دست نوشته های شیدا جاوید

اعتماد

من خودم رو ب صلیب میکشم
من مستحق مجازاتم
این تصمیمِ من بعد از آخرین بار گناه کردنه
بعد از چندمین بار خطاها و اشتباهاتی ک قرار بود تکرار نکنم
بعد از بارها دور شدن از خودم
و پا گذاشتن رو قول‌هایی ک ب خودم دادم
این بار مستحق ب صلیب کشیده شدنم
در این افکار غوطه ورم
ک ناگهان تو ظاهر میشی و آغوشتو ب روم باز میکنی و منو محکم بغل میکنی و میگی "عزیزم تو نباید خودتو سرزنش کنی اونی ک مقصره منم... "
آشفته میشم و تقلا میکنم از بغلش خودمو بکشم بیرون میگم "تو کی هستی" میگه "اونی ک خیلی دوست داره و نمیخواد دیگه تنهات بذاره" ..
دستشو ب سمتم دراز میکنه ک دستمو بگیره... میگم داری دروغ میگی میگه "ن عزیزم حرف دلمو میزنم... مقصر همه عذابهایی ک تو میکشی منم... من با نبودنم با بی توجهیام دلت رو گرم نکردم تو رو سرگردون کردم و تو کوچه پس کوچه های بیکسی تو رو با ناکسان تنها گذاشتم... میدونم چی کشیدی این مدت... چ آدمایی دیدی ک از جنس تو نبودن و اونا ب تو نزدیک میشدن و تو برای دفاع از خودت؛ برا اینکه غرورت جریحه دار نشه و معصومیتت لکه دار نشه؛ از خودت چهره سیاه و زشتی نشون دادی ک حتی خودت باورت شد این شکلی هستی... نگران قضاوت اونا نباش من حواسم هست و میدونم تو اونی نبودی ک نشون دادی... تو چاره‌ای نداشتی... اگه من پیشت بودم اگ من بهت توجه کرده بودم اگ نشون میدادم ک برام مهمی این اتفاقات نمیفتاد
با حرفاش دلم گرم میشه...دستش همچنان درازه سمتم... ب خودم اجازه میدم یبار دیگه اعتماد کنم...
دستمو دراز میکنم سمتش... یهو ناپدید میشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۹ساعت 11:29  توسط شیدا جاوید  |