دست نوشته های شیدا جاوید

حس متفاوت

نمیدونم تا حالا شده جایی برید که یه حس متفاوتی بهتون دست بده؟!

حسی که تا به حال تجربه ش نکردید یا خیلی زمان های دور تجربه ش کردید و به این راحتی نمیتونستید اون تجربه رو مرور کنید

من چند روز پیش یه حس خیلی خوبی رو تجربه کردم اونم کجا؟ تو یه آرایشگاه

آرایشگاهی که قدمت زیادی داره و اولین و با سابقه ترین آرایشگاهِ قم هست

از همون زمان طفولیت اسم این آرایشگاه که همون نام خانوادگی متصدی آرایشگاه هست، شنیده بودم

یه زمانی خیلی معروف بود و حرف اول رو تو قم میزد. و هنوزم پاربرجاست!

خیلی دوست داشتم متصدی این آرایشگاه رو برا یه بارم که شده ببینم

شنیده بودم ماه های محرم و صفر میره خارج از کشور تا آموزش های به روز در رابطه با آرایشگری رو ببینه

میدونستم سن و سال بالایی داره ولی شنیده بودم که پوست صورتشو کشیده

همه این ها بر کنجکاوی من می افزود تا این خانم رو ببینم

پریروز بود که وقتی به صورت دوستم غنچه نگاه کردم و دیدم سیبیلاش در اومده بهش گفتم ماشاءلله مردی شدی واسه خودت!

بعد گفت میای بریم آرایشگاه خندان بند بندازم گفتم باشه

میدونستیم این آرایشگاه خیلی قانون و مقررات داره اما در رو باز دیدیم و واردش شدیم. چند تا پله رفتیم بالا و یه سالن بزرگ دیدیم. گفتند اینجا آموزشگاهه، آرایشگاه بالاست.

از پله ها رفتیم بالا و داخل آرایشگاه شدیم

فکر نمیکردم خودشو ببینم چون قبلا شنیده بودم که خودش کار نمیکنه و میده به کار آموزاش انجام بدن

اما وقتی وارد شدیم یه خانمی که چهره خاصی داشت از اتاقش اومد بیرون و گفت بفرمایید.

از صدای تقریبا لرزانش و چهره ی متفاوتش فهمیدم خودشه

گفتیم ما اومدیم واسه اصلاح!

گفت نوبت گرفتید؟ گفتیم نه!

گفت کم لطفی کردید شما هر آرایشگاهی که برید باید قبلش نوبت گرفته باشید (خانم خندان برخلاف اسمش، خیلی جدیه)

با اینکه هر آرایشگاهی برای اصلاح صورت نیاز به نوبت گرفتن نداره اما، ما هیچی نگفتیم

من فقط مات و مبهوت دیدن زنی بودم که از بچگیم اسمشو شنیده بودم ولی خودشو ندیده بودم

کسی که سن و سال بالایی داشت اما هنوز سر حال بود و خودش رو سرپا نگه داشته بود و به خودش میرسید کسی که هیچ وقت شوهر نکرد

سوهان ناخن میزد و لباس جوون پسندانه می پوشید

و با وجود اینکه الان رقبای زیادی براش پیدا شده اما مصمم و با انگیزه به کارش ادامه می داد

خلاصه دوستم نشست تا یکی از خانم ها براش بند بندازه

و خانم خندان هم تو قسمتی از آرایشگاه مشغول سوهان کشیدن به ناخن هاش بود

از رادیو صدای آهنگی بلند شد که تو اون فضا حس خاصی بهم میداد حس خیلی خوبی بهم میداد روحم داشت پرواز میکرد به یه جاهایی که تا حالا تجربه ش نکرده بودم

این حس انقدر درون من شور به پا کرد که سر تا پای من با این اهنگ به رقص در اومد: شیدای زمانم، رسوای جهانم، بی دلبر و بی دل، بی نام و نشان...

یکهو خانم خندان از داخل دفتر کارش گفت بچه ها صدای رادیو رو بلند کنید

تو دلم گفتم ای ولله

انگار این اهنگ برای خانم خندان هم تجدید روزهای خاطره انگیزی بود

من رو برد به روزهایی که ندیده بودم اما تو اون فضا حسش میکردم

حس بودن تو خونه های پر دار و درختِ اعیان نشین های زمان شاه

حس بودن تو شب های تهرانِ زمان شاه با لباس های بلند اروپایی

یه حسِِ شاید رویا گونه که هیچ وقت این حس رو تجربه نکرده بودم ولی تو فضای آرایشگاه خانم خندان و با اون آهنگ تمام وجودم پر از شراب این حس شد

حسِ قدم زدن تو خیابون های اروپای قدیم یا شاید هم قدم زدن تو کاخ شاه با یه تیریپ اروپایی

حسی که از سبک زندگی شاه دوست های قدیم بهم دست داد

حسی که تا حالا تجربه ش نکرده بودم اما اون جا و اون لحظه و با دیدن خانم خندان و آرایشگاهی که حس متفاوتی داشت و آهنگی که با تمام این فضا هماهنگ بود بهم دست داد و خیلی حس شیرین و روح افزایی بود

واقعا سرمست و بی قرار شده بودم. اما باید آروم و ساکت می نشستم.

امشب این اهنگو برای مامانم گذاشتم و بهش گفتم فکر میکنم وقتی تو شکم تو بودم تو خیلی تو خیابون های تهران رویا پردازی میکردی چون من نه از تهران خوشم میاد نه هیچ وقت این حس رو تجربه کرده بودم ولی با شنیدن این اهنگ اونم تو آرایشگاه خندان یه حس خاصی برام زنده شد حس قدم زدن با پوشش های قدیم اروپایی تو خیابون های تهران و پاریس! یا حس قدم زدن تو حیاط خونه های شاهانه ی زمان قدیم!

مامانم میگه هنوزم تهرانو دوست دارم! (برخلاف من که گفتم کلاهم بیفته تهران نمیرم برش دارم)

رویاهای مادرم هنوز زنده س گرچه بعد از ازدواج شاید کوچکترین اثر و نشانه ای از تحقق این رویاها نبود اما با وجود اینکه حال فعلی مادرم با حال اون دخترک رویاپرداز سال ها پیش خیلی فرق کرده و از اون دخترِ با کلاس و خوش پوش، یک زن مومن و مذهبی ساخته شده، اما رویاهاش هنوز که هنوزه زنده س طوری که من رو هم یکجا درگیر خودش کرد و با این آهنگ بدجوری شوریده حالم کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۴ساعت 20:47  توسط شیدا جاوید  |