اردک
حرصم گرفته بود از دستش! ازینکه چقدر بیخیاله ک تا الان متوجه حال بد گودی نشده!
وقتی بهش گفتم، مثل اسپند رو اتیش شد. گفت من صبح دیدمش حالش خوب بود.
از دیدن حال گودی سراسیمه شد و چون هنوز داشت نفس میگشید، گفت باید ببریمش دامپزشکی.
رفت تلفنو برداشت و با صدای لرزون شماره دامپزشکیهای شهرو میگرفت.
سر ظهر بود. هیچکدوم برا اون ساعت دکتر نداشتن. میگفتن ساعت ۵ دکتر میاد.
گفتم اونوقت اگ یه حیوون رو ب احتضار باشه باید چ کرد؟
دیگه تقریبا ناامید شده بودیم ک بالاخره یه دامپزشک گفت هستیم اگ نزدیکید. عسل گفت خودمونو میرسونیم.
من ک نفهمیدم کِی لباسامو دراورده بودم، با تن خسته دوباره پوشیدمشون و حاضر شدم.
تاکسی گرفتیم. اردکا رو با همون قفس بردیم داخل ماشین. قفس بشدت کثیف بود ولی چارهای نبود باید برای اردکی ک هنوز جون داشت تمام تلاشمونو میکردیم. یه زیر انداز پلاستیکی انداختیم زیر قفس ک ماشین کثیف نشه. معلوم نبود گودی از کی داشته جون میداده ولی هنوز تموم نکرده بود. همش نگام بهش بود. دهنشو باز میکرد و انگار با تمام وجود داشت برا زنده موندن تلاش میکرد. این وسط با هر تکون قفس، "گودی" زیر پاهای هودی لگدمال میشد. "هودی" بیخیال "گودی" غذا و اب میخورد و انگار براش مهم نبود "گودی" زیر پاهاش ممکنه جون بده!
گیر یه رانندهای افتاده بودیم ک ب سرعت بالا اعتقادی نداشت. عسل مثل کسی ک بیمار اورژانسی داشته باشه، میگفت اقا توروخدا گاز بده. بعدم خوردیم به یه ترافیک سنگین.من نگام ب سفرهای بود ک زیر قفس انداخته بودیم و رد کثافتی ک قاطی اب از قفس میریخت بیرون و صندلی ماشینو کثیف میکرد. ب این فکر میگردم ک بابت این گندی ک ب ماشین طرف زدیم حتما باید یه پولی جدا بدیم تا مشغول الذمه نشیم. بالاخره از ترافیک خارج شدیم و من نگام ب "گودی" بود و میگفتم دووم بیار تا برسیم. دیگه نمیدونم عسل داشت گریه میگرد یا اشکاش خشک شده بود. ولی برای چندمین بار ب راننده گفت اقا توروخدا گاز بده. این وسط هرکی زنگ میزد ب بدترین شکل ممکن جوابشو میداد. تلفن دوم ک قطع شد دیدم "گودی" پاهاشو کشید و دیگه دهنشو باز نکرد. من جون دادن "گودی" رو ب چشم دیدم. "گودی" جون داد و ما هنوز نرسیده بودیم.
بالاخره بعد از پرسوجوهای فراوان دامپزشکیو پیدا کردیم. وقتی خواستیم پیاده شیم راننده ب عقب نگاه انداخت و متوجه کثیفیهای روی صندلی ماشینش شد. من منتظر بودم ببینم چی میخواد بگه تا یجوری راضیش کنم ک عسل گفت ولش کن بدووو. و منم قبل ازینکه راننده بخواد از نزدیک صحنه جرمو وارسی کنه، دنبال عسل با قفس از پلههای دامپزشکی رفتم بالا. وارد ک شدیم پسری ک اونجا بود، با دیدن نعش "گودی" گفت این ک دیگه کارش تمومه. و عسل شروع کرد با صدای بلند زار زدن. خانم دکتره دلش سوخت و سعی کرد با امپول، شانس احیای گودی رو امتحان کنه. اما گودی با تموم جیکجیکای خوشگلش تموم کرده بود. گودی رو لای دستمال پیچیدن و کفنپوش کردن و داخل پلاستیک گذاشتن تا ما اونو ببریم خاک کنیم. و برای "هودی" هم انتیبیوتیک و مولتیویتامین دادن ک به سرنوشت "گودی" مبتلا نشه...
این وسط قاطی سر و صداهای عسل، انگار یکی پشت در بود و داشت درو هل میداد ک بیاد داخل. ولی هیشکی نبود. یهو از داخل مونیتورِ دوربین مداربسته دیدم یکی از پلههای دامپزشگی داره میره پایین. فهمیدم راننده تاکسی بوده ک تا بالا اومده ک راجع ب کثیفی ماشینش با ما دعوا کنه و چون نتونسته درو باز کنه و کسی هم متوجه حضورش نشده، راهشو کج کرده و رفته. من از دیدن این صحنه نتونستم جلو خندمو بگیرم و واقعا حس میکردم همزمان با سوگ از دست دادن گودی، یه کمدی بشدت خندهدار اتفاق افتاده...
برچسبها: حیوان_خانگی_اردک, اردک, نگهداری, مراقبت