فتح الفتوح
این هفته مادرم برای دندونش نوبت دکتر داشت. از اونجایی که من همیشه آماده ام تا به پدر و مادرم خدمتی کرده باشم، کارو پیچوندم و با مامانم رفتم که تنها نباشه.
وقتی رسیدیم درمونگاه، دفترچه رو نشونِ دستیار دکتر دادم؛ گفت با دفترچه تون کاری نداریم آزاد حساب میکنیم! مامانم گفت اولش که نوبت میگرفتیم گفتند از روی دفترچه حساب میشه؟/وقتی نوبت گرفتیم گفتند از روی دفترچه حساب میشه؟ گفت نه چند وقته که با دفترچه کار نمیکنیم
شاکی شدم اما جلوش بروز ندادم که یه وقت اذیتمون نکنه... اما میدونید که من اگه حس کنم یه چیزی داره می لنگه باید پیگیر بشم.
تو سالن نشستیم تا خود دکتر بیاد... همینجور داشتم غر میزدم که این دفترچه ها پس به چه دردی میخوره؟ هر ماه دارن حق بیمه کم میکنند که آخرش آزاد حساب بشه؟ یه پسر جوونی هم با فاصله کمی از من نشسته بود. ازش پرسیدم نمیدونید بازرسیش کجاست؟ بهش گفتم انقدر حق بیمه دارند کم میکنند اول گفتند از روی دفترچه حساب میکنند حالا اینجوری میگن. پذیرش هم رفتیم میگه چند وقته اینجوری شده چون تعرفه بیمه کم بوده دکترها دیگه با بیمه کار نمیکنند. پسره خوبی بود. حرفامو خوب گوش کرد. نمیدونست بازرسیش کجاست. بعد مامانش اومد و خداحافظی کرد و رفت. بعد رفتیم صندوق تا هزینه رو بریزیم به حساب. و تا شلوغ نشده مامانم کارشو انجام بده. بین کسایی که تو نوبت صندوق بودند یه کم غر زدم، یکیشون گفت ممکت اسلامیه دیگه (تازه بیمه تکمیلی هم داشت). اون یکی گفت با حرف زدن که چیزی درست نمیشه! میخواستم بگم من حرف نمیزنم میرم دنبالش آقای محترم!
خلاصه پولو ریختم و اومدم فیش صندوق رو دادم به دستیار دندونپزشک
بعد دوباره نشستم تا دکتر جون هر وقت از خوش و بش با دخترای اتاق های دیگه خسته شد، بیاد کار مامانمو انجام بده
بعد دیدم اون پسره که باش در مورد بازرسی حرف زده بودم دوباره اومد. بهم نشونی بازرسی رو داد!
دمش گرم. خیلی حال کردم که پیگیر شده بود و پرسیده بود.
وقتی دکتر اومد و مامانم رفت داخل، من به دکتر گفتم آقای دکتر اگه با من کاری نیست من یه کاری دارم باید برم برمیگردم. گفت نه کاری نداریم تا نیم ساعت دیگه کار مادرتون تموم میشه.
گفتم ای ولله.
پاشدم رفتم بازرسی... دفترچه مامانم دستم بود
نوبت من که شد بهش شرح ماجرا رو گفتم. گفت این به آقای "را" مربوط میشه. برید طبقه ی x بهش بگید
اومدم که برم، خودِ طرف اومد. گفتند بیا شانست خودش اومد
بهش گفتم ما دفترچه داریم پذیرش گفته ما طرف قرارداد با بیمه نیستیم گفت نه اینطور نیست. طرف قرارداد هستیم. گفتم فلان دکتر رفتیم گفته هزینه ش آزاد حساب میشه. گفت بستگی داره بعضی دکترا از روی دفترچه کار میکنند بعضیا آزاد (اینجا از ناآگاهی من سوء استفاده کرد خبیث! بعدش فهمیدیم همچین چیزی نداریم... وقتی یه درمونگاه طرف قرارداد با جایی باشه همه دکترهاش باید از روی بیمه کار کنند...)
آقای را به من گفت برو به پذیرش بگو به من زنگ بزنند. من باهاشون صحبت کنم
منم چون دیدم مامانم زیر دست دکتره و ممکنه صحبت کردن من مشکل ساز بشه، گذاشتم بعد از اتمام کار پیگیر بشم
وقتی کار مامانم تموم شد، به مامانم گفتم حالا که کارت تموم شد باید پیگیری کنم گفت نه ولش کن من که کارم تموم شد.. گفتم نه باید ببینیم بالاخره اینجا طرف قرارداد با بیمه هست یا نه... پول زور نگرفته باشند
رفتیم سراغ آقای "را"؛ گفتند رفته بیمه تا ساعت یک هم نمیاد
بی خیالش شدم. سوار تاکسی شدیم که با مامانم بریم خونه
بابام زنگ زد به موبایلم
براش قضیه رو شرح دادم تا بقیه راه رو خودش پیگیری کنه
بابامم که تو اینجور مسائل پیگییییییییییییر
به قول همکارم دو تا آدم پیگیر افتادن دنبالش...
بابام زنگ میزنه سازمان بیمه و قضیه رو میگه
اون اقا به بابام میگه برید رسید هزینه ای که پرداختید رو بگیرید بیارید اینجا
منم گفتم حالا که نرفتم سرکار. باید تا ته این راهو برم. با بابام رفتیم درمونگاه، رسید گرفتیم از اونطرف رفتیم سازمان بیمه
اون کسی که تو سازمان بیمه ما رو راهنمایی کرد و ما رو همراهی کرد و نذاشت حق الناس پایمال بشه آقای دکتر شین بود... زنگ زد به آقای "را"، و خیلی قاطع و شاکیانه باهاش صحبت کرد. گفت این چندمین نفری هست که اینجا میاد و از درمونگاه شما شاکیه. چرا وقتی طرف قرارداد هستید دکتر آزاد حساب میکنه؟ لابلای حرفاش درحالیکه به بابام با چشمش علامت میداد به آقای " را گفت این آقا الان اومده اینجا سازمانو رو سرش گذاشته شکایت داره از درمونگاه شما (این حرفش ثابت کرد که گاهی برای گرفتن حق باید صدا رو ببری بالا... چیزی که مدت هاست در بین ما سرکوب شده) من که شیفته ی اخلاقش شدم. شیفته ی پیگیریش شدم... شیفته ی مرامش شدم... شیفته متانش و سرسنگینیش شدم... دمش گرم.
خلاصه این آقای دکتر شین رفت مشکل رو با رئیس سازمان در میون گذاشت و با موبایل رئیس درمونگاه تماس گرفتند و شیرفهمش کردند
و بعد آقای دکتر شین به ما گفت برید درمونگاه پیش ریاست پولتونو پس بگیرید اگرم نداد خودم بهتون میدم (دمش گرم همین حرفش کلی دلگرمی به ما داد تا فکر نکنیم دارن پاسکاریمون می کنند و پیگیری کردنمون بی فایده س)
و به ما گفت این کاری که شما کردید به نفع خیلیای دیگه شد
ما سریع رفتیم سمت درمونگاه. پیش آقای رئیس. تو آسانسور که بودیم بابام گفت میریم تو اتاقش صحبت میکنیم بعد من میام بیرون، تو بگو بابام موجیه! خندم گرفت گفتم فعلا وقتش نیست. الان باید با آرامش پیش بریم
وارد اتاق رئیس شدیم. داشت نماز میخوند (هه)
یه نیشخندی رو لبم نقش بست.نمازشو که خوند اومد روی صندلی ریاستش نشست
باهاش صحبت کردیم.... رسیدِ هزینه ی پرداختی مون رو بهش دادیم از ما شماره ثابت و همراه گرفت که بهمون زنگ بزنه
اه من خیلی دوست داشتم همونجا پولمونو می داد دوست داشتم زودتر میوه ی این تلاشم رو می چیدم... احساس پیروزی میکردم اگه این اتفاق میفتاد. زنده کردن حق الناس یا حقی که به زور ستانده شده، خیلی شیرینه. گرچه تا همونجاشم که فهمیدیم اینا چه روند فاسدی در پیش گرفتن و از پیگیر نبودن مردم سو استفاده میکنند، کار مهمی بود
وقتی شماره تماس ما رو ثبت کرد بهش گفتم فراموشتون نمیشه که زنگ بزنید؟ به تیریج قباش برخورد با لحن شاکیانه ای گفت چرا ! از اینجا که رفتم میخوام این کاغذو پاره کنم...
بابام متوجه این برخوردش نشده بود.
به بابام گفتم این مردک که تو زمان شاه رئیس نشده تو جمهوری اسلامی رئیس شده. تو جمهوری اسلامی هم رئیس باید خدمتگزار باشه نه اینکه از موضع بالا و با غرور و تکبر حرف بزنه...
قرار شد بابام این موضوع رو هم با دکتر شین درمیون بذاره تا بفهمن که با چه کسایی طرف قرارداد شدن...
امروز اضافه پولی رو که از ما حروم خوری کرده بودند رو گرفتیم...
و من خیالم راحت شد که تلاشمون به سرانجام رسید
مردمِ ما واقعا پیگیر نمیشن، یه خانمی تو درمونگاه بود وقتی دید من دارم غر میزنم گفت حالا باز اینجا از بیرون ارزونتره!!
ما اون روز به واسطه پیگیری کارمون با افراد مختلفی هم صحبت شدیم. بابام چون خیلی خاکیه راحت سر حرفو باز میکنه و روحیه انقلابیش نمیذاره ساکت بشینه. واسه همین با حرفای مردم در مورد وضع موجود آشنا شدم. و این خیلی حس خوبی بود که از نزدیک شنونده نظرات و تحلیل های مردم باشی. واقعا فهمیدم که مردم خوبی داریم. فهمیدم که مردم با تمام بی مهری ها هنوز اسلام رو دوست دارند و جالب تر اینکه میدونند اون چیزی که داره اجرا میشه خیلی چیزاش با اسلام سنخیت نداره. از این بابت خوشحال بودم که مردم به چنان آگاهی ای رسیدند که اسلام واقعی رو از اسلام کذایی تشخیص میدن.
من از این اقدام خودم به فتح الفتوح یاد میکنم چون در سیستمی که به قول مسئولانش فساد سیستماتیک شده، زنده کردن حق واقعا فتح الفتوح بزرگی هست