.

از همون زمان که دنبال خریدن جهیزیه برای ما بودند به جای سرمایه گذاری روی آموزش ما

ما دنبال برآورده کردن آرزوهای مامان بابامون بودیم و بچه های الان فقط از بزرگتراشون انتظار دارند

از اولین تجربه عشقیم بگم که تو وبلاگ دانشجوییم رخ داد

اون زمان یه نفری برای من کامنت میذاشت و پایه ثابت نظر دهندگان وبلاگم بود

نسبت بهش حس خوبی پیدا کرده بودم تو ذهنم همون کسی بود که آرزو داشتم

چون دانشجوی امام صادقی بود ازش یه تصور خوبی داشتم

یه پسر عینکی درس خون و مثبت، مومن و متعهد

یادمه یه شب از شب های ماه رمضون وقتی جواب پیامکمو جواب نداد فکر میکردم میخواد دیگه جوابمو نده و منو تنها بذاره از شدت ناراحتی و نگرانی اینکه پسر رویاهامو از دست دادم انقدر فشارم افتاده بود که وقتی سحری بیدار شدم تا برای خودم چای بریزم چای رو که گذاشتم رو اوپن، یهو وسط هال دراز به دراز افتادم. در واقع غش کردم. همون صحنه ای که تو فیلم ها خیلی عادی رخ می ده برای من، برای اولین و آخرین بار تو زندگیم رخ داد

اون زمان خیلی حساسیت روحم بالا بود. خیلی. وقتی می شنیدم که تو ماشین داره موزیک شاد گوش میده، بدم میومد. حتی اینکه خیلی به شجریان علاقه داشت برام خوشایند نبود. اینکه زیاد فیلم خارجی می دید با علم به اینکه صحنه های زیادی داره، ناراحت بودم.

همه این ها به علاوه یک پیام و دیدن چهره ای که هیچ قرابتی با تصور ذهنی من نداشت، باعث شد به این دوستی کوتاه مدت پایان بدم و بفهمم که از اون چیزی که تو ذهن من میگذره تا واقعیت خیلی فاصله هست.

یادمه اون زمان چقدر استرس داشتم سر اینکه کسی نفهمه من با یکی هستم. چون دوست نداشتم دیگران فکر کنند من دوست پسر دارم. چون نمیخواستم مورد قضاوت قرار بگیرم. چون این دوستی از جنس  دوستی های دیگه نبود. این دوستی برای من از جنس رسیدن به کسی بود که همیشه آرزوشو داشتم کسی که بتونه منو با خوبی هاش به راه راست هدایت کنه و راهنماییم کنه. اما این وسط من بیشتر از اون خوب بودم و حس میکردم اون برخلاف من که چشم و گوشم بسته است خیلی چشم و گوشش بازه. پس باید به این رابطه پایان می دادم.

حالا میبینم چقدر رابطه ها فرق کرده. چقدر آدما عوض شدن. دیگه اون چیزایی که برای من قبح داشت الان یه چیز عادی شده و اصلا قبح نداره.

با این حال استقبال میکنم از اینکه فضا انقدر باز بشه که هیچ  وقت هیچ کس نتونه از کسی سو استفاده کنه

انقدر فضا باز بشه که هر کسی با هر کسی که دوست داره بتونه راحت ارتباط برقرار کنه و بتونه با کمک خانواده ش طرف رو راحت بشناسه نه اینکه مجبور باشه پنهانی رابطه برقرار کنه و بعداً با فهمیدن یکسری مسائل، دچار سرخوردگی و پشیمونی بشه

انقدر فرهنگ ما مترقی بشه که هیچ وقت دختری به خاطر حفظ آبروی خودش و خونواده ش، مجبور نباشه از پیگیری حقوقش چشمپوشی کنه

انقدر فضا باز بشه تا افراد براساس نیاز جنسیشون مجبور به ازدواج نشن که بعد از یه مدت سیر بشن و کارشون به طلاق بکشه

نگاه جنسیتی و تبعیض جنسیتی از بین بره تا آدم ها بر اساس ذاتشون با هم رابطه برقرار کنند نه بر اساس تفاوت های جنسیشون

این پست قرار بود یه عکسِ منتخب باشه از سال 1394. که اینجوری پیش رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۴ساعت 21:11  توسط شیدا جاوید  |