یه فکری به حال ما کنید نه بچه هایی که به دنیا نیومدن
بعضیا فکر میکنند اینکه من خیلی آرومم... چیزی مصرف میکنم
نه جانِ من
من نه مواد میزنم نه قرص مصرف میکنم
من فقط یه وقتایی که بدجور طغیان میکنم به خاطر حرف های فروخورده، اعتراضات سرکوب شده و ناکامی ها و سرخوردگی ها و برافروختگی ها و تمام بی قراری های درونم...
آهنگ میذارم و این خشمِ درونی رو با مشت های گره کرده، با سر تکان دادن های دیوانه وار و با راه رفتن های تند و فریاد کشیدنِ بی صدا بر سرِ دیوار خالی میکنم
این تند راه رفتن امشب من یه جور دیگه ای بود... فکر کن دور تا دور خونه هماهنگ با ریتم اهنگ راه میری بعد یه جاهایی سرتو عین گور خر میندازی پایین حسِ عر عر کردن بهت دست میده...
عر عر هایی که موقعِ حمالی کردن های مفت برای بالادستی ها نمیتونی بکنی اینجا حسش بهت دست میده!
اینو تجربه نکرده بودم که امشب تجربه کردم!
امشب تو اخبار، از منفی شدن نوخ تولد گفتند... از اینکه نسل دایی و عمو و عمه و خاله داره منقرض میشه...
پدرم گفت بهتر!
منم گفتم "حالا ما که عمو و عمه و خاله و دایی داشتیم چه خیری دیدیم ازشون؟
خودمونم که نسل سوخته بودیم...
اتفاقا بچه های الانی خوش به حالشونه... همه چی براشون فراهمه چون تعدادشون کمتره... "
ما که سوختیم ولی هنوز منتظرِ بابا لنگ دراز و ژان والژانِ زندگیمون هستیم
من هنوز خودمو با این اهنگِ قدیمی آروم میکنم: غصه نخور پرستوها یه روزی بر میگردن هر جا باشن هر جا برن به لونه برمیگردن
کاش ما هم تو کارتون ها زندگی میکردیم... کارتون ها آدمای بهتری دارند... زندگیاشون قشنگ تره... در کل دنیاشون خیلی دوست داشتنی تره...