من و مامان
خیلی چیزا رو دلم سنگینی میکرد
انگشتری که مامانم برای تولدم خریده بود و واسه انگشتم تنگ بود قرار بود امروز با مامانم بریم عوض کنیم
مامانم گفت امروز وقت نمیشه برم خیلی عصبانی شدم خیلی
اومدم تو اتاقم جیع کشیدم. انقدر جیغ کشیدم تا گریه م گرفت
مامانم صدامو شنید اومد پشت در اتاقم
آروم صدام زد داد زدم گفتم بروووووووووووو برووووووووووووو
از خیلی چیزا دلم پر بود
از خیلی چیزا
مامانم الان داره از پشت در باهام حرف میزنه
میگه پاشو بیا با هم حرف بزنیم
میگم انگشترمو همین امروز میخوام
میگه به خاطر این ناراحتی؟ فردا میرم برات عوض میکنم این که ناراحتی نداره
میخواستم بگم نه مادر من، فقط همین نبود خیلی چیزا رو دلم سنگینی میکرد این دیگه منفجرم کرد
ولی چی میتونم بگم
مامانم داره میگه پاشو بریم برات چای بریزم
گریه م گرفته نمیتونم جوابشو بدم نمیخوام جوابشو بدم
داره میگه درو باز کن میگم نمیخوام برا چی باز کنم
میگه میخوام ببینمت
آخه من ببینمت که به خاطر ناکامی های تو هم اشک بریزم؟ به خاطر آرزوهای تو که نتونستم برآورده کنم
میگه دل منو بدست بیار قلبم داره میزنه
الان درو باز کردم و دارم تایپ میکنم