اندر احوالات افراد چاق
نمی خواهم به کسی توهین کنم و "هیکل" و "وزن" افراد را ملاک قضاوت قرار دهم اما یک چیزی برای من جالب است و اینکه در میان دوستانم، افرادی که اضافه وزن قابل توجهی داشته اند یک جورِ خاصی بدجنس بوده اند.
این افراد را در فرهنگ عامه تپل یا چاق می نامند اما برای من دیگر به یک جنسِ خورده شیشه دارِ بد ذات تبدیل شده اند.
به این نتیجه رسیده ام که چاقی و اضافه وزن این افراد از روی حکمت بوده است. یعنی از انرژی های منفی جمع شده درونشان، به این حالت رسیده اند. فرقی نمی کند این انرژی منفی از چه زمانی به آن ها منتقل شده باشد. انرژی منفی از کودکی و با خوردن شیر مادر هم می تواند به آدم منتقل شده باشد. وقتی مادر جوش می کند و شیر جوشی به بچه اش می دهد انرژی منفی به بچه منتقل می شود و ممکن است منجر به چاقی اش شود.
این مطلب را مخصوصاً نوشتم تا برداشت شخصی خودم را از میان چند مورد دوست چاقی که داشته ام علی الخصوص غنچه بنویسم. این افراد به ظاهر مهربان و خوش قلب هستند. اما بدجنسی هایشان خاص است و برای تخریب کسی کارشان را خوب بلدند. طوری داستان سازی می کنند که هر آدمِ ساده و زودباوری را تحت تاثیر قرار می دهند. در پیچاندن و دروغ گفتن هم استادند.
من در طول چند ماه رفاقتی که با غنچه داشتم، چیزهایی دیدم و به راه هایی رفتم که تا به حال نرفته بودم.
البته نمی خواهم او را متهم جلوه دهم. من در کنار ترسو بودن، روحیه ماجراجویی دارم که گاهی ممکن است برایم دردسر ساز شود. و غنچه به خوبی توانست از روحیه ماجراجوی من برای همراهی در این راه استفاده کند اما آنچه مرا در این راه محفوظ نگه داشت و اجازه نداد تا او را تا آخر خط همراهی کنم، عادتِ من به آرامش و دوری از موقعیت های تنش زا و گناهانی بود که روحم به آن ها واکنش نشان می داد. و همچنین چهره ی منافقانه ای که در نظرم نفرت انگیز است.
او در عین حال که متاهل است، همزمان با چند نفر رفاقت دارد. و با اینکه شوهر بی پولی دارد اما هر روز در بازارها می چرخد و خرید می کند. (خودتان حدس بزنید چطور)
رفاقت ما در حالی تمام شد که نفرت جای آن علاقه ی اولیه را گرفته است.
نمونه ای از خباثت این افراد را بخواهم شرح بدهم: یکبار که من در محل کار نان سنگک گرفته بودم وقتی به غنچه تعارف کردم، ناز کرد و برنداشت. گفت صبح با دوستم رفتم جیگرکی، جیگر خوردم. سیرم (منظورش دوست پسرش بود)
بعد از چند دقیقه با اصرار من تکه ای از نان سنگک را برداشت.
یکبار که شوهرش به من زنگ زده بود گفتم خانمت با ما سرسنگین شده! گفت اتفاقا میگه شما بهش محل نمیذارید با یکی دیگه از دوستاتون حرف میزنید! تازه نونم بهش تعارف نکردید!
گفتم والا من بهش نون تعارف کردم گفت صبحانه خوردم.
شوهر بیقش گفت: تا جایی که من میدونم همسرم هیچ وقت صبحانه نمیخوره
خوب من تو این موقعیت آیا میتونستم بگم همسرِ پاکدامنت با دوست پسرش رفته جیگر خورده!
مجبور شدم مهر سکوت به لبم بزنم
الان هم با قطع این رفاقت مطمئن هستم برای موجه جلوه دادن خودش، یکسری داستان های دروغ ردیف کرده تا پیش شوهرش بگوید و مرا تخریب کند.
و اینکه شوهرش در مورد من چه فکری کند هم مهم نیست تنها چیزی که ذهن مرا درگیر کرده این است که این آقا یکجورهایی همکار ما محسوب می شود و حرف هایی که ممکن است پشت سر من بزنند، آن چهره ی خوب و بی حاشیه ای که در ذهن رئیس مان در مورد من شکل گرفته را خراب کند.
این را هم بگویم که خانواده ی شوهرِ غنچه سر همین کارهایش با او قطع رابطه کرده اند!
از چاق ها باید ترسید. من که نیش خورده ی این جماعتم! دیگر چشمم ترسیده...